يم، يا او در آن از من مستحق‏تر بود، يا اينكه حق من بود، به هرحال ما آن را براى خدا و براى صلاح امت محمد ص و جلوگيرى از ريختن خون‏هاى شان ترك نموديم.
مى‏گويد: بعد از آن به سوى معاويه برگشت و گفت: 
[و ان ادرى لعله فتنة لكم و متاع الى حين]. 
ترجمه: «و نمى‏ دانم شايد اين آزمايشى باشد براى شما و بهره‏گيرى تا مدتى».
بعد از آن پايين آمد، آن گاه عمرو به معاويه گفت: جز اين را نخواسته بودم . 
 
گفته حسن (رض) براى جُبَيربن نُفَير درباره خلافت
همچنان  از جبيربن نفير (رض) روايت است كه گفت: به حسن بن على (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفتم: مردممي ‏گويند كه تو خواهان  خلافت هستى، گفت: سادات عرب در دست من بودند، با كسى كه مي ‏جنگيدممي ‏جنگيدند، و با كسى صلحمي ‏نمودم صلحمي ‏كردند، ولى آن را به خاطر رضاى خدا و جلوگيرى از ريختن خون‏هاى امت محمد ص ترك نمودم، بعد آن را به قهر و ترسانيدن اهل حجاز بگيرم؟! حاكممي ‏گويد: اين اسناد به شرط بخارى و مسلم صحيح است، ولى آن دو اين را روايت نكرده‏اند، و ذهبى با او موافقت نموده است.
 
امتناع ايمن اسدى از قتال با مروان و آنچه در ميان شان اتفاق افتاد
ابويعلى از عامر شعبى روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه مروان با ضحاك بن قيس جنگيد، به سوى ايمن بن خُرَيم اسدى (رض) فرستاد و گفت: ما دوست داريم كه با ما [در مقابل دشمن] بجنگى. گفت: پدر و عمويم در بدر حاضر بودند، و به من وصيت نموده‏اند، كه با كسى كه شهادتمي ‏دهد معبودى جز خدا نيست نجنگم، اگر برائتى از آتش برايم آورده‏اى به همراه تومي ‏جنگم. گفت: برو، و به او ناسزا گفت و دشنامش داد، و ايمن شروع نموده مي ‏گفت:
و لست مقاتلا رجلا يصلى
على سلطان آخر من قريش
أقاتل مسلماً فى غير شى‏ء
فليس بنافعى ماعشت عيشى
له سلطان و على اثمى
معاذ اللَّه  من جهل و طيش 
 
گفته حكم بن عمرو به على (رضى‏ اللَّه  عنهما)
طبرانى از ابن حكم بن عمر و غفارى روايت نموده، كه گفت: جدم برايم حديث بيان نموده گفت: هنگامى كه فرستاده على بن ابى طالب (رض) نزد حكم بن عمرو (رض) آمد من نزدش نشسته بودم. وى گفت: تومستحق‏ترين كسى هستى كه ما را در اين امر يارى رسانى. گفت: از دوستم پسر عمويت ص شنيدم كه مي ‏گفت: «وقتى كه اينطور شد، يا مثل اين، شمشيرى از چوب بگير»، و من شمشيرى از چوب گرفته‏ام. 
 
حكايت ابوبصير با دو تن كه دنبال وى فرستاده شده بودند
 پس از اتمام كارهاى صلح، پيامبر خدا ص به مدينه برگشت، ابوبصير - مردى از قريش كه مسلمان بود - در مدينه نزدش آمد، مشركين در طلب وى دو تن را به مدينه فرستادند، و از پيامبر ص خواستند تا به مفاد موافقتنامه صلح وفا  نمايد. بر اين اساس پيامبر خدا ص ابوبصير را به آن دو مرد تحويل داد، آن دو تن ابوبصير را گرفته بيرون رفتند تا اين كه به ذوالحُلَيْفه  رسيدند،( قريه‏اى است نزديك مدينه، كه ميقات اهل مدينه نيز مي‏باشد، و اكنون به آن اببار على مي‏گويند.) در اينجا فرود آمدند و از خرمايى كه با خود داشتند، مي‏خوردند. 
ابوبصير به يكى از آن دو مرد گفت: به خدا سوگند، اى فلان اين شمشيرت را بسيار خوب مي‏بينم!! او آن را از نيام بيرون آورده گفت: آرى به خدا، خيلى خوب است، و من چندين بار اين را تجربه نموده‏ام. ابوبصير گفت: به من بده تا ببينمش. ابوبصير شمشير را از وى گرفت، و او را با آن شمشير زد و او مرد، دومي فرار نمود، تا اين كه خود را به مدينه رسانيد و به شتاب داخل مسجد شد، پيامبر خدا ص چون چشمش به وى افتاد گفت: «اين مرد منظر هولناكى را ديده است». چون نزد پيامبر ص رسيد گفت: به خدا سوگند، رفيقم كشته شد، و من نيز كشته مي‏شوم. از دنبال وى ابوبصير آمده گفت: اى پيامبر خدا ص به خدا سوگند، خداوند (جل جلاله) ذمه تو را برآورده كرد. مرا به ايشان تحويل دادى، و خداوند (جل جلاله) دو باره مرا از چنگال ايشان رهانيد. پيامبر ص گفت: «واى بر مادرش، عجب آتش افروز جنگ است اين مرد، اگر همدستى داشته باشد».
چون ابوبصير اين سخن را شنيد، دانست كه (اگر وى در مدينه باشد) پيامبر ص وى را (طبق قرارداد صلح) دوباره براى آنها مسترد مي‏كند، بدين خاطر از مدينه خارج شد و خود را به ساحل دريا رسانيد.
   
امتناع عبد اللَّه  بن ابى اوفى (رض) از قتال با يزيد
بزار از ابوالاشعث صنعانى روايت نموده، كه گفت: يزيدبن معاويه مرا نزد عبد اللَّه  بن ابى اوفى (رض) فرستاد، و همراهم تعدادى از اصحاب رسول خدا ص بودند ، گفتم: مردم را به چه امر مي ‏كنيد؟ گفت: ابوالقاسم ص مرا توصيه نموده، كه اگر چيزى از اين را دريافتم، به سوى احد روى آورم و شمشيرم را بشكنم و در خانه‏ام بنشينم، اگر در خانه‏ام كسى بر من وارد شد، گفت: «در پسخانه‏ات بنشين، اگر آنجا هم بر تو وارد شد، بر زانوهايت بنشين و بگو: گناه من و گناه خودت را به دوش بگير، و از اصحاب آتش باش، و اين جزاى ستمكاران است». شمشيرم را شكسته‏ام، اگر در خانه‏ام بر من داخل شود، داخل پسخانه‏اممي ‏شوم، و وقتى در پسخانه‏ام بر من وارد شد، بر زانوهايممي ‏نشينم، و آنچه رامي ‏گويم، كه رسول خدا ص به گفتن آن امرم نموده است. 
 
عملكرد محمدبن مسلمه به وصيت پيامبر ص درباره جنگيدن به خاطر دنيا
طبرانى از محمدبن مسلمه (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص فرمود: «وقتى كه مردم را ديدى بر دنيامي ‏جنگند، با شمشيرت به سوى بزرگترين سنگ در حره روى بياور و آن را به آن بزن تا بشكند، بعد از آن در خانه ات بنشين تا اينكه دست خطاكار و مجرمى به سويت بيايد، يا مرگ مقدّرى»، و من آنچه را پيامبر خدا ص بدان امرم نموده بود عملى نمودم. 
از محمدبن مسلمه (رض) روايت است  كه گفت: رسول خدا ص شمشيرى را به من داد و گفت: «اى محمدبن مسلمه با اين شمشير در راه خدا جهاد كن، و وقتى دو گروه از مسلمانان را ديدى با هممي ‏جنگند، اين را به سنگ بزن تا بشكند، بعد از آن زبان و دستت را نگه دار، تا اينكه مرگ تمام شده‏اى به سراغت بيايد، يا دست خطاكار و مجرمى»، هنگامى كه عثمان (رض) كشته شد، و در كار مردم آن وضع پيش آمد، وى به سوى سنگى در جلوى خانه‏اش بيرون رفت، و سنگ را با شمشيرش زد تا اينكه شمشيرش را شكست.
 
قول حذيفه درباره جنگ با هم
احمد از رِبْعى روايت نموده، كه گفت: از مردى در تشييع جنازه حذيفه (رض) شنيدم كه مي ‏گفت: صاحب اين تخت مي ‏گفت: به سبب آنچه از رسول خدا ص شنيدم ديگر باكى ندارم، اگر با هم جنگيديد داخل خانه‏اممي ‏شوم، و اگر نزدم كسى وارد شد،مي ‏گويم: بگير، گناه من و گناه خودت را به دوش بگير. 
 
آنچه ميان معاويه و وائل بن حُجْر در اين مورد اتفاق افتاد
طبرانى از وائل بن حجر (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه [خبر]ظهور رسول خدا ص به ما رسيد، من به همراه هيأت نمايندگى قوم بيرون آمدم، و به مدينه آمدم و با اصحابش قبل از ملاقات خودش روبرو شدم، گفتند: سه روز قبل از قدومت نزد ما، رسول خدا ص ما را به [ آمدن] تو بشارت داده، و گفته بود: «وائل بن حجر نزدتانمي ‏آيد». بعد از آن رسول خدا عليه السلام با من ملاقات نمود و به من خوش آمد گفت، و جاى ن