َّه  بن زبير و عبد اللَّه  بن صفوان (رضى‏ اللَّه  عنهم) روزى در حجر نشسته بودند، و ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) كه در خانه طوافمي ‏نمود از پهلوى شان عبور كرد. آن گاه يكى از آنان به ديگرى گفت: آيا وى رامي ‏بينى، چه كسى بهتر از وى باقى مانده است؟ بعد از آن براى مردى گفت: وقتى كه طوافش را تمام نمود فرايش خوان. هنگامى كه طوافش را تمام نمود و دو ركعت نماز گزارد، فرستاده آن دو نزدش آمد و گفت: عبد اللَّه  بن زبير و  عبد اللَّه  بن صفوان تو را فرامي ‏خوانند. وى نزد آن دو آمد و عبد اللَّه  بن صفوان گفت: اى ابوعبدالرحمن، چه تو را بازمي ‏دارد كه با اميرالمؤمنين بيعت كنى؟ - يعنى با ابن زبير - ، چون اهل مكه، مدينه، يمن، اهل عراق و اكثر اهل شام با وى بيعت نموده‏اند. گفت: به خدا سوگند با شما، در حالى كه شمشيرهاى تان را بر شانه‏ هایتان آويخته‏ ايد،و خون‏هاى مسلمانان از دست‏هایتان مي ‏چكد بيعت نمى‏ كنم.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1274.txt">امتناع ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) از بيرون آمدن تا مردم با او بيعت كنند</a><a class="text" href="w:text:1275.txt">گفته ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) درباره تفرق و اجتماع</a><a class="text" href="w:text:1276.txt">حسن بن على (رضى‏ اللَّه  عنهما) و نپسنديدن كشتن مؤمنين در طلب پادشاهى و مصالحه‏ اش با معاويه</a><a class="text" href="w:text:1277.txt">گفته حسن (رض) براى جُبَيربن نُفَير درباره خلافت</a><a class="text" href="w:text:1278.txt">امتناع ايمن اسدى از قتال با مروان و آنچه در ميان شان اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:1279.txt">گفته حكم بن عمرو به على (رضى‏ اللَّه  عنهما)</a><a class="text" href="w:text:1280.txt">امتناع عبد اللَّه  بن ابى اوفى (رض) از قتال با يزيد</a><a class="text" href="w:text:1281.txt">عملكرد محمدبن مسلمه به وصيت پيامبر ص درباره جنگيدن به خاطر دنيا</a><a class="text" href="w:text:1282.txt">قول حذيفه درباره جنگ با هم</a><a class="text" href="w:text:1283.txt">آنچه ميان معاويه و وائل بن حُجْر در اين مورد اتفاق افتاد</a></body></html>امتناع ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) از بيرون آمدن تا مردم با او بيعت كنند
از حسن (رض) روايت است  كه گفت: هنگامى كه امر مردم دچار فتنه گرديد نزد عبد اللَّه  بن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) آمدند و گفتند: تو سيد مردم و پسر سيدشان هستى، و مردم به تو راضى‏اند، بيرون بيا تا با تو بيعت كنيم. پاسخ داد: نه، به خدا سوگند، تا وقتى كه روح در بدنم است، به مقدار حجامت هم به خاطر من خون ريخته نخواهد شد.مي ‏افزايد: باز نزدش آمدند و او را تهديد كردند، و به او گفته شد: يا بيرونمي ‏شوى، يا در بستر به قتل رساندهمي ‏شوى! وى باز مثل گفته اولش را گفت. حسنمي ‏گويد: به خدا سوگند، تا اينكه به خداوند تعالى پيوست چيزى در مقابل وى نتوانستند انجام دهند و چيزى از وى به دست نياوردند. 
 
گفته ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) درباره تفرق و اجتماع
همچنان  از خالدبن سُمي ر روايت است كه گفت: براى ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفته شد: اگر كار مردم را براى شان استوار كنى بهتر خواهد شد، چون همه مردم به تو راضى شده‏اند. وى به آنان گفت: چه فكر مي ‏كنيد، اگر مردى در مشرق مخالفت كند؟! گفتند: اگر مخالفت نمود كشتهمي ‏شود، و قتل مردى در صلاح امت چه ارزشى دارد؟! پاسخ داد: به خدا سوگند، اگر امت محمد ص از دسته نيزه‏اى بگيرند، و من از انتهاى آن بگيرم(يعنى: اگر چه امت محمد صلى‏ اللَّه  عليه وسلم با من يكدست و متحد شوند ولى در آن  ميان مردى از مسلمانان به خاطر مخالفتش كشته شود، من بر آن راضى نيستم. م.)  و مردى از مسلمانان كشته شود، اين عمل در عوض دنيا و آنچه در اوست برايم محبوب و پسنديده نيست!.  همچنان از قَطَن روايت است كه گفت: مردى نزد ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) آمد و گفت: هيچ كسى شرتر از تو براى امت محمد ص نيست! گفت: چرا؟ به خدا سوگند، من نه خون‏هاى شان را ريخته‏ام، نه جماعت شان را پراكنده ساخته‏ام و نه در ميان گروه شان اختلاف انداخته‏ام. گفت: تو اگر خواسته باشى دو تن هم در تو اختلاف نمى‏كنند، پاسخ داد: دوست ندارم كه آن(يعنى خلافت.)  به دستم برسد و مردى بگويد: نه، و ديگرى بگويد: بلى.
از قاسم بن عبدالرحمن  روايت است كه: آنان به ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) در فتنه اول(در فتنه  على و معاويه (رض).)  گفتند: آيا بيرون نمى‏روى كه بجنگى؟ گفت: در وقتى جنگيدم كه بت‏ها در بين ركن و دروازه  قرار داشت(يعنى بت‏ها در كعبه قرار داشت. م.)، تا اينكه خداوند عزوجل آن را از سرزمين عرب نابود نمود، و من ناپسندمي ‏بينم با كسى بجنگم كه لااله الا اللَّه مي ‏گويد! گفتند: به خدا سوگند، نظرت چنين نيست، ولى تومي ‏خواهى كه اصحاب رسول خدا ص يكديگر را نابود كنند، تا اينكه غير از تو كسى باقى نماند، بعد گفته شود: با عبد اللَّه  بن عمر به عنوان اميرالمؤمنين بيعت كنيد. گفت: به خدا سوگند، اين در من نيست، وليكن وقتى گفتيد بيا به طرف نماز پاسخمي ‏دهم، بيا به طرف كاميابى، به پاسخ مي ‏دهم(يعنى وقتى حى على الصلاه، حى على الفلاح گفتيد پاسخ مثبت مى‏دهم و به طرف نماز مى‏آيم. م.) ، و وقتى پراكنده شديد با شما همراه نمى‏شوم، و وقتى جمع شديد از شما جدا نمى‏شوم. 
و از نافع روايت است كه گفت: به ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) در زمان ابن زبير (رضى‏ اللَّه  عنهما)، و زمان خوارج و خشبيه  گفته شد: آيا با اينان هم نمازمي ‏گزارى و با آنان هم در حالى كه بعض شان برخى ديگر رامي  كشند؟ گفت: كسى كه بگويد: بيا به سوى نماز به او پاسخ [مثبت]مي ‏دهم، و كسى كه بگويد: بيا به سوى كامي ابى. او پاسخ [مثبت]مى‏دهم، و كسى كه بگويد: بيا به قتل برادر مسلمانت و گرفتن مالش،مي ‏گويم: نخير. 
 
حسن بن على (رضى‏ اللَّه  عنهما) و نپسنديدن كشتن مؤمنين در طلب پادشاهى و مصالحه‏ اش با معاويه
حاكم  از ابوالغريف  روايت نموده، كه گفت: در مقدمةالجيش حسن بن على (رضى‏ اللَّه  عنهما) دوازده هزار تن بوديم، كه شمشيرهاى مان از تيزى بر قتال اهل شاممي ‏درخشيد، و فرماندهى مان به دست ابوعمرطه بود. هنگامى كه خبر صلح حسن بن على و معاويه (رضى‏ اللَّه  عنهم) به ما رسيد، انگار كه كمرهاى ما از غضب و خشم شكست. وقتى حسن بن على به كوفه آمد، مردى از ما كه ابوعامر سفيان بن الليل  كنيه دادهمي ‏شد بلند شد و گفت: (السلام عليك يا مذل المؤمنين)، «سلام بر تو اى ذليل كننده مؤمنان»، حسن گفت: اى ابوعامر اين را مگو، مؤمنان را ذليل نساخته‏ام، بلكه نپسنديدم آنان را در طلب پادشاهى بكشم. 
ابن عبدالبر  از شعبى روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه در ميان حسن بن على و معاويه (رضى‏ اللَّه  عنهم) صلح برقرار شد، معاويه به او گفت: برخيز و خطابه‏اى براى مردم ايراد كن، و آنچه را در آن بودى متذكر شو، آن گاه حسن برخاست و بيانيه‏اى ايراد نموده گفت: 
ستايش خدايى راست كه توسط ما اول تان را هدايت نمود، و خون‏هاى آخرتان را توسط ما از ريختن بازداشت، آگاه باشيد كه بهترين زيركى تقوى است، و بدترين عجز فجور است، و اين امرى كه من و معاويه در آن اختلاف نمو