د، و جنگيد تا اين كه كشته شد، و اين گوسفندان را مي ‏چراند، آيا مي ‏خواهيد اين دو تن را با هم مساوى سازم؟! و عمر (رض) در طول عمرش به اين شكل عمل نمود... و حديث را، چنان كه چيزى از آن خواهد آمد، متذكر شده است، و لفظ، چنان كه در المجمع (4/6) آمده، از بزار است، و صاحب المجمع گفته است: در اين ابومعشر نجيح آمده، و ضعيف مي ‏باشد، و به حديث وى اعتبار كرده مي ‏شود .
 
حديث انس (رض) در اين باره
نزد بيهقى (350/6) از انس بن مالك (رض) و ابن المسيب روايت است كه: عمربن الخطاب (رض) براى مهاجرين پنج هزار مقرّر نمود، و براى انصار چهار هزار نوشت، و براى فرزندان  مهاجرين كه در بدر شركت ننوده بودند چهار هزار تعيين نمود، از جمله ايشان: عمربن ابى سلمه بن عبدالاسد مخزومي ، اسامه بن زيد، محمّدبن عبد اللَّه  بن جحش اسدى و عبد اللَّه  بن عمر ن بودند، عبدالرحمن بن عوف (رض) گفت: ابن عمر از جمله اين‏ها نيست، وى ووى ! بعد ابن عمر گفت: اگر براى من حق باشد برايم بده، و الّا به من نده، آن گاه عمر به ابن عوف گفت: به وى پنج هزار و به من چهار هزار نوشته كن، عبد اللَّه  گفت: من اين را نمي ‏خواهم، عمر گفت: به خدا سوگند، من و تو هر دو بر پنج هزار جمع نمي ‏شويم. اين را ابن ابى شيبه به مانند آن، چنان كه در الكنز (315/2) آمده، روايت نموده است.
 
حديث زيدبن اسلم در اين باره
نزد ابن عساكر از زيدبن اسلم روايت است كه: عمربن الخطاب (رض) هنگامي  كه براى مردم معاش مقرّر نمود، براى عبد اللَّه  بن حنظله (رضي الله عنهما)  دو هزار درهم مقرّر كرد، آن گاه طلحه (رض) يك برادرزاده خود را آورد، و عمر براى وى كمتر از آن معاش مقرّر نمود، گفت: اى اميرالمؤمنين، اين انصارى را بر برادرزاده من ترجيح دادى؟ گفت: آرى، به خاطر اين كه من پدر وى را در حالى ديدم كه شمشير خود را چنان كه شتر برهنه مي ‏شود، در روز احد برهنه نموده بود. اين چنين در الكنز (319/2) آمده است.
 
حديث ناشزه يزنى در اين باره
احمد از ناشزه بن سمي  يزنى روايت نموده،  كه گفت: از عمربن الخطاب (رض) در روز جابيه  كه براى مردم سخنرانى مي ‏نمود شنيدم: خداوند عزّوجل مرا خازن و تقسيم كننده اين مال گردانيده است، بعد از آن گفت: بلكه خداوند آن را تقسيم مي ‏كند، و من از اهل پيامبر ص و از شريف‏تر آن‏ها شروع مي ‏كنم. و به زنان پيامبر خدا ص ده هزار مقرّر نمود، مگر براى جويريه، صفيه و ميمونه (رضى‏ اللَّه  عنهن). آن گاه عائشه (رضي الله عنها) گفت: پيامبر خدا ص در ميان ما مساوات مي ‏نمود، و بنابر آن عمر (رض) در ميان شان مساوات نمود، بعد از آن گفت: من از يارانم، مهاجرنى اوايل شروع مي ‏كنم - چون ما به ظلم و تعدّى از ديار خويش بيرون رانده شديم - و [در ميان آنان] از شريف‏تر آن‏ها، و براى اهل بدر آن‏ها، پنج هزار تعيين نمود، و براى كسى از انصار در بدر شركت نموده بود، چهار هزار مقرّر كرد، و براى كسى در احد شركت نموده بود سه هزار تعيين نمود و گفت: كسى كه به هجرت سبقت نمود، معاش نيز براى وى پيش دستى مي ‏نمايد، و كسى كه در هجرت سهل انگارى نمود، معاش نيز برايش كندى مي ‏نمايد، و هيچ كس جز خوابگاه شتر خود را ملامت نكند، من معذرت خود را در بر كنار نمودن خالدبن وليد براى تان تقديم مي ‏كنم، من وى را امر نمودم تا اين مال را براى ضعفاى مهاجرين نگه دارد، ولى او آن را براى زورمند و باشرف و با زبان دارد، بنابراين وى را برطرف ساختم، و به جايش ابوعبيده را مقرّر نمودم، آن گاه ابوعمروبن حفص گفت: اى عمربن الخطاب، به خدا سوگند، معذور نيستى، چون تو كارمندى را برطرف ساختى كه پيامبر خدا ص وى را استخدام نموده بود، و شمشيرى را در نيام انداختى كه رسول خدا ص آن را از نيام كشيده بود، و بيرقى را گذاشتى كه پيامبر خدا ص نصبش نموده بود، و با بچه عمو حسد نمودى!! عمربن الخطاب (رض) گفت: تو قرابت نزديكى دارى، و نوسن و سال هستى، و درباره بچه عمويت غضبناكى. هيثمي  (3/6) مي ‏گويد: اين را احمد روايت نموده، و رجال آن ثقه‏ اند.، و بيهقى (349/6) اين را از ناشزه بن سمي  يزنى به مانند آن روايت نموده مگر وى معذرت عزل خالد و مابعد آن را متذكر نشده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:100.txt">نامه خالد بن وليد به پيامبر خداص </a><a class="text" href="w:text:101.txt">نامه پيامبر خدا ص به خالد بن وليد (رض) </a><a class="text" href="w:text:102.txt">برگشت خالد (رض) با وفد بنى حارث به طرف پيامبر خدا ص</a><a class="text" href="w:text:103.txt">پيامبر ص و دعوت نمودن جرير به شهادتين و ايمان و فرايض</a><a class="text" href="w:text:104.txt">تعليمات پيامبر خدا ص براى معاذ كه چگونه دريمن به فرايض اسلام دعوت نمايد</a><a class="text" href="w:text:105.txt">پيامبر ص و دعوت نمودن حَوشَب ذى ظُلَيم به فرايض اسلام</a><a class="text" href="w:text:106.txt">پيامبر ص ودعوت نمودن وفد عبدالقيس به فرايض اسلام</a><a class="text" href="w:text:107.txt">حديث علقمه درباره حقيقت ايمان ودعوت به سوى ايمان و فرايض اسلام</a><a class="text" href="w:text:108.txt">نامه‏هاى پيامبر ص به سران جهان و غير آنها توسط يارانش جهت دعوت آنها به سوى    خدا(جل جلاله) و داخل شدن به اسلام </a><a class="text" href="w:text:109.txt">نامه پيامبر ص به نجاشى پادشاه حبشه</a></body></html>تدوين ديوان عطايا و مستمرّی ها توسط عمر (رض)  
حالت عمر (رض) هنگامي  كه ابوموسى مال زيادى را برايش آورد، و عملكرد وى در تقسيم نمودن آن
ابن سعد (216/3) و بيهقى (350/6) از ابوهريره (رض) روايت نموده‏ اند كه گفت: از نزد ابوموسى اشعرى (رض) با هشتصد هزار درهم نزد عمربن الخطاب (رض) آمدم، او به من گفت: چه آوردى؟ گفتم: با هشتصد هزار درهم آمده‏ام، گفت: آيا پاك و حلال است واى بر تو؟ گفتم: آرى. و عمر آن شبش را بيدار سپرى نمود، تا اين كه به نماز صبح اذان داده شد، همسرش به او گفت: امشب خواب نكردى! پاسخ داد: عمربن الخطاب چگونه خواب برود، در حالى كه براى مردم چيزى آمده كه از ابتداى اسلام تا اكنون مانند آن براى شان نيامده بود؟! چه عمر را در امان مي ‏داد، كه اگر هلاك شود و آن مال نزدش باشد و آن را در جايش نگذاشته باشد؟! هنگامي  كه نماز صبح را به جاى آورد، عده‏اى از اصحاب پيامبر خدا ص نزدش جمع شدند، و او خطاب به آنان گفت: امشب براى مردم چيزى آمده كه از ابتداى اسلام براى شان مثل آن نيامده است، من نظرى را مناسب ديدم، و شما هم برايم مشورت بدهيد، من بر آن شدم تا توسط پيمانه به مردم بدهم، ايشان گفتند: اى اميرالمؤمنين اين طور نكن، مردم به اسلام داخل مي ‏شوند، و مال زياد مي ‏گردد، ولى آن‏ها را از روى كتاب بده، و هنگامي  كه مردم زياد شدند، و مال زياد شد، از روى آن براى شان بده. گفت: برايم مشورت بدهيد كه از كدام آن‏ها شروع كنم؟ گفتند: از خودت، اى اميرالمؤمنين، چون تو ولى اين امر هستى - و بعضى ايشان گفتند: اميرالمؤمنين داناتر است - گفت: نه، وليكن از پيامبر خدا ص شروع مي ‏كنم، و بعد از آن حسب مرتبه نزديكى به وى، ديوان را اساس گذاشت، از بنى هاشم و مطلب شروع نمود، و به همه شان داد، بعد از آن به بنى عبد شمس داد، و بعد به بنى نوفل بن عبدمناف داد، و از ب