 مؤمن
ابويعلى از عقبه بن خالد ليثى (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص سريه‏اى را فرستاد، و آن گروه بر قومى هجوم آورد، پس مردى از قوم دويد و مردى از سريه كه شمشيرش را از نيام بيرون كرده بود وى را دنبال نمود. آن گاه مردى كه از قوم بود گفت: من مسلمان هستم من مسلمان هستم، وى به آنچه او گفت توجهى نكرد و او را زد و به قتل رسانيد.مي ‏گويد: اين سخن به رسول خداص رسيد، و درباره وى حرف تندى گفت: و آن گفته به قاتل رسيد.مي ‏افزايد: در حالى كه رسول خدا ص سخنرانىمي ‏كرد، ناگهان قاتل گفت: اى رسول خدا، به خدا سوگند، او آن را فقط به خاطر نجات يافتن از قتل گفت، رسول خدا ص از وى و از مردمى كه در طرف وى بودند روى گردانيد و به سخنش ادامه داد.مي ‏گويد: باز وى برگشت و گفت: اى رسول خدا، او آن را فقط به خاطر نجات يافتن از قتل گفت: باز رسول خدا ص از وى و از مردمى كه در طرف وى بودند روى گردانيد، ولى آن شخص صبر ننمود و سخنش را براى بار سوم گفت، آن گاه رسول خدا ص در حالى كه ناراحتى از سيمايش پيدا بود به طرف وى نگاه كرد و گفت: «خداوند عزوجل مرا بازداشته كه مؤمنى را بكشم» - سه مرتبه -. 
 
نزول آيه درباره كشته شدن مردى به دست مقداد  كه كلمه شهادت به زبان آورده بود
بزار از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص سريه‏اى را فرستاد، و مقدادبن اسود (رض) نيز در آن بود، هنگامى كه قوم را دريافتند، ديدند كه آنان پراكنده شده‏اند، و مردى كه مال زيادى داشت باقى بود و جايى نرفته بود. وى گفت (اشهدان لااله الا اللَّه )، ولى مقداد به سوى وى حمله نمود و به قتلش رسانيد. و مردى از يارانش به وى گفت: آيا مردى را به قتل رسانيدى كه شهادتمي ‏دهد معبودى جز خدا نيست؟! اين را حتماً به پيامبر ص عرضمي ‏كنم. هنگامى كه نزد پيامبر ص آمدند، گفتند: اى رسول خدا، مردى شهادت داد كه خدايى جز خداوند نيست و مقداد وى را به قتل رسانيد. فرمود: «مقداد را برايم صدا كن، اى مقداد آن مردى را كه لااله الا اللَّه  مي ‏گفت كشتى؟! فردا در مقابل لااله الا اللَّه  چه كسى را دارى؟».مي ‏گويد: آن گاه خداوند تبارك و تعالى نازل فرمود:
[يا ايهاالذين آمنوا اذا ضربتم فى سبيل‏ اللَّه  فتبينوا، و لا تقولوا لمن القى اليكم السلام لست مؤمناً، تبتغون عرض الحياةالدنيا، فعند اللَّه  مغانم كثيرة كذلك كنتم من قبل]. 
ترجمه: «اى مؤمنان هنگامى كه در راه خدا (براى جهاد) سفر مي ‏كنيد، تحقيق كنيد و براى كسى كه به شما سلام داد، نگوييد مسلمان نيستى، متاع زندگانى دنيا رامي ‏طلبيد، و نزد خدا غنيمت‏هاى بسيار است، هم چنين پيش از اين بوديد...»
پس رسول خدا ص به مقداد گفت: «مرد مومنى در ميان قوم كافر ايمانش را پنهانمي ‏نمود، بعد ايمانش را آشكار نمود و تو به قتلش رسانيدى! و همي نطور تو ايمانت را قبل از اين در مكه پنهانمي ‏داشتى». 
 
كشته شدن عامربن اضبط به دست مُحَلِّم بن جَثّامه و پيامد آن براى محلم
ابن اسحاق از عبد اللَّه  بن ابى حَدْرَد (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص ما را با تنى چند از مسلمانان، كه از جمله آنان: ابوقتاده، حارث بن ربعى و محلم بن جثامه بن قيس بودند، به سوى إِضَم فرستاد، تا اينكه به نزديك اضم رسيديم، آن گاه عامربن اضبط اشجعى كه بر شترش سوار بود و توشه و مشك شيرى با خود داشت از پهلوى ما عبور نمود، و براى ما همانند سلام اسلام سلام كرد، بنابراين ما از وى دست بازداشتيم، ولى محلم بن جثامه بر وى حمله نمود و به خاطر چيزى كه [در جاهليت] ميان وى و او بود به قتلش رسانيد و شتر و توشه‏اش را گرفت. هنگامى كه نزد رسول خدا ص آمديم، قضيه را به او خبر داديم، و قرآن درباره ما نازل گرديد:
[ياايهاالذين آمنوا اذا ضربتم فى سبيل‏ اللَّه  فتبينوا، و لاتقولوا لمن القى اليكم السلام لست مؤمناً، تبتغون عرض الحياةالدنيا، فعند اللَّه  مغانم كثيرة، كذلك كنتم من قبل فمن‏ اللَّه  عليكم، فتبينوا ان‏ اللَّه  كان بما تعملون خبيراً]. 
ترجمه: «اى مؤمنان هنگامى كه در راه خدا (براى جهاد) سفر مي ‏كنيد، تحقيق كنيد، و براى كسى كه به شما سلام داد، نگوييد مسلمان نيستى، متاع زندگانى دنيا رامي ‏طلبيد، و نزد خدا غنيمت‏هاى بسيار است، همچنين پيش از اين بوديد، و خدا بر شما انعام كرد، بنابراين تحقيق كنيد، چون خدا به آنچه مي ‏كنيد آگاه است». 
و نزد ابن جرير از طريق ابن اسحاق از نافع از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه گفت: رسول خدا ص محلم بن جثامه را در سريه‏اى فرستاد، و عامربن اضبط با آنان روبرو گرديد، به آنان همانند سلام اسلام سلام كرد، و در ميان آنان در جاهليت كينه‏اى بود، بنابراين محلم وى را به تيرى زد و به قتلش رسانيد. و خبر به رسول خدا ص رسيد، و در اين مورد با عيينه و اقرع (رضى‏ اللَّه  عنهما) صحبت نمود، اقرع گفت: اى رسول خدا امروز نيكى نما و در گذر فردا تغيير بده. عيينه گفت: نه، به خدا سوگند، تا اينكه زنان وى همان دردى را كه زنانم از مصيبت چشيده‏اند بچشند. بعد محلم كه دو چادر بر تن داشت آمد و در پيش روى رسول خدا ص نشست تا برايش مغفرت بخواهد، رسول خدا ص فرمود: «خداوند تو را نيامرزد»، آن گاه وى در حالى كه اشك هايش را باد و چادرش پاكمي ‏نمود برخاست. و روز هفتم از وى سپرى نشده بود كه درگذشت، بعد دفنش نمودند و زمي ن بيرون انداختش، نزد پيامبر ص آمدند و آن را برايش متذكر شدند، گفت: «زمي ن كسى را كه از اين همراه تان بدتر هم باشد قبولمي ‏كند، وليكن خداوند خواست تا حرمت شما را به شما يادآورى كند »، بعد وى را در كناره‏هاى كوه افكندند و بالايش سنگ انداختند، و اين آيه نازل شد:
[يا ايها الذين آمنوا اذا ضربتم فى سبيل‏ اللَّه  فتبينوا] الآيه. 
 
قصه بيرون انداختن زمين مردى را كه مؤمنى را كشته بود
عبدالرزاق و ابن عساكر از قبيصه بن ذؤيب (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: مردى از اصحاب رسول خدا ص بر گروهى كه شكست خورده بودند حمله نمود، و مردى از مشركين را كه شكست خورده بود دستگير كرد، هنگامى كه خواست وى را با شمشير بزند، آن مرد گفت: لااله الا اللَّه ، ولى او تا اينكه وى را به قتل نرسانيد دست باز نداشت. بعد در نفس خود از قتل وى چيزى احساس نمود، و قصه‏اش را براى پيامبر ص ياد نمود و گفت: كلمه را فقط به خاطر نجات يافتن گفت: پيامبر ص فرمود: «چرا قلبش را پاره ننمودى؟! از قلب فقط با زبان ترجمانى مي ‏شود». و جز اندكى درنگ ننمودند كه همان مرد قاتل وفات نمود، و دفن گرديد بر روى زمين قرار گرفت، آنگاه خانواده‏اش آمدند و موضوع را با پيامبر ص گفتند، فرمود: «دفنش كنيد»، باز دفن گرديد و باز ديدند كه روى زمي ن قرار دارد. بار ديگر خانواده‏اش پيامبر ص را خبر داد، پيامبر ص فرمود: «زمين از قبول نمودن وى ابا ورزيد، بنابراين او را در غارى از غارها بيندازيد». 
 
گفتگوى سهيل بن عمرو با پيامبر ص و شروط صلح حديبيه
مَعْمَر مي‏گويد: ايوب از عِكرمه به من خبر داد كه :هنگامي سهيل بن عمرو آمد، پيامبر خدا ص فرمود: «اكنون كار شم