يد، فرمود: «وى در خاندان سخاوتمندى است»، البته اين در غزوه خبط  رخ داده بود. اين چنين در منتخب الكنز (260/5) آمده است.( خبط: زدن درخت توسط عصا، تا برگ آن براى علف شتر بريزد، و خبط با حركت، برگ افتاده، و خبط جايى است در جهينه در فاصله پنج روزى مدينه، و سريه خبط كه از سراياى پيامبر ص به سوى قريه‏اى از جهينه مى‏باشد، نام خود را از همين نقطه گرفته است، يا اين كه آنها گرسنه شدند، و خبط - «ورق‏هاى افتاده» - را خوردند)
 
خارج شدن ماهى بزرگى در ساحل بحر براى مجاهدين
نزد طبرانى از جابر روايت است كه گفت: قيس بن سعد بن عباده در زمان پيامبر ص امير ما تعيين شد، و گرسنگى شديدى براى مان پيش آمد، آن گاه وى نه شتر را براى ما ذبح نمود، و بعد به ساحل دريا رسيديم، ناگاه با بزرگترين ماهى برخورديم، و سه روز بر آن اقامت نموديم، و از آن آنچه از چربى خواستيم در مشك‏هاى آبخورى و جوال‏ها حمل كرديم و حركت نموديم، تا اين كه نزد پيامبر خدا ص آمديم، و آن را به او خبر داديم، گفتند: اگر مي ‏دانستيم كه آن را قبل از متغير شدن بويش درك مي ‏كنيم، دوست داشتيم كه نزد ما از آن مي ‏بود. هيثمي  (37/5) مي ‏گويد: در اين عبد اللَّه  بن صالح كاتب ليث آمده، عبدالملك بن شعيب بن الليث مي ‏گويد: وى ثقه و مأمون است، ولى احمد و غير وى او را ضعيف دانسته‏اند، و ابوحمزه خولانى را نمي ‏شناسم، و بقيه رجال آن ثقه‏ اند..
 
قصه آنچه ميان عمر و بلال رضى‏ اللَّه  عنهما در اطعام مجاهدين رخ داد
ابوعبيد از قيس بن ابى حازم (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامي  كه عمر (رض) به شام آمد، و امراى عساكر هم نزدش حاضر بودند، بلال نزدش آمد و گفت: اى عمر، اى عمر، عمر پاسخ داد: اين عمر است. بلال گفت: تو در بين اينها و بين خدا هستى، و در بين تو و خدا هيچكس نيست، بنابراين كسانى را كه پيش روى تواند، و كسانى را كه به طرف راست تواند، و كسانى را كه به طرف چپ تو اند ببين، چون همين‏ها كسانى اند كه نزدت آمده‏ اند، به خدا سوگند، اين‏ها جز گوشت پرنده ديگر چيزى نمي ‏خورند ، عمر (رض) گفت: راست گفتى، من از اين مجلس خود تا آن وقت بر نمي ‏خيزم، كه براى هر مردى از مسلمانان دو پيمانه گندم و به قدر مناسب آن سركه و روغن به گردن نگيريد، گفتند: اين را ما به خاطر تو، اى اميرالمؤمنين به گردن گرفتيم، اين به گردن ما باشد، خداوند خير را زياد نموده و وسعت آورده است، عمر گفت: اكنون درست است. اين چنين در الكنز (318/2) آمده است. و طبرانى اين را از قيس به مانند آن روايت نموده. هيثمي  (213/5) مي ‏گويد: رجال آن به جز عبد اللَّه  بن احمد كه ثقه و مأمون است، رجال صحيح اند.
 
انفاق پيامبر ص چگونه بود  
قصه بلال (رض) در اين باره با يك مشرك
بيهقى از عبد اللَّه  هورينى  روايت نموده، كه گفت: در حلب با بلال موذن پيامبر خدا ص ملاقات نمودم، و گفتم: اى بلال برايم بيان كن كه انفاق پيامبر خدا ص چگونه بود؟ پاسخ داد: سرپرستى همه چيزى را كه داشت از ابتدايى كه خداوند مبعوثش نموده بود، تا اين كه وفات كرد من به عهده داشتم، هنگامي  كه (انسان) مسلمانى نزدش مي ‏آمد، و او را فقير مي ‏ديد، به من اشاره مي ‏كرد، و حركت مي ‏نمودم و قرض مي ‏كردم، و لباس و چيزى مي ‏خريدم، و آن را بر او مي ‏پوشانيدم و غذا مي ‏دادم، تا اين كه مردى از مشركين به من برخورد و گفت: اى بلال، نزد من فراخى است، جز از من از كسى قرض مكن، و من چنان نمودم. روزى وضو نمودم، و بعد برخاستم تا براى نماز اذان بدهم، ناگهان متوجّه شدم كه آن مشرك در جمعى از تجار [حاضر] است، هنگامي  كه من را ديد گفت: اى حبشى، (مي ‏گويد) گفتم: بلى. آن گاه او بر من غلظت و ترشرويى نمود، و قول بزرگى - و يا غليظى - گفت: و افزود: آيا مي ‏دانيم ميان تو و ماه چقدر است؟ گفتم: نزديك است، گفت: ميان تو و آن فقط چهار شب باقى است، و تو را در بدل آنچه از من بر توست مي ‏گيرم، چون من آنچه را برايت دادم، آن را نه به خاطر عزت و كرامت تو دادم، و نه به خاطر عزت و كرامت صاحبت، بلكه آن را فقط به خاطرى برايت دادم تا غلامم شوى، و بگذارمت كه گوسفندان را بچرانى، چنان كه قبل از اين، اين كار را مي ‏نمودى، مي ‏گويد: آن گاه مرا در روانم چيزى فرا گرفت، كه نفس‏هاى مردم را مي ‏گيرد(يعنى خشم و غيرت فرايم گرفت. م.) ، بعد رفتم و اذان دادم، تا اين كه نماز عشاء را خواندم، و پيامبر خدا ص به اهل و فاميل خود برگشت، و من براى ورود نزدش اجازه خواستم، و به من اجازه داد، گفتم: اى رسول خدا پدر و مادرم فدايت همان مشركى را كه برايت يادآورى نمودم، من از وى قرض مي ‏گرفتم، اين چنين و آن چنان گفت، و نزد تو چيزى نيست كه آن را از طرف من ادا سازد، و نه هم نزد خودم چيزى است، و او مرا رسوا مي ‏سازد، به من اجازه بده كه (به) بعضى اين قريه‏هايى كه اسلام آورده‏ اند بروم، تا خداوند رسولش را رزقى عنايت فرمايد كه آنچه را بر من است ادا نمايد.
بيرون رفتم، و به منزل خود آمدم، و شمشير، نيزه و تير و كفشم را نزديك سرم گذاشتم و رويم را طرف افق گردانيدم، و هرگاهى كه به خواب مي ‏رفتم بيدار مي ‏شدم، و چون مي ‏ديدم هنوز شب است بازمي ‏خوابيدم، تا اين كه عمود صبح اول دميد، آن گاه خواستم حركت كنم متوجّه شدم كه انسانى صدا مي ‏كند: اى بلال نزد پيامبر خدا ص بيا، به راه افتادم، تا نزدش بيايم، و متوجّه شدم كه چهار شتر با بارهاى خود در آنجا اند، آن گاه نزد پيامبر خدا ص آمدم، و اجازه خواستم، او به من گفت: «مژده بادا برايت، چون خداوند قضاى دينت را برايت آورده است» و من خدا را ستودم، او افزود: «آيا بر آن چهار شترى كه خوابيده‏ اند عبور ننمودى؟» گفتم: بلى. گفت: «خود آن‏ها و بارهاى شان براى تو باشد - ديدم كه در آن‏ها لباس و طعام بود، و بزرگ فدك آن‏ها را برايش اهدا نموده بود -، آن‏ها را نزد خود قبض كن، و بعد از آن دينت را ادا كن». مي ‏گويد: من چنان نمودم، و بارهاى شان را از آنها پايان نمودم، و بعد از آن براى شان علف دادم، و سپس به طرف اذان نماز صبح رفتم، تا اين كه پيامبر خدا ص نماز را خواند، و من به طرف بقيع خارج شدم، و دو انگشت خود را در گوش‏هايم گذاشته گفتم: هر كس كه از پيامبر خدا ص خواهان دينى باشد بايد حاضر شود، و تا آن وقت مصروف فروش و اداى قرض و عرضه نمودن بودم كه ديگر بالاى پيامبر خدا ص دينى در روز زمين نماند، و دو اوقيه و يا يك و نيم اوقيه نزدم اضافه ماند. بعد از آن به طرف مسجد رفتم، و اكثر روز رفته بود، و با پيامبر خدا ص كه در مسجد تنها نشسته بود، به طرف او رفتم و بر او سلام كردم، او )به من( گفت: «آنچه نزد تو بود چطور شد؟» گفتم: خداوند همه چيزى را كه بالاى پيامبر خدا ص بود ادا نمود، و چيزى باقى نماند، گفت: «چيزى اضافه ماند؟» گفتم: آرى، دو دينار، فرمود: «ببين كه از آن‏ها هم مرا راحت كنى، چون تا اين كه مرا از آن‏ها راحت نساخته‏اى نزد يكى از اهل خود داخل نمي ‏شوم»، و هيچ كسى نزد مان نيامد، و او در مسجد خوابيد، و صبح نمود و روز دوم را نيز در مسجد سپرى نمود، تا اين كه در روز آخر د