، و در آن اسحاق بن ابراهيم حنينى آمده، او را جمهور ضعيف، و ابن حبّان ثقه دانسته، و گفته است: خطا مي ‏كند.
 
حديث جابر (رض) در اين باره
ابن جرير از جابر (رض) روايت نموده كه: مردى نزد پيامبر ص آمد، و از وى طلب نمود، و او چيزى به او داد، بعد از آن، كس ديگرى آمد و از وى طلب نمود، و پيامبر ص به او وعده داد، آن گاه عمربن الخطاب (رض) برخاست و گفت: اى رسول خدا، از تو خواسته شد،دادى، باز از تو خواسته شد و دادى، باز از تو خواسته شد و وعده نمودى، و بعد از آن باز از تو خواسته شد و وعده نمودى، گويى پيامبر ص اين را پسنديده ندانست، آن گاه عبد اللَّه  بن حذافه سهمي  (رض) برخاست و گفت: اى پيامبر خدا انفاق كن، و از كمي  و نيازمندى از صاحب عرش هراس نكن، پيامبر ص فرمود: «بدين مأمور شده‏ام». اين چنين در الكنز (311/3) آمده است.
 
حديث ابن مسعود درباره امر نمودن رسول خدا ص به بلال براى انفاق
بزار به اسناد حسن و طبرانى از ابن مسعود (رض) روايت نموده‏ اند كه گفت: پيامبر خدا ص نزد بلال (رض) داخل گرديد، و نزد وى مقدارى خرما بود، گفت: «اى بلال اين چيست؟» پاسخ داد: اين را براى مهمان هايت آماده مي ‏كنم. فرمود: «آيا نمي ‏ترسى كه برايت در آتش دوزخ دودى باشد، اى بلال! انفاق كن، و از صاحب عرش از كمي  و نيازمندى هراس نكن». اين را ابونعيم در الحليه (149/1) از عبد اللَّه  مانند آن روايت نموده است، و ابويعلى و طبرانى آن را از ابوهريره (رض) به مانند آن به اسناد حسن روايت نموده‏ اند، اين چنين در الترغيب (174/2) آمده است.
 
حديث انس (رض) درباره آنچه ميان پيامبر ص و خادمش اتفاق افتاد
و ابويعلى از انس بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: به پيامبر ص سه پرنده اهدا گرديد، يكى آنها را به خادم خود داد. چون فردا شد وى آن را براى پيامبر ص آورد، رسول خدا ص فرمود: «آيا تو را منع نكردم كه چيزى را به فردا نگذار! چون خداوند تعالى رزق هر فردا را خود مي ‏آورد». هيثمي  (241/10) مي ‏گويد: رجال وى ثقه‏ اند..
 
حكايت على (رض) از آنچه ميان عمر (رض) و مردم درباره اضافگى مالى اتفاق افتاد
احمد از ابوالبخترى از على (رض) روايت نموده، كه گفت: عمر (رض) به مردم گفت: از اين مال نزد ما اضافگى مانده است، مردم گفتند: اى اميرالمؤمنين: ما تو را از اهلت و پيشه ورى‏ات و تجارتت مشغول ساختيم، آن مال براى تو باشد، به من گفت: تو چه مي ‏گويى؟ گفتم: آنها برايت مشورت دادند. گفت: بگو. گفتم: چرا يقين خود را گمان مي ‏سازى؟  گفت: از آنچه گفتى بايد خارج شوى،  گفتم: آرى به خدا سوگند، از آن خارج خواهم شد، آيا به ياد دارى، كه تو را پيامبر ص به حيث جمع كننده صدقات فرستاد، و نزد عباس بن عبدالمطّلب آمدى، ولى او از دادن صدقه خود برايت امتناع ورزيد، و در ميان تان چيزى واقع شد، تو به من گفتى: بيا با من نزد پيامبر ص برو تا او را از آنچه وى انجام داد، آگاه سازيم. آن گاه هر دوى مان نزد پيامبر ص رفتيم، و او را ناراحت و خسته يافتيم و برگشتيم، و صبحگاهان باز نزدش رفتيم، و او را خرسند و خوشحال يافتيم، و تو، وى را از آنچه عباس انجام داده بود آگاه ساختى. به تو گفت: «آيا نمي ‏دانى كه عموى مرد جوره پدرش است»، و برايش ناراحتى‏اش را كه در روز اول ديديم، و خرسندى و راحتى‏اش را كه در روز دوم ديديم، متذكر شديم، فرمود: «شما كه روز اول آمده بوديد، دو دينار از صدقه نزدم باقى مانده بود، ناراحتى را كه ديديد به خاطر همان بود، و در روز دم كه آمديد آن را فرستاده بودم ، وبه همان سبب خوشى و راحت نفسم را ديد». عمر (رض) گفت: راست گفتى. به خدا سوگند، در اول و آخر شكرگزارت هستم، اين را ابويعلى، دورقى، بيهقى، و ابوداود نيز روايت نموده‏ اند، و در آن در ميان ابوالبخترى و على ارسال است. اين چنين در الكنز (39/4) آمده است. و ابونعيم اين را در الحليه (382/4) از ابوالبخترى روايت نموده، كه گفت: عمر فرمود: و معناى آن را متذكر شده است. هيثمي  (238/10) مي ‏گويد: اين را احمد روايت نموده است، و رجال آن رجال صحيح اند، و همچنين آن را ابويعلى و بزار روايت كرده‏ اند، مگر ابوالبخترى نه از على شنيده و نه از عمر، به اين صورت اين حديث مرسل صحيح است.
 
حكايت تقسيم مال در ميان مسلمين و آنچه ميان عمر و على (رضي الله عنهما) در اين باره اتفاق افتاد
بزار از طلحه بن عبيد اللَّه  (رض) روايت نموده، كه گفت: براى عمر (رض) مالى آورده شد، وى آن را ميان مسلمين تقسيم نمود، و چيزى از آن زياد ماند، و درباره آن مشورت خواست، گفتند: اگر آن را براى حادثه‏اى بگذارى بهتر خواهد شد. [راوى] مي ‏گويد: - و على (رض) ساكت بود و صحبت نمي ‏كرد - ، [عمر (رض) ] گفت: اى ابوالحسن، تو را چه شده كه حرف نمي ‏زنى؟ پاسخ داد: قوم خبر دادند، عمر (رض) فرمود: تو هم بايد برايم حرف بزنى گفت: خداوند از تقسيم اين مال فارغ شده است، و مال بحرين را متذكر شد، كه وقتى به پيامبر ص آمد، شب در ميان تقسيم آن برايش حايل واقع شد، بنابراين او نمازها را در مسجد به جاى آورد، و من آن را در چهره رسول خدا ص تا اين كه از آن فارغ گرديد، ديدم. [عمر (رض) ] گفت: آن را حتماً تقسيم مي ‏كنى، و على (رض) آن را تقسيم نمود، و از آن براى هشتصد درهم رسيد. هيثمي  (239/1) مي ‏گويد: در آن حجاج بن ارطأه آمده و مدلس مي ‏باشد.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:89.txt">پيامبر ص خالد بن سعيد  را در وقت فرستادن به يمن مأمور به دعوت مي‏كند</a><a class="text" href="w:text:90.txt">پيامبر ص و رها ساختن اسيرانى كه بدون دعوت در قتال به چنگ مسلمانان افتاده بودند</a><a class="text" href="w:text:91.txt">پيامبر ص و فرستادن مُصْعَب به طرف مدينه</a><a class="text" href="w:text:92.txt">پيامبر ص و فرستادن ابواُمامه به سوى قومش باهله</a><a class="text" href="w:text:93.txt">پيامبر ص و فرستادن مردى به بنى سعد</a><a class="text" href="w:text:94.txt">پيامبر ص و فرستادن مردى نزد يكى از بزرگان جاهليت</a><a class="text" href="w:text:95.txt">پيامبر ص و فرستادن عبدالرحمن بن عوف به دُوْمَه الْجَنْدَل براى دعوت</a><a class="text" href="w:text:96.txt">پيامبر خدا ص و فرستادن عمروبن عاص به سوى بَلِىّ، جهت بسيج آنها به سوى اسلام</a><a class="text" href="w:text:97.txt">پيامبر ص و فرستادن خالد بن وليد به يمن</a><a class="text" href="w:text:98.txt">پيامبر ص و فرستادن خالد بن وليد به نجران</a></body></html>حكايت ام سلمه (رضي الله عنها) با پيامبر ص در انفاق مال
احمد و ابويعلى از ام سلمه (رضي الله عنها) روايت نموده‏ اند، كه گفت: پيامبر خدا ص در حالى نزدم داخل گرديد، كه رنگش دگرگون شده بود، ترسيدم كه بر اثر دردى باشد، و گفت: اى پيامبر خدا، تو را چه شده كه اين طور رنگت تغيير كرده است؟ فرمود: «به خاطر همان هفت دينارى كه ديروز براى ما آورده شد، و بيگاه نموديم و آن در كناره فرش باقى ماند»، و در روايتى آمده: «براى ما آمد و انفاقش ننموديم». هيثمي  (238/10) مي ‏گويد: رجال آنها رجال صحيح اند. 
 
حديث سهل بن سعد (رض) در اين باره
طبرانى در الكبير - كه راويانش ثقه‏ اند.، و در صحيح به آن‏ها استناد مي ‏شود  - از سهل بن سعد (رض) روايت نموده، كه گفت: نزد رسول خدا ص هفت دينار بود،