ميرالمؤمنين دو نفر نزدت مي ‏آيند، و تو براى يكى از آنها از جانش محبوبتر هستى يا اين كه گفت: از اهل و مالش، و ديگر آن دو اگر بتواند كه تو را بكشد حتماً مي ‏كشد، بنابراين به نفع همان كسى حكم كن كه تو را دوست مي ‏دارد! مي ‏گويد: على (رض) بر سينه وى زده گفت: اين امرى است كه اگر من مي ‏بودم چنين مي ‏كردم، ولى اين چيزى است براى خدا. اين چنين در الكنز (166/3) آمده است.
 
سخن اصبغ بن نباته در اين مورد
ابوعبيد در الاموال از اصبغ بن نباته روايت نموده، كه گفت: با على بن ابى طالب (رض) به بازار رفتم، وى ديد كه اهل بازار از جاهاى خويش تجاوز نموده‏ اند. گفت: اين چيست  گفتند: اهل بازار از جاهاى خويش تجاوز نموده ، وى گفت: آيا ايشان اين حق را ندارند؟ بازار مسلمين مانند مصلّاى نمازگزاران است، كسى كه به چيزى سبقت نمود همان روز تا ترك نمودنش براى وى است. اين چنين در الكنز (176/3) آمده است، و قصه على (رض) با يهودى در «حكايت‏هاى اعمال و اخلاق اصحاب (رض)كه مؤدّى به هدايت مردم گرديد» در (330/1) گذشت.

عدالت عبد اللَّه  بن رواحه (رض)  
داستان خيبر و عدالت وى با يهود ساكن آن، و اين قول ايشان كه: آسمان‏ها و زمين به اين استوارند
بيهقى از ابن عمر (رضي الله عنهما) روايت نموده و حديث را با طول آن در قصه خيبر متذكر شده و در آن آمده: عبد اللَّه  بن رواحه (رض) هر سال نزد آنها مي ‏آمد، آن را بر ايشان اندازه مي ‏كرد، و نصف را بر آنان تعيين مي ‏نمود. آن‏ها به پيامبر ص از شدت اندازه‏گيرى و تخمين وى شكايت بردند، و [همچنان] خواستند به وى  رشوه دهند. عبد اللَّه  گفت: اى دشمنان خدا، حرام را به من مي ‏خورانيد؟ به خدا سوگند، از نزد محبوب‏ترين انسان نزد من، به سوى شما آمده‏ام، و شما از نظر من از بوزينگان و خنزيرهايى كه به تعداد شما باشند بدتر هستيد، ولى بدبينى و بغضم نسبت به شما، و دوستى ام به وى، مرا به اين وادار نمي ‏كند تا بر شما عدالت نكنم. آنان گفتند: آسمان‏ها و زمين به اين استوارند. اين چنين در البدايه (199/4) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:828.xml">بخشهاي 151 تا 160</a><a class="folder" href="w:html:839.xml">بخشهاي 161 تا 170</a><a class="folder" href="w:html:850.xml">بخشهاي 171 تا 180</a><a class="folder" href="w:html:861.xml">بخشهاي 181 تا 190</a><a class="folder" href="w:html:872.xml">بخشهاي 191 تا 200</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:829.txt">عدالت مقداد بن اسود (رض)  </a><a class="text" href="w:text:830.txt">حديث ضحاك درباره خوف ابوبكر صدّيق (رض)</a><a class="text" href="w:text:831.txt">حديث ضحاك درباره خوف عمر (رض)</a><a class="text" href="w:text:832.txt">حديث ابن عساكر و ابونعيم درباره خوف عمر (رض)</a><a class="text" href="w:text:833.txt">آنچه ميان عمر و ابوموسى اشعرى اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:834.txt">حديث ابن عباس (رضي الله عنهما) درباره خوف عمر (رض) هنگام وفاتش</a><a class="text" href="w:text:835.txt">حديث ابن عمر (رضي الله عنهما) و مِسْوَر درباره خوف عمر (رض) هنگام وفاتش</a><a class="text" href="w:text:836.txt">آيا امير از ملامت و سرزنش ملامت كننده مي ‏هراسد  </a><a class="text" href="w:text:837.txt">وصيت‏هاى ابوبكر به عمر (رضي الله عنهما):  </a><a class="text" href="w:text:838.txt">وصيت ابوبكر (رض) هنگام رحلت  درباره جانشين ساختن عمر و وصيتش به وى</a></body></html>عدالت مقداد بن اسود (رض)  
سخن حارث بن سويد در اين باره و اين گفتار مقداد: من مي ‏ميرم تا اسلام عزيز باشد
ابونعيم در الحليه (176/1) از حارث بن سويد روايت نموده، كه گفت: مقداد بن اسود (رض) در سريه‏اى بود، و (دشمن) ايشان را محاصره نمود، امير فرمان داد كه كسى چهارپاى خويش را به چرا بيرون نبرد، شخصى كه اين فرمان به او نرسيده بود، چهارپاى خود را به چرا برد، بنابراين امير وى را زد، و آن مرد در حالى بازگشت كه مي ‏گفت: با آنچه امروز مواجه شدم، هرگز نديده بودم. آن گاه مقداد عبور نمود و گفت: تو را چه شده است؟ موصوف قصه خود را برايش بيان نمود، مقداد شمشير خويش را در گردن انداخت و با وى به طرف امير روان شد، وقتى كه نزد امير رسيد گفت: قصاص وى را از نفس خودت بده. وى حاضر شد، ولى آن مرد معافش نمود، و مقداد در حالى بازگشت كه مي ‏گفت: من مي ‏ميرم تا اسلام عزيز باشد.
 
دعوت به سوى خدا هنگام قتال و جنگ     

پيامبر ص با هيچ قومي قبل از دعوت آنها، نجنگيده است
 عبدالرزاق از ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص با هيچ قومي قبل از دعوت آنها، نجنگيده است. اين حديث را همچنين حاكم در مستدرك روايت نموده گفته است: حديث صحيح الاسناد است، ولى بخارى و مسلم آن را روايت ننموده‏اند، و اين را احمد در مسند خود، و طبرانى در معجمش روايت كرده‏اند. اين چنين در نصب الرايه (278/2) آمده، هيثمي (304/5) مي‏گويد: و اين را احمد و ابويعلى و طبرانى به اسنادهايى روايت نموده‏اند، كه رجال يكى از آن سندها رجال صحيح اند. اين را ابن نجار نيز، چنان كه در كنزالعمال (298/2) آمده، روايت نموده و همچنان بيهقى آن را در سنن خود (107/9) روايت كرده است.
    
خوف خلفا   
حديث ضحاك درباره خوف ابوبكر صدّيق (رض)
ابن ابى شيبه، هناد و بيهقى از ضحاك روايت نموده‏ اند كه گفت: ابوبكر صدّيق (رض) پرنده‏اى را روى درختى ديد و گفت: خوشحالى باد براى تو اى پرنده! به خدا سوگند، دوست داشتم چون تو مي ‏بودم، بر درخت مي ‏نشينى و از ميوه‏ها مي ‏خورى، بعد از آن پرواز مي ‏كنى، نه حسابى بر توست و نه عذابى! به خدا سوگند، دوست داشتم درختى در كنار راه مي ‏بودم، كه شترى از نزدم مي ‏گذشت و مرا مي ‏گرفت، و در دهانش مي ‏گذاشت و مي ‏جويد، و به سرعت فرو مي ‏برد و بعد از آن مرا پشكلى بيرون مي ‏كرد و بشر نمي ‏بودم. و در نزد ابن فتحويه در الوجل از ضحاك بن مزاحم آمده كه گفت: ابوبكر (رض) به گنجشكى نگاه كرد و فرمود: اى گنجشك خوشا به حالت! از ميوه‏ها مي ‏خورى و بر درخت‏ها پرواز مي ‏كنى، نه حسابى بر تو است و نه عذابى! به خدا سوگند، دوست داشتم قوچى مي ‏بودم، كه اهلم مرا چاق مي ‏ساختند، وقتى خوب بزرگ و چاق مي ‏شدم مرا ذبح مي ‏كردند، يك پاره‏ام را كباب و پاره ديگرم را خشك كرده، مي ‏خوردند، و بعد از آن مرا در مكان قضاى حاجت به صورت پليدى مي ‏انداختند، و بشر پيدا نمي ‏شدم. و در نزد احمد در الزهد از ابوبكر صدّيق (رض) روايت است كه گفت: دوست داشتم مويى در پهلوى بنده مؤمنى مي ‏بودم. اين چنين در الكنز (361/4) آمده است.
 
حديث ضحاك درباره خوف عمر (رض)
هناد، ابونعيم در الحليه (52/1) و بيهقى از ضحاك روايت نموده‏ اند كه گفت: عمر (رض) فرمود: اى كاش قوچ اهلم مي ‏بودم، آن قدر كه مي ‏خواستند چاقم مي ‏ساختند، تا اين كه خوب چاق مي ‏شدم، آن گاه كسى كه وى را دوست مي ‏دارند، به زيارت‏شان مي ‏آمد، و يك پاره مرا كباب، و پاره ديگرم را خشك مي ‏نمودند، و مي ‏خوردند، و سپس مرا به صورت پليدى بيرون مي ‏انداختند و بشر نمي ‏بودم.
 
حديث ابن عساكر و ابونعيم درباره خوف عمر (رض)
ابن المبارك، ابن سعد، ابن ابى شيبه، مسدد و ابن عساكر، از عامربن ربيعه روايت نموده‏ اند كه گفت: عمربن الخطاب (رض) 