اگرفته است، و كتاب‏هاى بزرگ علوم اسلامى چون ملاجامى، غفورى، شرح ابن عقيل، منطق، فلسفه و معانى را نزد پدر بزرگوارش خوانده است. موصوف جهت فراگيرى كتاب‏هاى بزرگتر عقائد، تفسير، بلاغت و غيره به ولايت‏هاى مختلف افغانستان و پاكستان مسافرت نموده و نزد علماى جيد وكبار اين دو كشور درس خوانده است، او به خاطر علاقمندى وافرش به علم از پاكستان به دارالعلوم ديوبند در هندوستان مسافرت مى‏كند، و با خواندن دوباره، كتب حديث و اصول آن در سال 1383 ه.ق، مطابق 1341 ه.ش، از آنجا سند فراغت خود را به دست مى‏آورد.
بعد از فراغت در برخى مدارس پاكستانى و دارالعلوم حقانيه به عنوان استاد در رشته، عقليات و ادب به مدت دو سال ايفاى وظيفه مى‏نمايد. بعد از آن‏در ولايت پكتياى افغانستان به مدت سه سال تدريس فقه، تفسير، اصول حديث و علوم عقلى را به دوش مى‏گيرد. سپس در ولايت لوگر، بعد از آن مدت ده سال ديگر در ولايت پروان تدريس صحاح سته را به عهده مى‏گيرد. او پس از تهاجم نظامى روسها به افغانستان راه ديار هجرت را در پيش مى‏گيرد، و با يك تعهد مخلصانه به اسلام، باز به مدت هشت سال در مدرسه عالى زرگرى كوهات به تدريس مسلم، ترمذى شريف، كتب تفسير و معقولات اشتغال مى‏ورزد. بعد از آن در جامعه محمديه به عنوان استاد بعضى كتب حديث، فقه و تفسير به مدت سه سال استخدام مى‏شود. استاد گرانقدر كه همين حالا مراجعه ترجمه درى حياهالصحابه را به جبين گشاده به عهده گرفته، استاد تدريس صحاح سته در جامعه ضياءالمدارس العربيه الاسلاميه در پشاور پاكستان مى‏باشد، و اين پنجمين سال است كه اين وظيفه مقدس را به استمرار به پيش مى‏برد.
شيخ الحديث محترم مولوى صاحب محمّد نعيم در ضمن مشغوليت‏هاى تدريس از جهان تاليف نيز غافل نبوده، و پس از هجرت، شرحى بر ترمذى شريف، و يك حاشيه ملخص العينى بر بخش اوّل بخارى شريف همراه با بعضى رساله‏هاى ديگر نوشته است، كه هم اكنون در خدمت طالبان علم قرار دارد.
پيامبر ص و دعوت نمودن يك اعرابى در حالت سفر
 حاكم ابوعبداللَّه نيشابورى از ابن عمر (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده كه گفت: ما در يك سفر با پيامبر ص همراه بوديم كه اعرابيى از پيش روى ما آمد، چون به پيامبرص نزديك شد، پيامبر خدا ص از وى پرسيد: «كجا مي‏روى؟» گفت: به طرف اهل و ديار خود، پيامبر ص گفت: «آيا خواهان چيز بهتر و نيكويى هستى؟» اعرابى پرسيد: آن چيست؟ پيامبر ص فرمود: «گواهى بده كه معبودى جز خداى واحد و لا شريك وجود ندارد، و محمّد بنده و پيامبر اوست». اعرابى گفت: آيا بر صدق گفته تو هيچ شاهدى وجود دارد؟ پيامبر ص فرمود: (آرى) «اين درخت». به اين صورت پيامبر خدا ص آن درخت را كه در كنار درّه‏اى قرار داشت طلب نمود، درخت درحالى كه زمين را پاره مي‏كرد به طرف پيامبر ص روى آورد تا اين كه در پيش رويش ايستاد، و پيامبر ص سه مرتبه از آن شهادت و گواهى خواست، آن درخت گواهى داد كه او در گفته خود صادق است. و بعد به همانجا كه روييده بود برگشت، اعرابى به قوم خود برگشته گفت: اگر قومم از من اطاعت و پيروى نمودند آنها را برايت مي‏آورم، و اگر اين طور ننمودند، خودم برگشته و با تو خواهم بود. اين اسناد يك اسناد جيد است، ولى آنها اين را روايت ننموده‏اند، و نه هم امام احمد اين را روايت كرده است، اين چنين در البدايه (125/6) آمده. هيثمي (292/8) مي‏گويد: اين حديث را طبرانى روايت نموده، و رجال وى رجال صحيح اند، ابويعلى و بزار نيز اين را روايت كرده‏اند.
    
قصه عبدالرحمن بن عمر بن الخطاب و ابو سِرْوَعَه 
و عبدالرزاق و بيهقى از ابن عمر (رضي الله عنهما) روايت نموده‏ اند كه گفت: برادرم عبدالرحمن [نوشابه‏اى را] نوشيد، و ابوسروعه (عقبه) بن حارث همراهش نوشيد  - و هر دوى شان در مصر بودند - ، البته در وقت خلافت عمر (رض) و هر دو مست شدند. هنگامي  كه صبح نمودند به طرف عمروبن العاص، كه امير مصر بود، روان شدند و گفتند: ما را پاك كن، چون ما از نوشابه‏اى نوشيديم و مست شديم. عبد اللَّه  مي ‏گويد: برادرم به من متذكر شد كه او مست شده بود، گفتم: داخل منزل شو، تو را پاك كنم، و ندانستم كه آنها نزد عمرو رفته‏اند. برادرم به من خبر داد كه او عمرو را از اين موضوع آگاه ساخته است. گفتم: نبايد [سرت] در جلوى مردم تراشيده شود، داخل منزل شو من خودم سرت را مي ‏تراشم. در آن وقت توأم با جارى نمودن حد سر را مي ‏تراشيدند، بعد هر دو داخل منزل شدند. عبد اللَّه  ميگويد: سر برادرم را به دست خود تراشيدم، بعد از آن عمرو ايشان را شلاق زد. و عمر (رض) اين را شنيد و براى عمرو (رض) نوشت: عبدالرحمن را بر پالان شترى برايم بفرست، و او اين كار را انجام داد. هنگامي  كه نزد عمر (رض) رسيد، نظر به حقوقى كه بر وى داشت او را شلاق زد و عقابش نمود. بعد از آن او را رها ساخت، و او يك ماه ديگر سالم زيست و بعد از آن اجلش به سراغ وى آمد و وفات نمود. بر اين اساس عامه مردم مي ‏پندارند كه او بر اثر شلاق عمر (رض) مرد، ولى او از شلاق عمر (رض) وفات ننموده است. در منتخب كنز العمال (422/4) مي ‏گويد: سند آن صحيح است. و ابن سعد آن را از اسلم از عمروبن العاص (رض) به طولش، چنان كه در منتخب الكنز (420/4) آمده، روايت نموده است.
 
داستان عمر (رض) و زنى كه شوهرش نبود
عبدالرزاق و بيهقى از حسن روايت نموده‏ اند كه گفت: عمربن الخطاب (رض) كسى به سوى زنى كه شوهرش نبود، و نزدش داخل مي ‏شدند  فرستاد، و اين عمل را ناپسند دانست، و به او گفته شد: نزد عمر بيا، آن زن گفت: واى بر من، مرا به عمر چه كار! در حالى كه در جريان راه قرار داشت، ترسيد و درد زاييدن فرايش گرفت، و داخل منزلى شد، و پسرش را انداخت، و آن طفل دو صدا كشيد و بعد از آن جان داد، آن گاه عمر (رض) از اصحاب پيامبر ص مشورت خواست، بعضى از آن‏ها اظهارنظر كردند كه بر تو چيزى نيست ، چون تو والى و تأديب كننده هستى، و على (رض) خاموش ماند، آن گاه عمر (رض) روى به طرف على گردانيده گفت: تو چه مي ‏گويى؟ گفت: اگر اين را از رأى خود گفته باشند، رأى شان به خطا رفته است، و اگر به خواهش و هواى تو گفته باشند، برايت خيرخواهى نكرده‏ اند، من بر آن هستم كه ديه وى بر تو لازم است، چون تو او را به وحشت انداختى، و فرزندش را به سبب تو سقط كرد، بنابراين عمر (رض) على (رض) را دستور داد تا ديه وى را بر قريش تقسيم نمايد، و ديه وى را از قريش به خاطر اين كه اين قتل خطا بوده است جمع‏آورى نمايد. اين چنين در كنزالعمال (300/7) آمده است.
 
عملكردهاى عمر (رض) در موسم حج براى تأمين عدالت
و ابن سعد (211/3) از عطا روايت نموده كه گفت: عمر (رض) واليان خويش را در موسم حج فرا مي ‏خواند تا نزدش بيايند، وقتى كه جمع مي ‏شدند، مي ‏گفت: «اى مردم، من واليان خود را بر شما نفرستاده‏ام تا شما را سركوب نمايند، و نه اينكه اموالتان را بگيرند، (و نه اين كه بر ناموس‏تان تعرض نمايند)، بلكه آن‏ها را به خاطر جلوگيرى از مخاصمه در ميان شما و به خاطر تقسيم نمودن غنيمت در ميان تان ارسال داشته‏ام، در حق كسى كه غير ا