خشهاي 91 تا 100 </a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:761.txt">قول حق نزد امير و رد نمودن امرش وقتى كه مخالف امر خدا باشد  </a><a class="text" href="w:text:762.txt">قول بشيربن سعد به عمر: اگر چنان نمودى تو را چون راست نمودن تير، راست و برابر مي ‏نماييم</a><a class="text" href="w:text:763.txt">قصه عمر و محمّدبن مسلمه (رضي الله عنهما) در اين باره</a><a class="text" href="w:text:764.txt">قول معاويه براى مردى كه بر وى رد نمود: اين مرا زنده نمود، خدا زنده‏ اش كند</a><a class="text" href="w:text:765.txt">قصه ابوعبيده و خالد (رضي الله عنهما) در اين باره</a><a class="text" href="w:text:766.txt">روايت حسن در اين باره</a><a class="text" href="w:text:767.txt">عملكرد عِمران بن حُصَيْن درباره اموال</a><a class="text" href="w:text:768.txt">حق رعيت بر امير  پرسش عمر (رض) از وفدها درباره خصلت‏هاى امير</a><a class="text" href="w:text:769.txt">شرايط عمر (رض) بر واليان و كارمندان</a><a class="text" href="w:text:770.txt">قول عمر (رض) در فرايض و وظايف امير</a></body></html>قول حق نزد امير و رد نمودن امرش وقتى كه مخالف امر خدا باشد  
آنچه ميان عمروابىّ (رضي الله عنهما) اتفاق افتاد و اين قول عمر (رض): در اميرى كه حق نزدش گفته نمي ‏شود، چيزى نيست
ابن راهويه از حسن روايت نموده كه: عمربن الخطاب (رض) بر اُبى بن كعب (رضي الله عنهما) قرائت آيه‏اى را رد نمود، ابى گفت: من آن را از رسول خدا ص در حالى شنيدم كه تو را - اى عمر - خريدوفروش در بقيع مصروف و مشغول گردانيده بود. عمر (رض) فرمود: راست گفتى، فقط خواستم شما را تجربه كنم كه آيا كسى از شما حق را مي ‏گويد؟ در اميرى كه نزدش حق گفته نمي ‏شود، و [خود]حق را نمي ‏گويد خيرى نيست. اين چنين در كنزالعمال (2/7) آمده است.
و نزد عبدبن حُمَيْد، ابن جرير و ابن عدى از ابومِجْلَز روايت است، كه ابى بن كعب خواند:
[من الذين استحق عليهم الاوليان]. (المائده:107)
عمر (رض) گفت: دروغ گفتى. ابى گفت: تو دروغ گوترى. مردى گفت: اميرالمؤمنين را تكذيب مي ‏كنى؟ گفت: من از تو بيشتر حق اميرالمؤمنين را احترام و تعظيم مي ‏كنم، ولى وى را در تصديق كتاب خدا تكذيب نمودم، و اميرالمؤمنين را در تكذيب كتاب خدا تصدّيق ننمودم. عمر فرمود: راست گفت. اين چنين در الكنز (285/1) آمده است.

قول بشيربن سعد به عمر: اگر چنان نمودى تو را چون راست نمودن تير، راست و برابر مي ‏نماييم
ابن عساكر و ابوذر هروى در الجامع از نعمان بن بشير روايت نموده‏ اند، كه عمربن الخطاب (رض) در مجلسى كه مهاجرين و انصار در اطرافش قرار داشتند گفت: اگر در برخى امور تساهل نمايم شما چه خواهيد كرد؟ آنها خاموش شدند. آن را دوبار يا سه بار گفت: آن گاه بشير  بن سعد گفت: اگر چنان نمودى، تو را چون راست ساختن تير، راست و برابر مي ‏سازيم. عمر گفت: بنابراين شما هستيد، بنابراين شما هستيد. اين چنين در الكنز (148/3) آمده است.
 
قصه عمر و محمّدبن مسلمه (رضي الله عنهما) در اين باره
و نزد ابن مبارك از موسى بن ابى عيسى روايت است كه گفت: عمربن الخطاب (رض) در محل آب نوشى بنى حارثه آمد، و محمّدبن مسلمه را دريافت. عمر (رض) گفت: اى محمّد مرا چگونه مي ‏بينى؟ گفت: - به خدا سوگند - تو را چنان مي ‏بينم كه دوست دارم، و مثل كسى مي ‏بينم كه برايت خير را دوست دارد. تو را در جمع مال قوى، و از آن عفيف و در تقسيم آن عادل مي ‏بينم، و اگر منحرف شدى تو را، چنان كه تير در آتش برافروخته شده برابر و راست مي ‏شود، راست مي ‏كنم. عمر (رض) گفت: هاه، و افزود: اگر منحرف شدى تو را چنان كه تير در كوره آتش برابر و راست مي ‏شود، راست مي ‏كنيم. سپس گفت: ستايش خداى را است كه مرا در قومي  قرار داده كه وقتى منحرف شوم راست و برابرم مي ‏سازند. اين چنين در منتخب كنزالعمال (381/4) آمده است.
 
قول معاويه براى مردى كه بر وى رد نمود: اين مرا زنده نمود، خدا زنده‏ اش كند
طبرانى و ابويعلى از ابوفنيل  از معاويه بن ابى سفيان (رض) روايت نموده‏ اند كه: وى در روز قمامه  بر منبر بلند شد، و در جريان خطبه خود گفت: مال مال ماست، و غنيمت غنيمت ماست، كسى را كه بخواهيم مي ‏دهيم، و كسى را كه بخواهيم نمي ‏دهيم، هيچ كس به او پاسخ نداد. در جمعه دوم مثل آن را گفت، و كسى به او پاسخ نداد. و در جمعه سوم مثل گفته خود را گفت، آن‏گاه مردى از كسانى كه در مسجد حاضر شده بودند برخاست و گفت: نه، اين چنين نيست، مال مال ماست و غنيمت غنيمت ماست، كسى كه در ميان ما و آن حايل گردد، او را به سوى خداوند با شمشيرهاى مان محاكمه مي ‏كنيم. معاويه (رض) پايين آمد، و دنبال آن مرد فرستاد و او را داخل نمود. مردم گفتند: اين مرد هلاك گرديد. بعد مردم داخل شدند، و آن مرد را همراهش بر تخت يافتند. آن گاه معاويه به مردم گفت: اين مرا زنده نمود، خداوند زنده‏اش نگه دارد. از رسول خدا ص شنيدم كه مي ‏گويد: «بعد از من امرايى خواهند بود كه مي ‏گويند و بر آنها رد نمي ‏شوند، آنها چنان به دوزخ وارد مي ‏شوند كه بوزينه‏ها وارد مي ‏شوند»، من در جمعه اول صحبت نمودم، و كسى بر من رد ننمود، بنابراين ترسيدم كه از آنها باشم. بعد از آن در جمعه دوم صحبت نمودم، و هيچ كس بر من رد ننمود، در نفس خود گفتم: من از همان قوم هستم. بعد در جمعه سوم صحبت كردم، و اين مرد برخاست و بر من رد نمود، به اين صورت وى مرا زنده نمود، خداوند زنده‏اش نگه دارد. هيثمي  (236/5) مي ‏گويد. اين را طبرانى در الكبير والاوسط و ابويعلى روايت نموده‏ اند، و رجال ابويعلى ثقه‏ اند..
 
قصه ابوعبيده و خالد (رضي الله عنهما) در اين باره
و ابن ابى عاصم و بغوى از خالد بن حكيم بن حزام روايت نموده‏ اند كه گفت: ابوعبيده (رض) در شام امير بود، و برخى زمين كاران را ناسزا گفت و زد، آن گاه خالد (رض) به سوى وى برخاست: و با او گفتگو نمود. گفتند: امير را خشمگين ساختى؟ پاسخ داد: من نمي ‏خواستم وى را خشمگين سازم، ولى من از رسول خدا ص شنيدم كه مي ‏گفت: «شديدترين عذاب در روز قيامت نصيب كسانى است كه مردم را در دنيا به شدت عذاب مي ‏دهند». اين را همچنين احمد، بخارى در تاريخش و طبرانى روايت نموده‏ اند، و باوردى آن را روايت نموده، و افزوده است: و او مردم را در جزيه تعذيب مي ‏نمود. اين چنين در الاصابه (403/1) آمده. هيثمي  (234/5) مي ‏گويد: اين را احمد روايت نموده، و طبرانى هم روايت كرده، و گفته است: به او گفته شد: امير را خشمگين ساختى؟ و افزوده است: برو و راهشان را باز كن. و رجال وى، غير از خالدبن حكيم كه ثقه است، رجال صحيح‏اند.
 
روايت حسن در اين باره
و حاكم (442/3) از حسن روايت نموده، كه گفت: زياد حكم بن عمرو غفارى (رض) را بر خراسان فرستاد،  و آنها غنيمت‏هاى زيادى را به دست آوردند، زياد برايش نوشت: اما بعد، اميرالمؤمنين نوشته است كه سفيد و زرد(طلا و نقره.)  براى وى نگه داشته شود، و در ميان مسلمانان طلا و نقره را تقسيم نكن. حكم براى وى نوشت: اما بعد: تو در نوشته خود از نامه اميرالمؤمنين نام برده‏اى ولى من كتاب خدا را قبل از نامه اميرالمؤمنين يافتم، و من به خدا سوگند ياد مي ‏كنم، كه اگر آسمان‏ها و زمين بر بنده‏اى بسته باشند، و از خداو