 اين طرف گروهى از مردم بوده است؟( عمربن الخطاب (رض) مى‏خواهد بداند كه آيا مورد ضرب قرار گرفتن او توطئه‏اى از جانب گروهى از مردم بوده است، و آن گروه اين عمل را به خاطر كدام عمل ناشايسته وى در مقابلش انجام داده‏اند، يا اينكه يك عمل خائنانه فردى بوده، و انگيزه‏هاى ديگرى داشته است. م.)  آن گاه ابن عباس (رضي الله عنها) بيرون آمد، و از نزد هر جماعتى از مردم كه مي ‏گذشت آنها گريه مي ‏نمودند، بعد به طرف عمر برگشت و گفت: اى اميرالمؤمنين! از نزد هر گروهى كه عبور نمودم، ديدم آنان را كه گريه مي ‏كردند، انگار آنها امروز فرزندان جوان خويش را از دست داده باشند. آن گاه گفت: كى مرا كشت؟ پاسخ داد ابولؤلؤ مجوسى، غلام مغيره بن شعبه. اين عباس مي ‏گويد: آنگاه من بشاشت و گشايش را در روى وى ديدم، و گفت: ستايش خدايى راست، كه مرا كسى نكشت كه لااله‏الا اللَّه  را برايم حجّت آورد [و با آن با من مجادله كند]. اما من شما را از اين كه يكى از كفّار  را به سوى ما جلب كنيد بازداشته بودم، ولى از من نافرمانى كرديد!!.( در نص «علوج» استعمال شده، كه جمع «علج» مى‏باشد، و هدف از آن كفار عجم است، و اين اشاره به همان سياست عمربن الخطاب است كه، اجانب را از سن بلوغ به بعد از ورود به مركز دولت اسلامى كه مدينه منوره بود، به خاطر حفظ آن از اختلاط و تكاثر افكار مختلف و جلوگيرى از اعمال تخريبى در آن محدوده منع نموده بود، مگر اين كه عده‏اى از آتش پرستان بخاطر عوامل و اسباب مختلف وارد مدينه شدند، و در آنجا باقى ماندند، به ويژه ابولؤلؤ كه نقاش، آهنگر و نجار بود و مى‏توانست براى جامعه اسلامى خدمت نمايد، وى به وساطت مغيره بن شعبه كه امير كوفه بود توانست وارد مدينه شود، و عمربن الخطاب (رض) پس از درخواست مغيره براى وى كه غلام او بود اجازه ورود داد، و بالاخره اين او بود كه در وقت نماز در سال (23) هجرت دست به اين خيانت و جنايت فراموش ناشدنى زد، و عمر (رض) به اين قول خود مى‏خواهد اشاره به همان سياست خود نمايد، كه يارانش به گفته خود عمر (رض) از آن نافرمانى و تعدّى نمودند. م.)
 بعد از آن گفت: برادرانم را برايم طلب كنيد. پرسيدند: كى را؟ گفت: عثمان، على، طلحه، زبير، عبدالرحمن بن عوف و سعدبن ابى وقاص(رض) را، و دنبال آنها فرستاد، و بعد از آن سر خود را در آغوشم نهاد. هنگامي  كه آنها آمدند گفتم: اينها حاضر شده‏ اند گفت: بلى، در امر مسلمانان ديدم و شما را - اى شش تن - يافتم كه سران مردم و رهبران شان هستيد، و اين امر جز در شما نمي ‏باشد، تا وقتى كه درست و راست باشيد، امر مردم درست و راست مي ‏باشد، و اگر اختلافى باشد در شما مي ‏باشد - هنگامي  كه از وى شنيدم اختلاف و شقاق را ياد نمود، و اگر باشد را، گمان نمودم كه آن واقع شدنى است، چون وى به ندرت كارى را گفته است، مگر اين كه من آن را ديده‏ام - بعد از آن خون از وى به شدت جارى بود، و آنها در ميان خود به آهستگى صحبت نمودند، طورى كه ترسيدم آنها با مردى از ميان شان بيعت كنند، گفتم: اميرالمومنين هنوز زنده است، و دو خليفه نمي ‏باشد كه يكى به طرف ديگرى ببيند. عمر گفت: مرا برداريد، اين كار را كرديم. گفت: سه روز مشورت كنيد، و صهيب امام جماعت نماز باشد. گفتند: اى اميرالمؤمنين با چه كسى مشورت كنيم؟ گفت: با مهاجرين و انصار و بزرگان، كسى كه از آنها اينجا باشد، با او مشورت نماييد.
بعد از آن نوشيدنی اى از شير را خواست و آن را نوشيد، و سفيدى شير از هر دو زخم آشكار گرديد، و دانست كه اين مرگ است، آن گاه گفت: اكنون اگر دنيا همه‏اش برايم مي ‏بود آن را به خاطر رهايى از هول قيامت فديه مي ‏دادم، ولى نيست، و ستايش خدا راست كه جز خير را نديدم. (ابن عبّاس) گفت: اگر چه اين را گفتى، خداوند به تو جزاى نيكو دهد، آيا رسول خدا ص دعا ننموده بود، كه خداوند دين و مسلمانان را وقتى  كه در مكّه مي ‏ترسيدند، توسط تو عزّت بخشد، و وقتى كه اسلام آوردى، اسلامت عزّت بود، و توسط تو اسلام، رسول خدا ص و اصحابش آشكار گرديدند، و به سوى مدينه هجرت نمودى، و هجرتت فتح بود، بعد از آن از هيچ معركه‏اى كه رسول خدا ص در قتال مشركين در روز فلان و فلان اشتراك ورزيد، غايب نگرديدى. بعد از آن رسول خدا  ص در حالى وفات نمود كه از تو راضى بود، و بعد از وى خليفه را به خط مشى رسول خدا ص يارى و مساعدت نمودى، و با كسى كه روى آورده بود، كسى را كه روى گردانيده بود زدى، طورى كه مردم به خوشى و ناخوشى داخل اسلام گرديدند. بعد از آن خليفه در حالى درگذشت كه از تو راضى بود. بعد از آن به شكل بهترى بر مردم والى شدى، و خداوند توسط تو شهرها را آباد نمود،( عمر (رض) امر بناى كوفه و بصره را داده بود.)  و توسط تو اموال را جمع كرد، و توسط تو دشمن را نابود ساخت، و خداوند توسط تو بر هر خانواده توسعه در دين و فراخى در رزق‏هاى شان آورد، و بعد از آن خاتمه‏ات را شهادت گردانيد، و اين برايت مبارك باشد!!.
آن گاه عمر (رض) گفت: به خدا سوگند، مغرور كسيست كه او را فريب مي ‏دهيد، بعد از آن گفت: اى عبد اللَّه ، آيا روز قيامت نزد خداوند برايم شهادت مي ‏دهى؟ گفت: بلى، عمر (رض) گفت: بارخدايا، ستايش تو راست، اى عبد اللَّه  بن عمر، گونه‏ام را بر زمين بگذار، آنگه او را بر ران خود قرار دادم. گفت: گونه‏ام را بر زمين بگذار، آن گاه ريش و گونه وى را رها نمود تا اين كه به زمين رسيد، در اين حال گفت: واى بر تو، و واى بر مادرت اى عمر، اگر خداوند تو را نبخشد اى عمر! و بعد از آن جان سپرد، خداوند رحمتش كند. هنگامي  كه درگذشت، دنبال عبد اللَّه  بن عمر (رضي الله عنهما) فرستادند، وى گفت: اگر شما آنچه را كه او شما را به آن امر نموده است، انجام ندهيد، و با مهاجرين و انصار و بزرگان ارتش كسى كه از آنها اينجا هست مشورت نكنيد من نزدتان نمي ‏آيم. حسن(وى حسن بصرى است.)  - وقتى كه عملكرد عمر (رض) در وقت مرگش، و ترس او را از پروردگارش برايش ذكر كردند - گفت: مؤمن اينطورمي  باشد، كه نيكى و خوف را در خود جمع مي ‏كند، و منافق بدى و بى باكى و غرور را در خود جمع مي ‏نمايد، به خدا سوگند، من در آنچه گذشت و در آنچه باقى مانده است، بنده‏اى را نيافتم، كه احسان و نيكى برايش افزون گرديده باشد، مگر اينكه خوف و هراسش ازخداوند زياد شده است، و همچنين در آنچه گذشت و در آنچه باقى مانده، شخصى را نيافتم كه در بدى و عصيان زياده روى نموده مگر اين كه بى باكى و غرورش زياد شده است. هيثمي  (76/9) مي ‏گويد: اسناد آن حسن است.
 
حديث ابن سعد درباره دَيْن عمر(رض) و دفنش با دو رفيقش و جانشين ساختن شش نفر
ابن سعد (344/3)، ابوعبيد، ابن ابى شيبه، بخارى، نسائى و غير ايشان از عمروبن ميمون روايت نموده‏ اند: و حديث را در داستان شهادت عمر (رض) يادآور گرديده، و در آن آمده: به عبد اللَّه  بن عمر گفت: ببين كه من چه قدر بدهكارم، و آن را حساب كن، وى گفت: هشتادوشش هزار. فرمود: اگر مال آل عمرآن را كفايت نمود، آن را از طرف من از اموال ايشان بپرداز، وگرنه از بنى عدى بن كعب بخواه، اگر اموال ايشان 