 و او به طرف صحرا فرياد كشيد، ولى كسى پاسخش نداد، و از وى برگشتم. (راوى گويد) به وى گفتم: همه كارهايت را ديدم و خوشم آمد، غير از اين كه تو آن زن را نكشتى. گفت: وى فرياد كشيد، ولى كسى به او پاسخ نداد، و من هم خوب ندانستم كه با شمشير رسول خدا ص زنى را بزنم كه از مددكارى برخوردار نبود. هيثمى (109/6) ميگويد: رجال آن ثقه ‏اند.
حاكم (230/3) از زبير (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص در روز احد شمشيرى را پيشكش نمود و گفت: «كى اين شمشير را به حقش ميگيرد؟» (من برخاستم)  و گفتم: من اى رسول خدا، او از من روى گردانيد، (بار ديگر گفت: «كى اين شمشير را به حقش ميگيرد؟» گفتم: من اى رسول خدا، از من روى گردانيد) باز گفت: «كى اين شمشير را به حقش ميگيرد؟» آن گاه ابودجانه سماك‏بن خرشه (رض) برخاست و گفت: اى رسول خدا! من آن را به حقش ميگيرم، حق آن چيست؟ فرمود: «اين كه توسط آن مسلمانى را نكشى، و با آن از كافرى فرار نكنى». ميگويد: آن را به وى داد، و ابودجانه چون ميخواست به جنگ برود، خود را با بستن دستارى نشانه دار ومشخّص ميساخت. ميافزايد :گفتم: حتماً امروز وى را ميبينم كه چه ميكند؟ ميگويد: هر چيزى كه در برابر او بلند ميشد، آن را ميدريد، و قطعش مينمود.... و به معناى آن را ذكر نموده  است. حاكم ميگويد: از اسناد صحيح برخوردار است، ولى بخارى و مسلم روايتش نكرده‏اند. ذهبى ميگويد: صحيح است.
و نزد ابن هشام، چنان كه در البدايه  (16/4) آمده، روايت است كه گفت: بيشتر از يك تن از اهل علم برايم حديث بيان نمودند، كه زبير بن عوام (رض) گفت: در نفس خود، هنگامى كه از رسول خدا ص شمشير را خواستم، و او آن را از من بازداشت، و به ابودجانه (رض) داد، خشمگين شدم، و گفتم: من پسر صفيه عمه وى و از قريش هستم، و برايش قبل از او ايستادم و شمشير را از وى خواستم، ولى او آن را به ابودجانه داد، و مرا گذاشت! به خدا سوگند، خواهم ديد كه وى چه ميكند؟ بنابراين او را دنبال نمودم. وى دستار سرخش را بيرون آورد، و با آن سرش را بست. انصار گفتند: ابودجانه، دستار مرگ را بيرون آورد - (و وقتى آن را) ميبست اين چنين به او ميگفت‏ند - پس بيرون آمد و ميگفت: 
انا الذى عاهدنى خليلى
و نحن بالسفح لدى النخيل
ان لا اقوم الدهر فى الكيول
اضرب بسيف‏ اللَّه  والرسول
و با هر كسى كه روبرو ميگرديد، او را ميكشت. در ميان مشركين مردى بود كه (براى ما) مجروحى را نميگذاشت، هر مجروحى را كه ميديد بر وى حمله آورده به قتلش ميرسانيد، آن دو تن (هر يكى) آهسته آهسته، با هم نزديك ميشدند، و من به خداوند دعا نمودم، كه آن دو را يك جاى نمايد، آنان با هم روبرو گرديدند، و دو ضربه رد و بدل نمودن، مشرك، ابودجانه را مورد ضرب قرار داد، و او با سپرش دفاع نمود، و سپرش شمشير او را محكم گرفت، آن گاه ابودجانه وى را زد و به قتلش رسانيد. بعد از آن وى را ديدم كه شمشير را بر فرق سر هند بنت عتبه حواله نمود، و باز شمشير را از وى يك طرف نمود، (زبير ميگويد) گفتم: خدا و پيامبرش داناترند.( اين اشاره بدان است كه خدا و پيامبرش داناترند كه در كارها چگونه تصرف نمايند، و چه خبر به چه كسى بدهند، چون زبير (رض) در قدم نخست از اين كه رسول خدا ص شمشير را به او نداده بود،ناراحت شده بود. م.) 
و نزد موسى بن عقبه، چنان كه در البدايه  (17/4) آمده، روايت است: هنگامى كه رسول خدا ص آن را عرضه نمود، عمر (رض) از وى طلبش نمود، اما رسول خدا ص از وى روى گردانيد. بعد آنرا زبير (رضى اللَّه عنه) از وى طلب نمود، و رسول خدا ص از او هم روى گردانيد، و آن دو در نفس‏هاى خويش از اين عمل خشمگين شدند. بعد، آن را براى سومين بار عرضه نمود، و ابودجانه (رض) طلبش نمود، و آن را به وى داد، و او هم حق شمشير را به جا آورد. (راوى) ميگويد: گمان ميكنند كه كعب بن مالك گفت: من از جمله مسلمانانى بودم كه خارج شده بودند، هنگامى كه مثله‏هاى مشركين را در كشته شدگان مسلمين ديدم، برخاستم و خود را نزديك گردانيدم ،ناگاه مردى از مشركين را ديدم كه صلاح را جمع نموده  از مسلمانان عبور كرده ميگويد: آن چنان كه گوسفندان قربانى جمع ميشوند، جمع شده با هم يكجاى شويد. ميافزايد: ناگاه متوجه شدم كه مردى از مسلمانان انتظار وى را ميكشد، و سلاحش نيز بر تنش است، آن گاه رفتم تا اين كه پشت سر وى رسيدم، بعد از آن برخاستم  با چشمم به اندازه نمودن مسلمان و كافر پرداختم، متوجه شدم كه كافر از وى در آمادگى و تجهيزات و هيأت و شكل برترى دارد. ميافزايد: تا آن وقت انتظار آنها را كشيدم كه باهم روبرو شدند ،آن گاه مسلمان ،كافر را بر رگ گردنش با شمشير چنان ضربه‏اى زد كه به نشيمن گاه وى رسيد، و به دو بخش تقسيم گرديد، بعد از آن مسلمان چهره خود را آشكار نموده  گفت: اى كعب، چگونه ميبينى؟ من ابودجانه هستم.

شجاعت قتاده بن نعمان (رض)  
حفاظت و نگهبانى وى در روز احد از پيامبر  ص با چهره و صورتش در مقابل تيرها
طبرانى از قتاده بن نعمان (رض) روايت نموده، كه گفت: كمانى به رسول خداص اهدا گرديد، و او آن را در روز احد به من داد، و توسط آن در پيش روى پيامبر خداص آنقدر تير زدم، كه نوكش شكست، و من با همان شكل در جاى خود، در مقابل روى رسول خداص باقى ماندم، و تيرها را به روى خود استقبال مينمودم، و هرگاه تيرى از روى من به طرف روى پيامبر خدا ص ميگذشت، سر خود را به آن سو مينمودم، تا روى پيامبر خدا ص را نگه دارم، اين در حالى بود كه تيرى نميانداختم و آخر آن تيرها، تيرى بود كه بر اثر آن حدقه چشمم به كف دستم افتاد، و با آن، كه در دستم قرار داشت، سعى كنان به طرف رسول خدا ص رفتم. هنگامى كه رسول خدا ص آن را در كف دستم ديد چشم هايش اشك ريخت و گفت: «خداوندا! قتاده نبيت را با صورتش (نگه داشت) ، بنابراين اين را بهتر دو چشم وى و تيزبين‏تر آن دو بگردان»، به اين صورت (آن حدقه چشمش كه بر اثر تير بيرون شده بود تندرست گرديد) و بهترين دو چشمش، و تيز بين‏تر آنها بود. هيثمى (113/6) ميگويد: در آن كسى است كه وى را نشناختم. و نزد وى همچنين از قتاده بن نعمان (رض) روايت است كه گفت: روز احد در مقابل روى رسول خدا ص قرار داشتم، و روى او را با رويم نگه ميداشتم، و ابودجانه سماك بن خرشه (رض) با پشت خود پشت رسول خدا ص را نگه ميداشت، تا جايى كه پشتش تيرها پر گرديد، و اين در روز احد رخ داده بود. هيثمى گويد: در آن كسى است كه وى را نشناختم.
 
شجاعت سلمه بن اكوع (رض)  
قصّه شجاعت وى در غزوه ذى قرد
امام احمد از سلمه بن اكوع (رض) روايت نموده، كه گفت: در زمان حديبيه با رسول خدا ص به مدينه آمديم، من و رباح غلام پيامبر خدا ص - با شتران رسول خدا ص - بيرون آمديم، و من اسب طلحه بن عبيداللَّه را نيز خارج نمودم، ميخواستم آن را با شتران بچرانم. هنوز صبح نشده بود و هوا تاريك بود، كه عبدالرحمن بن عيينه بر شتران رسول خدا ص هجوم آورد، و نگهبان آنها را به قتل رسانيد، و بعد او و مردمى كه سوار بر اسب همراهش بودند، به حركت دادن شتران پرداختند. من گفتم: اى رباح اسب را سوار شو و به طلحه برسان، و به رسول خدا ص خبر بده كه بر شترانش هج