رون شدن در مقابلش خود دارى نمودن، آن گاه زبير بن عوام (رض) به پيكار وى رفت، و خيز زد و با وى بر شترش سوار گرديد، و بعد او را به طرف زمين كش نمود،و از شتر افكندش، و همراه شمشير خود ذبحش نمود، آن گاه رسول خدا ص وى را ستود و گفت: «براى هر نبى ناصرى  است،و ناصر من زبير است». و گفت: «اگر وى به مبارزه او بر نميآمد، من به مبارزه‏اش بر ميآمدم، البته به آنچه از خود دارى مردم از وى ديدم». اين چنين در البدايه  (20/4) آمده  است.
 
زبير و كشتن نوف مخزومى و قصّه وى در كشتن مرد ديگرى
يونس از ابن اسحاق متذكر شده كه گفت: نوفل بن عبداللَّه بن مغيره مخزومى در روز خندق خارج شد و به مبارزه فراخواند. زبير بن عوام (رض) به طرف وى آمد، و او را مورد ضرب قرار داد، و دو شقش نمود، تا جايى كه شكستگيى در تيغ شمشيرش پديد آمد، و در حالى برگشت كه ميگفت: 
انى امرو احمى و احتمى
عن النبى المصطفى الامى
ترجمه: «من شخصى هستم كه از خود و از نبى برگزيده  امى دفاع و حمايت ميكنم».
اين چنين در البدايه  (107/4) آمده  است.
ابن جرير از اسماء بنت ابى بكر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: مردى از مشركين كه سلاح بر تن داشت حركت نمود و در جاى بلندى از زمين بالا رفت و گفت: چه كسى پيكار و مبارزه ميكند؟ رسول خدا ص به مردى از قوم گفت: «آيا به طرف وى حمله ميكنى؟» آن مرد به او پاسخ داد: اگر خواسته باشى اى رسول خدا. آن گاه زبير شروع به آشكار كردن خود نمود، و رسول خدا ص به طرفش نگاه كرد و گفت: «اى پسر صفيه برخيز». و زبير به طرف آن (مشرك) رفت، تا اين كه همراهش برابر گرديد، بعد هر دو بى‏قرار گرديدند، و از گردن يكديگر خود گرفتند، و هر دو غلط  خوردند. رسول خدا ص فرمود: «هر كدام شان كه اول پايين افتاد همان كشته ميشود». آن گاه رسول خدا ص دعا نمود، و مردم هم دعا كردند، و آن كافر افتاد و زبير (رض) بر سينه‏اش بلند شد، و به قتلش رسانيد. اين چنين در منتخب الكنز (69/5) آمده  است.
 
حمله زبير در روز خندق و روز يرموك
بيهقى از عبداللَّه بن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: روز خندق با زنان و اطفال در قلعه جابجا كرده شدم، عمربن ابى سلمه همراهم بود، وى برايم پشتك ميزد، و من بر پشتش بلند شده ميديدم. ميگويد: به پدرم نگاه نمودم، كه گاهى به آنجا حمله مينمود، و گاهى به اينجا، و هر چيزى را كه ميديد به طرفش يورش ميبرد. و وقتى كه بيگاه شد، نزد ما در قلعه آمد، گفتم: اى پدرم، تو را امروز با آنچه انجام ميدادى ديدم. گفت: اى پسرم مرا ديدى؟ گفتم: بلى. گفت: پدر و مادرم فدايت. اين چنين در البدايه  (107/4) آمده  است.
بخارى از عروه (رض) روايت نموده كه اصحاب رسول خدا ص به زبير (رض) در روز يرموك گفتند: آيا حمله نميكنى تا ما همراهت حمله كنيم؟ گفت: اگر من حمله كنم شما دروغ ميگوييد (و حمله نميكنيد). گفتند: اين كار را نميكنيم. آن گاه بر آنها حمله نمود، و صف هايشان را در هم شكست، و از آنها گذشت، و هيچ كس هم همراهش نبود، بعد دو باره برگشت، و آنها لجامش را گرفتند، و دو ضربه بر شانه‏اش زدند، كه در ميان آن دو ضربه، ضربه‏اى قرار داشت كه در روز بدر، بر وى وارد آمده بود. عروه (رض) ميگويد: من در حالى كه كوچك بودم، انگشتان خود را بر آن ضربه‏ها داخل نمودم، و بازى ميكردم. عروه (رض) ميافزايد: در آن روز عبداللَّه بن زبير (رض) نيز همراهش بود، و ده سال داشت، او را بر اسبى سوار نمود، و مردى را برايش موظّف گردانيد اين رادر البدايه  (11/7) به معناى آن ذكر نموده و افزوده  است: بعد از آن بار دوم نيز وى آمدند، و باز آن چنان كه در مرتبه اول عمل نموده بود، عمل كرد.
 
شجاعت سعد بن ابى وقاص (رض)  
سعد نخستين كسى است كه در راه خدا تير انداخته است، و شعرش در اين مورد
ابن عساكر از زهرى روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص سريه‏اى را، كه سعدبن ابى وقاص (رض) هم شامل آن بود، به يك طرف حجاز كه بدان رابغ گفته ميشد فرستاد، آن گاه مشركين به طرف مسلمانان روى آوردند، و در آن روز سعد بن ابى وقاص (رض) به طرف شان تير انداخت، و او نخستين كسى بود كه در راه تير انداخت، و اين اولين قتال در اسلام بود. سعد (رض) در باره تيرانداختن خود گفته است:
الا هل اتى رسول‏ اللَّه  انى
حميت صحابتى بصدور نبلى
اذود بها اوائلهم ذياداً
بكل حزونه  و كل سهل
فما يعتد رام فى عدو
بسهم يا رسول‏ اللَّه  قبلى
اين چنين در المنتخب (72/5)، به نقل از ابن عساكر، آمده  است.
 
پيامبر ص و دعوت نمودن گروه و جماعت    

جدال و احتجاج سران قريش با پيامبر ص در ارتباط با دعوت آنها به طرف اسلام و پاسخ پيامبر ص
ابن جرير از ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده كه: عُتْبَه و شيبه پسران ربيعه، ابوسُفيان بن حرب، مردى از بنى عبدالدار، ابوالبَخْترى از بنى الاسد، اسود بن عبدالمطلب بن اسد، زَمْعه بن اسود، وليدبن مغيره، ابوجهل بن هشام، عبداللَّه بن ابى اميه، اُمِيَه بن خلف، عاص بن وائل، و نُبَيْه و مُنَبَّه پسران حجاج سهمي، همه - و يا كسانى از ايشان - در پشت كعبه بعد از غروب آفتاب دور هم جمع شدند. بعضى آنها به يكديگر گفتند: كسى را نزد محمّد بفرستيد و (با احضار نمودن وى در اينجا) همراهش صحبت و مخاصمه نماييد، تا اين كه در ارتباط با وى معذور دانسته شويد. بنابراين آن‏ها كسى را دنبال وى فرستادند كه: اشراف و بزرگان قومت به خاطر تو جمع شده، و مي‏خواهند با تو صحبت نمايند. پيامبر ص به سوى آنها به اين گمان كه در ارتباط به كارهاى وى براى آنها نظر جديدى پيدا شده است، شتافت - چون پيامبر ص به آنها علاقه‏مند بود، و هدايت شان را دوست داشت، و مشقّت و فساد و هلاك آنها برايش گران تمام شده و رنجش مي‏داد - تا اين كه نزد آنها (رسيده و در كنارشان) نشست. آنان گفتند: اى محمد، ما به دليلى كسى را دنبال تو فرستاده و تو را خواستيم تا در ارتباط به تو معذور شناخته شويم، و ما - به خدا سوگند - هيچ مردى از عرب را نمي‏شناسيم كه بر قوم خود آن چه را تو بر قومت داخل نموده‏اى، داخل كرده باشد!! پدران را دشنام دادى، دين را عيب‏جويى كردى، عقل را سبك شمردى، و خدايان را ناسزا گفتى، و وحدت ما را از هم گسسته و متفرّق ساختى. خلاصه، آن چه كار ناشايسته بود آن را در ميان ما و خودت انجام دادى. اگر اين سخن‏ها را به خاطر طلب مال آورده باشى، برايت آن قدر مال جمع مي‏كنيم، تا از همه ما مالدارتر باشى. و اگر خواهان شرف و عزّت در ميان ما باشى، تو را سردار خود تعيين مي‏نماييم، و اگر خواهان پادشاهى هستى، تو را پادشاه خود مي‏گردانيم، و اگر اين چيزى كه برايت به وجود آمده بر اثر جن‏زدگى است، كه بر تو غالب شده و خودت از دفع آن عاجز آمده‏اى - و گاهى هم اين طور مي‏شود - ما اموال خود را براى معالجه تو بذل مي‏كنيم، تا اين كه تو را از آن مرض تندرست بسازيم، يا اين كه (پس از بذل آن همه سعى و تلاش خود) در ارتباط با تو معذور شناخته شويم.
پيامبر خدا ص در پاسخ به آنها فرمود: «آن چه شما مي‏گوييد در من نيست، من به آن چيزى كه با آن براى شما آمده‏ام، نه به خاطر درخواست  م