م متذكر شد كه معلى  آن را فراموش نموده  است -. آن گاه جبرئيل عليه السلام گفت: اى محمّد تو را به پدرت - كه اين (وقت) مواسات است. رسول خدا ص فرمود: «اى جبرئيل وى ازمن است». آن گاه جبرئيل عليه السلام گفت: و من از شما دو نفر هستم. هيثمى (122/6) ميگويد: در اين معلى بن عبدالرحمن واسطى آمده، كه جداً ضعيف است. و ابن عدى ميگويد: اميد دارم كه بر وى باكى نباشد.
و نزد طبرانى از ابن عباس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت است كه گفت: على بن ابى طالب (رض) در روز احد نزد فاطمه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) داخل گرديد و گفت: اين شمشير را كه خوار نيست، بگير. رسول خدا ص فرمود: «اگر خوب و نيكو جنگ نموده باشى، سهل بن حنيف و ابودجانه سماك بن خرشه (هم) خوب و نيكو جنگ نموده‏اند». هيثمى (123/6) ميگويد: رجال وى رجال صحيح اند.
 
پيامبر ص و دعوت نمودن اسعد بن زُراره و ذكوان بن عبد قيس
ابن سعد (608/3) از خُبَيُب بن عبدالرحمن روايت نموده، كه گفت: اسعد بن زراره و ذكوان بن عبد قيس جهت حلّ و فصل معضلى در بين آنها نزد عتبه بن ربيعه به مكه آمدند، آنها از پيامبر ص آگاهى حاصل نموده نزد وى مشرّف شدند. پيامبر اسلام را براى شان مطرح نمود و قرآن را براى آنها تلاوت كرد. ايشان اسلام آوردند، و بدون اين كه نزد عتبه روند از همانجا به مدينه برگشتند، و اوّلين كسانى بودند كه اسلام را با خود به مدينه بردند.
    
على (رض) و به قتل رسانيدن عمروبن عبدودّ
ابن جرير از طريق ابن اسحاق از يزيد بن رومان از عروه و عبداللَّه از كعب بن مالك انصارى(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده  كه آن دو گفتند: در روز خندق، عمروبن عبدود با علامتى مشخص بيرون آمد، تا كار زارش ديده شود، هنگامى كه وى و سوارانش ايستادند، على به او گفت: اى عمرو! تو از ميان قريش با خدا عهد مينمودى، كه اگر مردى تو را به يكى از دو خصلت دعوت كند، يكى را قبول خواهى نمود. پاسخ داد: بلى. على گفت: من تو را به سوى خدا و پيامبرش و به سوى اسلام فرا ميخوانم. گفت: من بدان نيازى ندارم، على فرمود: پس تو را به مبارزه و پيكار دعوت ميكنم. عمرو گفت: چرا، اى برادر زاده؟ به خدا سوگند، من دوست ندارم تو را بكشم. على (رض) گفت: ولى من - به خدا سوگند دوست دارم تو را بكشم. آن گاه عمرو به عضب و غيرت آمد و به طرف على (رض) روى آورد، و هر دوى شان پياده شدند، و بر يكديگر حمله نمودند، و على (رض) وى را به قتل رسانيد. اين چنين در الكنز (281/5) آمده  است.

اشعار على (رض) در وقت كشتن عمروبن عبدودّ
اين را در البدايه  (106/4) از طريق بيهقى از ابن اسحاق ذكر نموده و گفته است: عمروبن عبدود در حالى كه زره پوش بود، خارج گرديد، صدا زد: چه كسى مبارزه و پيكار ميكند؟ على بن ابى طالب (رض) برخاسته گفت: اى نبى خدا، من به جنگ (وى) ميروم. رسول خدا ص گفت: «بنشين، او عمرو است». باز عمرو صدا نمود: آيا مردى نيست كه براى مبارزه و پيكار به ميدان بيايد؟ به توبيخ و سرزنش مسلمانان شروع نمود ميگفت: جنّت تان در كجاست، جنّتى كه گمان ميكنيد اگر كسى از شما كشته شود، به آن داخل ميگردد؟ آيا مردى را براى مبارزه با من خارج نميكنيد؟ آن گاه على (رض) برخاست و گفت: من اى رسول خدا، پيامبر خدا گفت: «بنشين». باز براى بار سوم صدا نمود و گفت: و شعر وى را  متذكر شده(شعر عمرو را.). (راوى) ميگويد: على (رض) برخاست و گفت: من اى رسول خدا، پيامبر گفت: «او عمرواست». على گفت: اگر چه عمرو باشد. و پيامبر خدا ص به وى اجازه داد، و او به طرف عمرو رفت تا اين كه نزدش رسيد، و ميگفت: 
لا تعلجن فقد اتاك 
مجيب صوتك غير عاجز
فى نيه  و بصيره 
والصدق منجى كل فائز
انى لارجو ان اقيم
عليك نائحه  الجنائز
من ضربه  نجلاء
بيقى ذكرها عندالهزاهز 
عمرو به او گفت: تو كيستى؟ گفت: من على هستم، گفت: پسر عبدمناف؟( عبدمناف، اسم ابوطالب است.)  پاسخ داد: من على بن ابى طالب هستم، وى گفت: اى برادر زاده‏ ام، چرا از عمويت كسى كه از تو بزرگ‏تر است نيامد، چون من دوست ندارم خون تو را بريزم، على (رض) به او گفت: ولى من - به خدا سوگند - بد نمي بينم كه خون تو را بريزم. عمرو خشمگين شد، و پايين آمد، و شمشير خود را برهنه نمود كه گويى شعله‏اى از آتش است، بعداز آن با خشم و غضب به طرف على (رض) آمد، و على با سپرش(سپرى كه از پوست بود.)  از وى استقبال نمود، عمرو بر سپر وى زد و آن را شكافت، و شمشير در آن داخل گرديد، و بر سر وى اصابت نموده سرش را شكست. على (رض) نيز وى را در شاه رگ گردنش زد و او افتاد و غبار بلند شد و رسول خدا ص تكبير را شنيد، و ما دانستيم كه على (رض) وى را به قتل رسانيده  است، و على (رض) در همانجا گفت: 
اعلى تفتحم الفوارس هكذا
عنى و عنهم اخروا اصحابى
اليوم يمنعنى الفرار حفيظتى
و مصمم فى الرأس ليس بنابى
تا اين كه گفت: 
عبدالحجاره  من سفاهه  رأيه
و عبدت رب محمّد بصوابى
فصدرت حين تركته متجدلا
كالجذع بين دكادك و روابى
و عففت عن اثوابه و لواننى
كنت المقطر بزنى اثوابى
ولاتحسبن‏ اللَّه  خاذل دينه
و نبيه يا معشر الاحزاب
ميگويد: بعد از آن على (رض) به طرف رسول خدا ص روى آورد، و رويش ميدرخشيد، و عمربن الخطاب (رض) به او گفت: چرا زره‏ اش را نكشيدى؟ چون عرب زرهى بهتر از آن ندارد، گفت: من وى را زدم، و او خود را از من با شرمگاهش حفاظت نمود، بنابراين من از پسرعمويم حيا نمودم كه او را بكشم.
على (رض) و كشتن مرحب يهودى و قهرمانى و پهلوانى اش در روز خيبر
مسلم و بيهقى - لفظ از بيهقى است - از سلمه بن اكوع (رض) روايت نموده‏اند... و حديث طويلى را ذكر نموده، و در آن بازگشت شان را از غزوه بنى فزاره متذكر گرديده ميگويد: فقط سه روز درنگ نموده بوديم، كه بعد از آن به طرف خيبر خارج شديم. ميافزايد: عامر  (رض)( عامر، عموى سلمه بن اكوع است.) بيرون گرديد، و ميگفت: 
واللَّه لوا انت ما اهتدينا
ولا تصدّقنا و لاصلّينا
و نحن من فضلك ما استغنينا
فانزلن سكينه  علينا
و ثبّت القدام ان لا قينا
ميگويد: رسول خدا ص فرمود: «اين گوينده كيست؟» گفتند: عامر. گفت «پروردگارت تو را مغفرت كند». ميگويد: و رسول خدا ص هر كسى را كه به اين دعا مختص ميگردانيد، به شهادت ميرسيد. آن گاه عمر (رض) - كه بر شترى قرار داشت - گفت: چرا به (باقى گذاشتن) عامر ما را مستفيد نساختى. ميگويد: به خيبر آمديم، و در آن جا مرحب در حالى بيرون آمد كه شمشيرش را تكان داده ميگفت:
قد علمت خيبر انى مرحب
شاكى السلاح بطل مجرب
اذا الحروب اقبلت تلهّب
ميگويد: عامر براى مبارزه با وى بيرون آمد، و ميگفت: 
قد علمت خيبر انى عامر
شاكى السلاح بطل مغامر
ميگويد: اينها دو ضربه به هم رد و بدل نمودند، و شمشير مرحب بر سپر عامر (رض) اصابت نمود، آن گاه وى خواست به سرعت او را - (مرحب را) - بزند، ولى شمشيرش به جان خودش برگشت، رگ اكحلش - (رگ هفت اندامش) - را قطع نمود و در اثر آن درگذشت. سلمه (رض) ميگويد: من بيرون آمدم كه عدّه‏اى از اصحاب رسول خدا ص ميگويند: عمل عامر باطل شد، او خودش را به قتل رسانيد. گويد: در حالى كه ميگريستم، نزد رسول خدا ص آمدم، پرسيد: «تو را چه شده  است؟» عرض نمودم: (آنها) گفتند عامر عمل خود را 