ستند كه آن را قطع نمايند... و حديث را يادآور شده، كه در «باب تأييدات ومددهاى غيبى براى اصحاب» خواهد آمد.
بزار و طبرانى از رفاعه بن رافع (رض) روايت نموده ‏اند كه گفت: در روز بدر مردم بر اميه بن خلف تجمّع نموده بودند، آن گاه ما به طرفش روى آورديم. من پارچه‏اى از زره وى را ديدم كه از زير قولش قطع گرديده بود، و در همانجايش او را به شمشير زدم، و در روز بدر به تير زده شدم، و چشمم كنده شد، رسول خدا ص در آن آب دهن خود را انداخت، درباره‏اش برايم دعا فرمود، و ديگر مرا هيچ اذيت ننمود. هيثمى (82/6) ميگويد: در آن عبدالعزيز بن عمران آمده، و ضعيف ميباشد.
 
قصّه رافع بن خديج و دو مرد از بنى عبدالاشهل
در (ص90) حديث يحيى بن عبدالحميد از بى بى اش گذشت كه: در سينه رافع بن خديج (رض) به تيرزده شد. و همچنين حديث ابوسائب (رض) در «تحمل زخم‏ها و امراض» در (ص89) گذشت كه: مردى از بنى عبدالاشهل گفت: من و برادرم در احد حاضر بوديم، و هر دوى ما مجروح برگشتيم... و حديث را متذكر شده، و در آن آمده: به خدا سوگند، ما مركبى هم نداشتيم كه سوار شويم، و هر يك مان به شدّت مجروح بوديم. پس هر دوى ما با رسول خدا ص بيرون گرديديم، و زخم من از وى كمتر بود، چون وى از پا ميافتاد، يك نوبت پشتش مينمودم، و نوبتى را هم پياده راه ميرفت، تا اين كه به همانجايى رسيديم كه مسلمانان به آنجا رسيده بودند.
 
جراحت براء بن مالك و رفتن گوشت استخوان هايش
خليفه از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: براء (رض) خود را بر آنها انداخت - يعنى بر اهل باغ در روز قتال مسيلمه -، و با آنها جنگيد تا اين كه دروازه را باز نمود،و هشتاد و چند جراحت از پرتاب تير و ضربه شمشير برداشت. بعد از آن به اقامتگاهش جهت تداوى انتقال داده شد، و خالد (رض) يك ماه بر وى اقامت گزيد. اين را همچنين بقى بن مخلد در مسند خود از خليفه به اسناد وى به مثل آن، چنان كه در الاصابه  (143/1) آمده، روايت نموده  است.
 و طبرانى از اسحاق بن عبداللَّه بن ابى طلحه (رض) روايت نموده، كه گفت: در حالى كه اسن بن مالك و برادرش نزد قلعه‏اى از قلعه‏هاى دشمن، در (موضع) حريق در عراق قرار داشتند، دشمنان چنگك هايى را در زنجيرهاى داغ شده ميانداختند كه در انسان بند ميشد، و او را به طرف خود بلند مينمودند، آنان اين كار را به جان انس نمودند. آن گاه براء حركت نمود، و بر ديوار بالا رفت، بعد از آن زنجير را به دست خود گرفت و آن ريسمان را تا اين كه قطع ننمود، نگذاشت. بعد به دست خود ديد، كه استخوانهاى آن معلوم ميشود، و گوشتى كه بر آن قرار داشت رفته است. و خداوند انس بن مالك را به وسيله وى نجات داد. اين چنين در الاصابه  (143/1) آمده  است.
 ودر المجمع اين را از طبرانى ذكر نموده، و در آن آمده: بعضى از آن چنگك‏ها به انس بن مالك (رض) بند شد، و وى را بلند نمودند، تا اين كه از زمين بلندش كردند، كسى نزد برادرش براء آمد، و به او گفت: به برادرت برس - اين درحالى بود كه وى با مرد (دشمن) ميجنگيد -، آن گاه به سرعت آمد و به ديوار خيز زد، و زنجير را به دست خود گرفت و چرخيد و آنها را تا آن وقت كش نمود، و دست هايش دود ميداد، كه ريسمان را قطع نمود بعد به دست‏هاى خود ديد... و آن را متذكر گرديده، هيثمى (325/9) ميگويد: اسناد آن حسن است.
 
آرزوى شهادت و دعا براى آن  
پيامبر ص و آرزوى كشته شدن در راه خدا
بخارى ار ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: از رسول خدا ص شنيدم كه ميگفت: «سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، اگر ناخوشايندى نفس‏هاى مردانى از مؤمنين در تخلّف از من، و نيافتن آنچه ايشان را بر آن انتقال دهم، نميبود، از هيچ رسيه‏اى كه در راه خدا به غذا ميرود تخلّف نميورزيدم. سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، دوست دارم كه من در راه خدا كشته شوم، باز زنده گردانيده شوم، باز كشته شوم، باز زنده گردانيده شوم، باز كشته شوم، باز زنده گردانيده شوم  و باز كشته شوم».
مسلم (133/2) از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص فرمود: «خداوند تضمين نموده  است، البته براى كسى كه در راه وى بيرون برود و او را فقط جهاد در راه من، ايمان به من و تصديق رسولانم بيرون نموده باشد او از طرف من تضمين شده  است، تا او را داخل جنت گردانم، يا اين كه وى را به همان مسكنش كه از آن بيرون شده، با آنچه از اجر و غنيمت به دست آورده برگردانم. سوگند به ذاتى كه جان محمّد در دست اوست، هر زخمى كه در راه خداوند تعالى به انسان برسد ، روز قيامت به همان شكل و هيئت خود حينى كه اصابت نموده بود ميآيد، رنگش رنگ خون ميباشد، و بويش بوى مشك. سوگند به ذاتى كه جان محمّد در دست اوست، اگر بر مسلمانان گرانى و مشقت نياورم، از هيچ سريه‏اى كه در راه خدا به غزوه ميرود ابداً تخلّف ننموده نمينشينم، ولى فراخى نمييابم تا آنان را انتقال دهم، و آنان هم فراخى و توانايى نمييابند،و اين كه از من تخلّف ورزند براى‏شان گران تمام ميشود. سوگند به ذاتى كه جان محمّد در دست اوست، دوست دارم كه در راه خدا غزا كنم و كشته شوم، باز غزا كنم و  كشته شوم، باز غذا كنم و كشته شوم». و حديث را همچنين امام احمد و نسائى، چنان كه در كنزالعمال (255/2) آمده روايت نموده‏اند.
 
عمر (رض) و آرزوى شهادت
طبرانى و ابن عساكر از قيس بن ابى حازم روايت نموده ‏اند كه گفت: عمربن الخطاب (رض) روزى براى مردم بيانيه‏اى ايراد نمود، و در بيانيه خود گفت: در جنت‏هاى عدن قصرى است، كه پانصد دروازه دارد، و بر هر دروازه پنج هزار حورعين است، و در آن جز نبى داخل نميشود. بعد از آن به قبر پيامبر خدا ص ملتفت شده گفت: مبارك بادا به تو اى صاحب (اين)  قبر. سپس گفت: يا صدّيق، بعد از آن به قبر ابوبكر (رض) ملتفت شده گفت: مبارك بادا به تو اى ابوبكر. بعد از آن گفت: يا شهيد، و به طرف نفس خود برگشته گفت: اى عمر شهادت چگونه به تو خواهد رسيد؟ بعد از آن گفت: همان ذاتى مرا از مكه به هجرت مدينه خارج گردانيد، قادراست كه شهادت را هم به سويم سوق دهد. اين چنين در كنزالعمال (275/7) آمده. و در مجمع الزوائد (55/9) از طبرانى افزوده: ابن مسعود (رض) گفت: خداوند آن را به طرف وى به دست بدترين خلق خود، غلام و برده مغيره سوق داد. هيثمى ميگويد: رجال وى رجال صحيح اند، غير از شريك نخعى كه ثقه است، و درباره‏اش اختلاف وجود دارد.
بخارى از اسلم از عمر (رض) روايت نموده (كه عمر (رض) ميگفت): خداوندا! شهادت را در راهت برايم نصيب فرما، و مرگم را در مدينه رسولت ص بگردان. اين را اسماعيلى از حفصه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) روايت نموده، كه گفت: از عمر (رض) شنيدم كه ميگفت: خداوندا! از تو كشته شدن در راهت، و وفات در شهر نبى ات را مسئلت دارم. حفصه ميگويد: پرسيدم: اين چگونه ممكن است؟ گفت: خداوند وقتى كه بخواهد آن را ميآورد. اين چنين در فتح البارى (71/4) آمده.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:540.xml">بخشهاي 251 تا 260</a><a class="folder" href="w:html:551.xml">بخشهاي 261 تا 270</a><a class="folder" href="w:html:562.xml">بخشهاي 271 تا 280</a><a class="folder" href="w:html:573.xml">بخشهاي 281 تا 290</a><a class="folder" href="w:html:584.xml">بخشهاي 291 تا 300</a></body><