اى حركت نمودند تا اين كه به تبوك نزديك شدند. در اين موقع ابوخيثمه به عميربن وهب گفت: من گناهى دارم، اگر اندك از من عقب باشى تا نزد رسول خدا ص بيايم خفه نخواهى شد، او اين كار را نمود، تا اين كه وى به رسول خدا ص (در حالى كه وى در تبوك پايين رسيده بود) نزديك گرديد، مردم گفتند: اين سوار در راه ميآيد. رسول خدا ص گفت: « ابوخيثمه باش». گفتند: اى رسول خدا، وى - به خدا سوگند - ابوخيثمه است!! هنگامى كه (شترش را خوابانيد) روى آورد، و براى رسول خدا ( سلام داد. و (پيامبر خدا ص) به او گفت: «اى ابوخيثمه به هلاكت نزديك شدى»، بعد از آن قصّه خود را براى رسول خدا ص بازگو نمود، و (رسول خدا ص) به او گفت: خير باشد، و برايش به خير دعا نمود. عروه بن زبير و موسى بن عقبه قصّه ابوخيثمه را مانند سياق ابن اسحاق و مبسوطتر از آن ذكر نموده‏اند،  گفته شده كه: بيرون رفتن وى به سوى تبوك در وقت خزان بود. اين چنين در البدايه  (7/5) آمده  است.
و طبرانى، چنان كه در المجمع (192/6) آمده، از سعدبن خيثمه (رض) روايت نموده، كه گفت: از رسول خدا ص تخلّف ورزيدم، و داخل بستان شدم، سايه بانى را ديدم كه آب پاشى شده بود، و همسرم را ديدم، آن گاه گفتم: اين انصاف نيست، كه رسول خداص در باد گرم و سوزان و آب گرم باشد، و من در سايه و نعمت!! و به طرف شتر برخاستم و، خرجينم را بر آن، جابه جا نمودم، و خرماهايى را توشه گرفتم، همسرم فرياد زد: اى ابوخيثمه كجا ميروى؟ و به طرف رسول خدا ص خارج گرديدم، و در بخشى از راه قرار داشتم كه عميربن وهب را ملاقات كرده، گفتم: تو مرد با جرأتى هستى، و من ميدانم كه نزد پيامبر ص آمده‏اى، ولى من شخص گناهكارى هستم، بنابراين از من عقب‏تر باش، تا اين كه تنها نزد رسول خدا ص بروم، و عمير از من عقب ايستاد. هنگامى كه به اردوگاه آشكار شدم مردم مرا ديدند، و رسول خدا ص فرمود: «ابوخيثمه باش». من آمدم، و گفتم: نزديك بود هلاك شوم، اى رسول خدا!! و قصّه‏ام را برايش بيان نمودم. بعد رسول خدا ص به من گفت: خير باشد. و برايم دعا نمود. هيثمى (193/6) ميگويد: در اين روايت يعقوب بن محمّد زهرى آمده، و ضعيف ميباشد.
 
حزن و اندوه اصحاب ن بر عدم قدرت و توانايى براى بيرون رفتن و انفاق در راه خداوند (جل جلاله)  

(حكايت ابوليلى و عبداللَّه بن مغفّل)
ابن اسحاق ميگويد: به من خبر رسيده كه، ابن يامين نضرى با ابوليلى و عبداللَّه بن مغفّلن در حالى روبروگرديد، كه هر دوى آنها گريه مينمودند. پرسيد: چه چيزى شما را ميگرياند؟ گفتند: نزد رسول خدا ص آمديم، تا ما را حمل نمايد، ولى نزدش چيزى را كه ما را بر آن انتقال دهد، نيافتيم، و نزد خودمان هم چيزى نيست كه توسط آن بتوانيم با پيامبر ص بيرون برويم. ابن يامين يك شتر خود را به آن دو داد، و دو آن را پالان نمودند، و مقدارى خرما هم به آنها توشه داد، و با رسول خدا ص همراه گرديدند. يونس بن بكير از ابن اسحاق افزوده: علبه بن زيد (رض) شبانگاه خارج گرديد، و در آن شب، آنقدر كه خدا خواست نماز گزارد و بعداز آن گريست و گفت: بار خدايا، تو به جهاد امر نموده‏اى، و به آن ترغيب فرموده‏اى، بعد نزدم چيزى نيست كه بتوانم توسط آن توانايى (به جهاد) پيدا كنم، و نه هم به دست رسولت چيزى هست كه مرا بر آن حمل نمايد، من براى هر مسلمان، كه ظلمى در حقم (روا داشته است)  ، خواه در مال باشد، يا جسد و يا آبرو، آن ظلم را صدقه مينمايم،( يعنى همان ظلم روا شده از طرف وى را در حق خودم برايش معاف و بخشش مى‏كنم. م.)  و بعد در ميان مردم صبح نمود. رسول خداص پرسيد: «صدقه كننده  امشب كجاست؟»، هيچ كس برنخاست، باز گفت: «صدقه كننده  امشب كجاست، بايد برخيزد» آن گاه او به سوى پيامبر ص برخاست و به او خبر داد. رسول خدا ص فرمود: «بر تو بشارت باد»، سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، آن در جمله زكات قبول شده نوشته شد». اين چنين در البدايه  (5/5) آمده. در الاصابه  (500/2) ميگويد: ابن اسحاق حديث را به غير اسناد متذكر گرديده، ولكن حديث با اسناد و موصول به نقل‏از مجمع بن جاريه، و نقل از عمروبن عوف و ابوعبس بن جبر و به نقل از علبه بن زيد و قتيبه وارد گرديده  است. و اين را ابن مردويه هم از مجمع بن حارثه روايت نموده  است.

قصّه علبه بن زيد (رض)
ابن منده  از ابوعبس بن جبر روايت نموده، كه گفت: علبه بن زيد بن حارثه (رض) مردى از اصحاب پيامبر ص بود. هنگامى كه رسول خدا ص به صدقه ترغيب و تشويق نمود، هر مردى از آنها به اندازه توان خود، آنچه را نزد خود داشت آورد. علبه به زيد گفت: بار خدايا، نزد من چيزى كه آن را صدقه بدهم، وجود ندارد. خداوندا: من آبرو و عزّتم را براى كسى از مخلوقت كه آن را هتك نموده باشد، صدقه ميكنم، رسول خداص مناديى را امر نمود، و او فرياد كرد: «كسى كه ديشب آبروى خود را صدقه نمود كجاست؟» آن گاه علبه برخاست، و رسول خدا ص فرمود: «صدقه ات قبول شد».
و بزار از خود علبه بن زيد (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص به صدقه دادن تشويق و ترغيب نمود... و حديث را متذكر شده. بزار ميگويد: اين علبه شخص مشهورى از انصار است، و غير از اين حديث ديگرى را از وى نميدانيم. و ابن ابى الدنيا و ابن شاهين از طريق كثيربن عبداللَّه بن عمرو بن عوف از پدرش از جدش به مانند آن را روايت نموده‏اند. و اين را ابن نجار از علبه به زيد، به اختصار چنان كه، در كنز العمال (80/7) آمده، روايت نموده  است.

انكار بر كسى كه بيرون رفتن در راه خدا (جل جلاله) تأخير نمايد  

انكار پيامبر ص براى ابن رواحه
امام احمد از ابن عباس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده كه: رسول خدا ص لشكرى را به مؤته فرستاد، و زيد را امير آن كرد، اگر وى كشته شد امارت به جعفر برسد، و اگر جعفر هم كشته شد امارت به ابن رواحه برسد، ابن رواحه درنگ نمود، و نماز جمعه را با پيامبر خدا ص به جاى آورد، رسول خدا ص وى را ديد و گفت: «چه باعث تخلفت شد؟» گفت: به خاطر اين كه جمعه را همراهت بخوانم. پيامبر ص فرمود: «يك صبح و يا يك بيگاه بر آمدن در راه خدا، از دنيا و آنچه در آن است، بهتر است». اين چنين در البدايه  (242/4) آمده. و اين را همچنين ابن ابى شيبه از ابن عباس مانند آن چنان كه در الكنز (309/5) آمده، روايت كرده  است.
امام احمد همچنين از ابن عباس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص عبداللَّه بن رواحه را به سريه‏اى فرستاد، و آن روز مصادف با روز جمعه بود. (راوى) ميگويد: ابن رواحه ياران خود را پيش فرستاد، و گفت: من ميباشم و با رسول خدا ص نماز جمعه را ميخوانم، و بعد از آن، به آنها ميپيوندم. (راوى) ميافزايد: هنگامى كه رسول خدا ص نماز خواند، وى را ديد، و فرمود: «چه چيز تو را بازداشت كه صبحگاه با ياران خود خارج شوى؟» گفت: خواستم جمعه را همراه تو بخوانم، و بعد به ايشان بپيودم. رسول خدا ص گفت: «اگر همه آنچه را در روى زمين است، انفاق نمايى، همان خارج شدن صبحگاه شان را درك نخواهى نمود». و اين حديث را ترمذى روايت نموده، و بعد از آن او را به آنچه از شعبه حكايت نموده معلول دانسته، موصوف گفته است: حكم از مقسّم جز پنج