له يا غفار)، «عمر را، اى بخشاينده همچنين او را مغفرت نما»، بعد عمر (رض) راضى شد و برگشت. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1196.txt">چگونگى وضعيت ابن عمر و انس (رضى‏ اللَّه  عنهما)  در وقت به ياد آوردن پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1197.txt">اصحاب و زدن دشنام دهنده پيامبر ص  </a><a class="text" href="w:text:1198.txt">پيروى و به جا آوردن فرمان پيامبر ص  </a><a class="text" href="w:text:1199.txt">پيروى و به جا آوردن امر پيامبر ص در رفتن به طرف بنى قريظه</a><a class="text" href="w:text:1200.txt">پيروى و به جا آوردن امر پيامبر ص در روز حُنَين</a><a class="text" href="w:text:1201.txt">آنچه ميان اصحاب و ابوسفيان در نقض صلح حديبيه اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:1202.txt">عملكرد اصحاب با اسيران بدر</a><a class="text" href="w:text:1203.txt">قصه ابن رواحه (رض) در سرعت فرمانبرى و به جاى آوردن امر پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1204.txt">عبد اللَّه  بن مسعود (رضى‏ اللَّه  عنهما) و پيروى و به جاى آوردن امر پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1205.txt">منهدم ساختن گنبد بلندى به خاطر كراهيت پيامبر ص نسبت به آن</a></body></html>چگونگى وضعيت ابن عمر و انس (رضى‏ اللَّه  عنهما)  در وقت به ياد آوردن پيامبر ص
و ابن سعد  از عاصم بن محمد و او از پدرش روايت نموده، كه گفت: هر وقت كه از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما)مي ‏شنيدم پيامبر خدا ص را يادمي ‏نمود، از چشم هايش اشك سرازير نموده،مي ‏گريست. و ابن سعد  از مثنى بن سعيد الذارع روايت نموده، كه گفت: از انس بن مالك (رض) شنيدم كه مي ‏گفت: هر شب من دوست خود رامي ‏بينم، و بعد از آن گريهمي ‏نمود.
 
اصحاب و زدن دشنام دهنده پيامبر ص  
آنچه مي ان غَرَفه كندى و عمروبن عاص در اين باره اتفاق افتاد
ابن المبارك از حرمله بن عمران از كعب بن علقمه روايت نموده كه: غرفه بن حارث كندى (رض) - كه با پيامبر ص صحبت داشت - نصرانيى را شنيد كه پيامبر ص را دشناممي ‏دهد، آن گاه او را مورد ضرب قرار داد، و بينى اش را شكافت، وى به عمروبن عاص (رض) كشانيده شد، و او به وى گفت: ما به ايشان عهده داده‏ايم، غرفه به او گفت: معاذ اللَّه  كه ما به ايشان عهدى بدهيم كه دشنام پيامبر ص را آشكار كنند! ما به ايشان به اين عهده سپرده‏ايم، كه آنان را در كليساهاى شان آزاد بگذاريم، آنچه رامي ‏خواهند در آن بگويند و بر عهده آنان چيزى را كه توانايى آن را ندارند نمى‏گذاريم، و اگر دشمنى به آنان حمله ور شود در دفاع از ايشان بجنگيم، و ايشان را در اجراى احكام‏شان آزاد بگذاريم، مگر اينكه به رضايت خود نزد ما بيايند و احكام ما را بخواهند، كه در آن صورت در ميان شان به حكم خداوند عزوجل و رسولش ص حكممي ‏كنيم، و اگر به ما مراجعه ننمودند، و [به شريعت خودشان اكتفا نمودند]، به آنان متعرض نمى‏شويم. عمرو گفت: راست گفتى. 
طبرانى اين را از غرفه بن حارث (رض) - كه با پيامبر ص صحبت داشت و با عِكرمه بن ابى جهل در يمن در جنگ عليه مرتدين شركت داشت - روايت نموده كه: وى بر نصرانيى از اهل مصر كه به او مندقون گفتهمي ‏شد عبور نمود، و او را به اسلام دعوت كرد، آن نصرانى پيامبر ص را به بدى ياد نمود، و غرفه او را زد، اين موضوع به گوش عمروبن عاص (رض) رسيد. وى كسى را نزد غرفه فرستاد و گفت: ما به ايشان عهد داده‏ايم... و مانند آن را متذكر شده است. 
و نزد ابن عساكر از كعب بن علقمه روايت است كه: غرغه بن حارث كندى (رض) - كه با پيامبر ص صحبت داشت - از نزد مردى از اهل ذمه عبور كرد، و او را به اسلام دعوت نمود، وى پيامبر ص را دشنام داد، و غرفه به قتلش رسانيد. آنگاه عمروبن عاص (رض) به او گفت: آنها فقط به خاطر عهد به ما اطمي نانمي ‏نمايند، گفت: ما با ايشان عهد نبسته‏ايم تا درخدا و رسولش ما را اذيت كنند... و حديث را متذكر شده است.
 
پيروى و به جا آوردن فرمان پيامبر ص  
پيروى و به جا آوردن فرمان وى در سريه نخله
بيهقى  از طريق ابن اسحاق از يزيدبن رومان از عروه بن زبير (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص عبد اللَّه  بن جحش (رض) را به نخله فرستاد و به او گفت: «در آنجا باش تا خبرى از اخبار قريش را براى ما بياورى»، و به قتال امرش نكرده بود، اين حركت در ماه حرام بود، و براى وى قبل از اينكه او را خبر كند كه به كجامي ‏رود نامه‏اى نوشت و گفت: «تو و يارانت بيرون شويد، و چون دو روز سير نمودى، نامه‏ات را بگشا، و به آن نگاه كن و به آنچه امرت نموده‏ام بسويش برو، و هيچكس از يارانت را به رفتن با خود مجبور مكن».
هنگامى كه دو روز راه پيمود، نامه را گشود كه در آن نوشته شده است: «تا به نخله پيش رو، و از آنجا اخبار قريش را زير نظر بگير و براى ما، جريان را گزارش بده، وقتى كه نامه را خواند به ياران خود گفت:مي ‏شنوم و اطاعتمي ‏كنم، كسى از شما كه رغبت شهادت را داشته باشد بايد با من حركت كند، چون من به سوى امر رسول خدا ص رونده هستم، و كسى از شما كه اين را خوش نيايد بايد برگردد، چون پيامبر خدا ص مرا از اينكه يكى از شما را مجبور سازم منع نموده است. آنان با وى رفتند تا اينكه به بحران  رسيدند. آن گاه سعدبن ابى وقاص و عتبه بن غزوان (رضى‏ اللَّه  عنهما) شترى را كه داشتند و به نوبت سوارشمي ‏شدند، گم كردند، و براى پيدا نمودن آن عقب ماندند، و بقيه قوم رفتند تا اينكه به نخله رسيدند. آن گاه عمروبن حضرمى، حكم بن كيسان، عثمان و مغيره پسران عبد اللَّه  از نزد ايشان گذر نمودند، و [اموال] تجارتى مركب از مواد غذايى و كشمش با خود همراه داشتند، كه آن را از طائف آورده بودند، هنگامى كه مسلمانان آن‏ها را ديدند، واقد بن عبد اللَّه  (رض) كه سر خود را تراشيده بود به طرف آنان رفت، وقتى آنان او را سر تراشيده ديدند، گفتند: كسانى هستند كه به اداى عمره آمده‏اند، و از طرف آنان خطرى متوجه شما نيست، و قوم - يعنى اصحاب پيامبر خدا ص درباره آنان - در آخرين روز رجب به مشورت پرداختند، گفتند: اگر ايشان را بكشيد، آنان را در ماه حرام به قتل رسانيده‏ايد و اگر ايشان را واگذاريد امشب داخل حرم شده، و از طرف شما در امانمي ‏شوند، بنابراين همه به كشتن آن‏ها اتفاق نمودند، آن گاه واقد بن عبد اللَّه  تمي مى عمروبن حضرمى را به تير زد و او را از پاى درآورد، و عثمان بن عبد اللَّه  و حكم بن كيسان خود را تسليم كردند، و مغيره فرار نمود و از آنان پيشى گرفت و نتوانستند او را بگيرند، بعد كاروان را حركت دادند و نزد رسول خدا ص آوردند، وى به ايشان گفت: «به خدا سوگند، من شما را به جنگ در ماه حرام امر نكرده بودم!»، بنابراين پيامبر خدا ص آن دو اسير و قافله را متوقف ساخت، و از آن چيزى نگرفت.
وقتى پيامبر خدا ص آن قول خود را به آنان گفت، به شدت از كرده خود نادم و پشيمان شدند، و گمان نمودند كه هلاك گرديده‏اند، و برادران مسلمان شان نيز بر آنان تندى و ترشرويى نمودند، و هنگامى كه خبر اينان به قريش رسيد گفتند: محمد در ماه حرام خون ريخته، در ماه حرام مال گرفته، مردان را اسير نموده و ماه حرام را حلال دانسته است!! آن گاه خداوند در اين باره نازل فرمود:
[يسئلونك عن الشهر الحر