 خانه بود، بعد دست‏هاى خود را بلند نمود، و خداوند را به آن اذكار و دعايى كه خواسته بود ياد نمود. افزود: و انصار در پايين قرار داشتند. ميگويد: و براى يكديگر ميگفتند: اين مرد را حالا رغبت و علاقمندى به قريه‏اش، و محبت و مهربانى به اقربايش فرا گرفته. ابوهريره ميافزايد: (در اين هنگام) وحى آمد، و  چون وحى ميآمد، بر ما پوشيده نميماند، و هيچ كسى از مردم، چشم  خود را به سوى رسول خدا ص تا اين كه خلاص نميگرديد، بلند نمينمود. هاشم گويد: وقتى كه وحى تمام  گرديد. سر خود را بلند نموده گفت: «اى گروه انصار، آيا گفتيد كه اين مرد را علاقمندى به قريه‏اش، و مهربانى به اقربايش فرا گرفته است؟» گفتند: اى رسول خدا ص ما اين را گرفتيم، فرمود: «نام من چيست، نه اين چنين نيست، من بنده خدا و رسول وى هستم، به سوى خدا و شما هجرت نمودم، و زندگى ام با زندگى شما، و مرگم با مرگ شماست»، ميگويد: و انصار به طرف وى روى آوردند و گريه نموده ميگفتند: به خدا سوگند، آنچه را گفتيم، جز به خاطر بخل ورزيدن به خدا و پيامبرش به خاطر چيز ديگرى نگفتيم.( يعنى آنها دوست نداشتند كه رسول خدا ص از شهرشان بيرون رفته به مكه برگردد.)  ميگويد: رسول خدا ص فرمود: «خدا و پيامبرش شما را تصديق ميكنند، و معذورتان ميدارند». اين را مسلم و نسائى از ابوهريره همانند آن روايت نموده‏اند. اين چنين در البدايه  (307/4) آمده. و اين را ابن ابى شيبه به اختصار، چنان  كه در الكنز (135/7) آمده، روايت نموده  است.
 
حكايت انصار در غزوه حنين، و آنچه پيامبر  صدر وصف ايشان گفته است
بخارى از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: در روز حنين، هوازن، غطفان و غير ايشان با حيوانات (و زنان) و فرزندانشان روى آوردند، و با رسول خدا ص ده هزار تن، و آزاد شدگان مكه بودند، همه آنها از وى روى گردانيدند، تا جايى كه خودش تنها باقى ماند. وى آن روز دو صدا نمود، كه يكى را به ديگرى خلط ننمود، به طرف راست خود متوجه شده گفت: «اى گروه انصار»، گفتند: لبيك اى رسول خدا، شادمان باش كه ما همراهت هستيم، بعد از آن به طرف چپ خود روى گردانيده گفت: «اى گروه انصار»، گفتند: لبيك اى رسول خدا، شادمان باش كه ما همراهت هستيم، - وى بر قاطر سفيد سوار بود - و پايين آمد و گفت: «من بنده خدا و رسول وى ام»، آن گاه مشركين شكست خوردند، و در آن روز (رسول خدا ص) غنيمت‏هاى فراوانى به دست آورد، و آن را در ميان مهاجرين و آزاد شدگان مكه تقسيم نمود، و براى انصار چيزى نداد. انصار گفتند: وقتى كه سختى باشد ما را فراخوانده ميشويم، و غنيمت به غير ما داده ميشود. اين خبر به رسول خدا ص رسيد، وى آنها را در قبه‏اى جمع نمود و گفت: «اى گروه انصار، اين چه سخنى است كه از شما به من رسيده؟» آنها خاموش ماندند. باز گفت: «اى گروه انصار، آيا راضى نيستيد كه مردم دنيا را ببرند، و شما رسول خدا را ببريد، و در خانه هايتان جابجا كنيد؟» گفتند: بلى راضى هستيم. پيامبر فرمود: «اگر مردم واديى را در پيش گيرند، و انصار دره‏اى را در پيش گيرند، من همان دره انصار را در پيش ميگيرم». هشام ميگويد: گفتم: اى ابوحمزه، تو شاهد آن بودى. گفت: من از آن جا غايب بودم. اين چنين درالبدايه  (357/4) آمده. و اين را همچنين ابن ابى شيبه، و ابن عساكر همانند آن، چنان كه در الكنز (307/5) آمده، روايت نموده‏اند.
و نزد ابن اسحاق از ابوسعيد خدرى (رض) روايت است كه گفت: هنگامى كه رسول خدا ص در روز حنين غنايم را به دست آورد، و آن را ميان كسانى كه از قريش و ساير عرب تازه اسلام آورده بودند،( مؤلفه  القلوب. م.) تقسيم نمود، و از آن براى انصار چيزى كم و زياد سهم نداد - قبيله انصار پيش خود خشمگين گرديدند، تا جايى كه گوينده‏اى از آنها گفت: به خدا سوگند، رسول خدا ص ديگر با قوم خود يكجا شده  است. آن گاه سعدبن عباده(رض) نزد رسول خدا ص رفته گفت: اى رسول خدا، قبيله انصار در نفس‏هاى خود بر تو خشمگين شده‏اند. رسول خدا ص پرسيد: «براى چه؟» پاسخ داد: در ارتباط به اين كه اين غنيمت‏ها را در ميان قومت و ساير عرب‏ها تقسيم نمودى، و براى آنها از آن بهره‏اى نبود. پيامبر ص فرمود: «اى سعد! تو در آن مورد چه ميپندارى؟» گفت: من هم شخصى از قومم هستم. ميگويد: آن گاه پيامبر خدا ص گفت: «قومت را برايم در اين آغل  جمع كن، و چون جمع شدند، به من خبر بده». سعد بيرون رفت، و در ميان آنها فرياد كشيد، و ايشان را در همان آغل جمع نمود. مردانى از مهاجرين آمدند، و به آنها اجازه داد و داخل شدند، و عدّه ديگرى آمدند، و آنان را دوباره مسترد نمود، وقتى كه همه انصار جمع گرديد، نزد پيامبر ص آمده گفت: اى رسول خداص قبيله انصار در همان جايى كه مرا امر نمودى تا جمع شان بسازم، برايت جمع شده‏اند.
رسول خدا ص بيرون آمد و در ميان آنها به صحبت ايستاد، و بعد از حمد و ثناى خداوند، آن طورى كه سزاوار و شايسته اوست، فرمود: «اى گروه انصار! آيا در حالى نزدتان نيامدم كه گمراه بوديد، و خداوند شما را هدايت نمود، و تنگدست و فقير بوديد، و خداوند غنى تان گردانيد، و دشمن بوديد، و خداوند در ميان قلب‏هاى تان الفت و باهمى آورد؟» گفتند: بلى. بعد از آن رسول خدا ص گفت: «اى گروه انصار! آيا جواب نميدهيد؟» گفتند: چه بگوييم اى رسول خدا؟ و چه جوابى به تو بدهيم؟ منّت از آن خداى و پيامبرش است. پيامبر ص فرمود: «به خدا سوگند، اگر ميخواستيد ميگفتيد، و راست هم ميگفتيد، و تصديق هم ميشديد: تو رانده شده نزد ما آمدى، ما به تو جاى داديم، و نادار و تنگدست آمدى، ما همراهت غمخوارى و مواسات نموديم، و با ترس آدى، و ما به تو امان بخشيديم، و بدون يار و مددكار آمدى و ما تو را نصرت و يارى داديم». گفتند: منّت از آن خدا و پيامبرش است. آن گاه رسول خدا ص فرمود: «اى گروه انصار! آيا در نفس هايتان در خصوص خس و خاشاك دنيا خشمگين شديد، كه من توسط آن قومى را كه اسلام آورده، به سوى اسلام جذب نمودم، و شما را به همان چيزى گذاشتم كه خداوند از اسلام به شما بهره داده  است؟( يعنى براى شما نظر به اعتمادى كه من به ايمان شما دارم چيزى ندادم. م.)  اى گروه انصار! آيا راضى نميشويد كه مردم به جاهاى خود با گوسفند و شتر بروند، و شما با رسول خدا به جاهايتان برويد؟ سوگند به ذاتى كه جانم دردست اوست، اگر مردم دره‏اى   را در پيش گيرند، و انصار دره‏اى را در پيش گيرد، من همان دره انصار را در پيش ميگيرم، و اگر هجرت نميبود، من هم شخصى از انصار ميبودم، بار خدايا، به انصار و پسران انصار و پسران پسران انصار رحم كن». ميگويد: آن گاه قوم گريه نمودند، حتى كه ريش‏هاى خود را خيس كردند، و گفتند: به خداوند به عنوان پروردگار و به رسول وى به عنوان سهم و نصيب راضى شديم. وبعد از آن رسول خداص برگشت، و آنها پراكنده شدند. اين چنين اين را امام احمد به نقل از ابن اسحاق روايت نموده، و هيچ يك از اصحاب كتب  اين را از طريق روايت ننموده‏اند،( هدف از اصحاب كتب در اينجا اصحاب صحاح سته‏اند. م.) ولى اين روايت صحيح است. اين چنين در البدايه  (358/4) آمده. و هيثمى (30/10) ميگويد: رجال اح