ثمى (257/9) ميگويد: در اين عبدالرحمن بن بشير دمشقى آمده، كه ابن حبان وى را ثقه دانسته، و ابوحاتم ضعيف، و بقيه رجال وى ثقه‏اند. و هجرت ام سلمه در هجرت ابوسلمه(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) گذشت، و هجرت اسماء بنت عميس، و ام عبداللَّه ليلى بنت ابى حثمه(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) در هجرت جعفر بن ابى طالب و صحابه(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) به سوى حبشه گذشت.

هجرت عبداللَّه بن عبّاس (رضي‏ اللَّه ‏عنهما) و بقيه اطفال 
طبرانى از ابن عباس (رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: رسيدن ما نزد رسول خدا ص در سال پنجم هجرت بود. به دنبال قريش در سال احزاب  من و برادرم فضل بيرون آمديم، و غلام مان ابورافع نيز همراه مان بود، تا اينكه به عرج رسيديم، و در خلال راه يكى از سوارى‏هاى مان مفقود گرديد، و به همان راه از طريق جثجاثه ادامه داديم، تا اينكه بر بنى عمروبن عوف وارد شديم، و داخل مدينه گرديديم، و پيامبر خدا ص را در خندق يافتيم، من در آن روز هشت سال عمر داشتم، و برادرام سيزده سال. هيثمى (64/6) ميگويد: اين را طبرانى در الاوسط از طريق عبداللَّه بن محمّد بن عماره انصارى از سليمان بن داود بن حصين روايت نموده، كه هر دوى آنها نه ثقه دانسته شده‏اند و نه ضعيف، و بقيه رجال وى ثقه‏اند.
باب پنجم باب نصرت

چگونه نصرت و يارى دين حق و صراط مستقيم براى آنها از همه چيز محبوب‏تر بود؟ و چگونه به اين عمل، چنان افتخار مينمودند كه هيچ يكى از آنها به عزّت دنيايى چنين افتخار نكرده بود، و چگونه با آن از لذّت‏هاى دنيايى پرهيز نموده و خود را كنار گرفتند؟ گويى كه آنها همه اين‏ها را به خاطر به دست آوردن رضاى خداوند عزوجل و پيروى از آنچه رسول خدا ص به‏آنها فرمان داده بود، انجام دادند.
 
باب نصرت  ابتداى كار انصار (رض)  

حديث عائشه (رضي‏ اللَّه ‏عنها) در اين باب
طبرانى در الاوسط از عائشه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص (دعوت) خود را هر سال بر قبايلى از عرب عرضه مينمود، كه وى را به سوى قوم خود برده و جاى دهند، تا كلام خدا و رسالت‏هاى وى را ابلاغ نمايد، و جنت براى آنان باشد. ولى هيچ قبليه‏اى از عرب به وى پاسخ مثبت نميداد، تا اين كه خداوند خواست دين خود را آشكار سازد و نبى خود را نصرت دهد، و آنچه را به او وعده نموده بود بر آورده سازد، بر اين اساس، خداوند وى را به سوى اين قبيله انصار سوق داد، و آنها دعوت وى را پذيرفتند، و خداوند براى نبى خود دار هجرتى قرار داد. هيثمى (42/6) ميگويد: در اين حديث عبداللَّه بن عمر عمرى آمده، وى را احمد و جماعتى ثقه دانسته‏اند، ونسائى و غير وى ضعيفش دانسته‏اند،  بقيه رجال وى ثقه‏اند.
 
پيامبر ص و دعوت نمودن عثمان بن عفان (رض)
مدائنى از عمرو بن عثمان روايت نموده، كه گفت: عثمان فرمود نزد خاله‏ام - اروى بنت عبدالمطلب - به خاطر عيادتش داخل شدم. پيامبر خدا ص نيز به آنجا وارد شد، و من به دقت به طرف وى نگاه كردم - اين هنگامي بود كه شأن وى در آن وقت تا اندازه‏اى بالا گرفته بود - او به طرف من روى گردانيده فرمود: «اى عثمان تو را چه شده؟» پاسخ دادم: درباره تو و منزلتت در ميان ما و آنچه بر تو گفته مي‏شود، تعجّب مي‏كنم. عثمان (رض) مي‏افزايد: آن گاه پيامبر خدا ص گفت: (لااله الا اللَّه) - خدا مي‏داند كه در آن موقع موهاى بدنم برخاست - و بعد از آن گفت: 
(وَفِى السَّمَاءِ رِزْقُكُم وَمَا تُوْعَدُون. فَوَرَبِّ السَّمَاءِ وَالْاَرْضِ اِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مَا أَنَّكُمْ تَنْطِقُون). (الذاريات: 23-22)
ترجمه: «روزى شما در آسمان است و آنچه به شما وعده داده مي‏شود. سوگند به پروردگار آسمان و زمين كه اين مطلب حق است، همان گونه كه شما سخن مي‏گوييد».
بعد از آن برخاست و بيرون رفت، من نيز به دنبالش بيرون رفتم، او را دريافته و اسلام آوردم. اين چنين در الاستيعاب (225/4) آمده است.
    
حديث عمر (رض) در اين باب و قول وى درباره انصار
بزار - كه آن را حسن دانسته - از عمر (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص در مكه اقامت نمود، و خود را بر قبايل عرب، قبيله قبيله در موسم عرضه مينمود، ولى هيچ كسى را نمييافت كه به او پاسخ مثبت بدهد، تا اين كه خداوند اين قبيله انصار را آورد، و بنا بر سعادتى كه خداوند نصيب شان فرمود، اين عزت و كرامت را به طرف آنها سوق داد، و آنان رسول خدا ص را جاى دادند و نصرت و يارى اش نمودند، خداوند به آنها در قبال نبى شان پاداش خير دهد. اين چنين در كنزالعمال (134/7) آمده. و در جمع الفوائد (30/2) در همين حديث عمر (رض) افزوده: به خدا سوگند، ما آن چنان كه به آنها تعهد سپرده بوديم، همان تعهد خود را براى شان وفا ننموديم. ما به آنها گفتيم: ما امراء هستيم و شما وزراء و اگر تا سر سال باقى ماندم، هيچ حاكمى به جز انصارى نزدم باقى نخواهد ماند. و گفته است: اين روايت از بزار است و ضعيف ميباشد. و اين چنين اين را در مجمع الزوائد (42/6) از بزار به صورت كامل ذكر نموده و گفته است: اين را بزار روايت‏نموده و اسناد آن را حسن دانسته ولى در آن ابى شبيب است و ضعيف ميباشد.
 
حديث جابر (رض) در اين باب
امام احمد از جابربن عبداللَّه(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص خود را براى مردم موقف  عرضه مينمود، و ميگفت: «آيا مردى هست كه مرا به سوى قوم خود ببرد؟ چون قريش مرا از ابلاغ كلام پروردگارم عزوجل منع نموده‏اند»، آن گاه مردى از همدان نزدش آمد. رسول خدا ص گفت: «تو از كجا هستى؟» آن مرد گفت: از همدان. پيامبر ص پرسيد: آيا قومت از قدرت دفاع وحمايت برخوردارند گفت: بلى. بعد، آن مرد از اين كه قومش عهد وى را بشكنند، ترسيد و نزد رسول خداص آمده گفت: نزد ايشان رفته و خبرشان ميكنم، باز در (موسم) سال آينده نزدت ميآيم. پيامبرص گفت: بلى. به اين صورت او رفت، و وفد انصار در (ماه) رجب آمد. هيثمى (35/6) ميگويد: رجال وى ثقه‏اند. و حافظ در الفتح (156/7) اين را به اصحاب سنن، و امام احمد نسبت داده، و ميگويد: اين را حاكم صحيح دانسته. و در (343/1) در «بيعت بر نصرت» در حديث جابر (رض) نزد امام احمد گذشت كه گفت: پيامبر خدا ص ده سال در مكه ماندگار شد و مردم را در منزل‏هاى شان: در عكاظ و مجنه و هنگام موسم‏هاى (حج) پيگيرى و دنبال مينمود و ميگفت: «چه كسى مرا جاى ميدهد، و چه كسى مرا نصرت ميدهد، تا رسالت پروردگارم را ابلاغ نمايم، و براى وى جنت باشد؟». ولى هيچ كسى را نمييافت كه وى را جاى دهد، و نصرت و يارى رساند، حتى كه مردى وقتى از يمن يا از مضر بيرون ميآمد، قوم و اقربايش نزد وى آمده ميگفتند: از فرزند قريش بر حذر باش، تا تو را در فتنه نيندازد! و پيامبر ص در ميان اقامتگاهاى شان ميرفت و آنها با انگشتان به سويش اشاره ميكردند. تا اين كه خداوند ما را از يثرب به طرف وى فرستاد، و ما او را جاى داديم و تصديقش نموديم، به اين صورت مردى از ما بيرون ميرفت به وى ايمان ميآورد، و او قرآن را به وى ميآموخت، و آن شخص به طرف خانواده خود باز ميگشت، و آنهابا اسلام آوردن وى اسلام ميآوردند، تا اين كه هيچ خانه‏اى از خانه