ر واقع (از شكمم) شكايت نداشتم - بدين خاطر آنان خوابيدند. آن گاه خارج شدم، ولى عدّه‏اى از آنان بعد از اين كه حركت نموده بودم به خاطر برگردانيدنم به من رسيدند، به آنان گفتم: اگر براى شما اوقيه هايى  از طلا بدهم، راهم را باز ميگذاريد و به من وفا مينماييد؟ آنان اين را قبول نمودند، و من نيز با ايشان به مكه رفتم و گفتم: پايين زير درى دروازه حفر كنيد، كه در آن اوقيه هايى است، و نزد فلان زن برويد و آن دو لباس را بگيريد. و بيرون رفتم تا اين كه نزد پيامبر خدا ص در قباء قبل از اين كه از آنجا برود، آمدم. هنگامى كه مرا ديد فرمود: «اى ابويحيى فروش فايده نمود». عرض نمودم: اى رسول خدا، هيچ كس قبل از من نزدت نيامده  است، و اين را جز جبرائيل عليه السلام ديگرى برايت خبر نداده  است. اين چنين در البدايه  (173/3) آمده. و طبرانى نيز مانند اين را روايت نموده، هيثمى (60/6) ميگويد: در اين گروهى است كه آنان را نشناختم و اين را همچنين ابونعيم در الحليه  (152/1) روايت كرده  است.
(اوقيه» معيارى است براى وزن، برابر يك ششم اقه ، اين معيار پيش از اين برابر با چهل درهم بود كه بعداً برابر با شصت درهم شد ودر اصطلاح زرگران برابر با دوازده درهم است، و جمع آن اواقى است، و در اين نص چهل درهم را افاده مى‏كند. به نقل از فرهنگ لاروس و با تصرف و زيادت. م.)
 
رسيدن صهيب نزد رسول خدا ص در قباء، بشارت وى به او و آنچه خداوند درباره صهيب نازل فرمود
 همچنين وى و ابن سعد (162/3) و حارث بن منذر و ابن عساكر و ابن ابى حاتم از سعيد بن المسيّب روايت نموده ‏اند كه: صهيب (رض) هجرت كنان به سوى پيامبر ص حركت كرد، و تعدادى از مشركان قريش وى را دنبال نمودند، وى پايين آمد و تيرها را از تيردان خود بيرون كشيده گفت: اى گروه قريش خوب ميدانيد كه تيراندازترين مرد شما هستم، سوگند به خدا، قبل از اين كه به من برسيد، شما را با همه تيرهايى كه در تيردان دارم، هدف قرار ميدهم، بعد از آن شما را به شمشيرم تا وقتى كه (چيزى)  از آن در دستم باقى بماند ميزنم، سپس شما ميدانيد و كارتان. و اگر خواسته باشيد شما را به مالم در مكه رهنمايى و دلالت ميكنم و راهم را باز گذاريد. گفتند: بلى، و بر اين تعهد كردند، و او آنان را رهنمايى نمود. آن گاه خداوند براى رسول خود قرآن رانازل فرمود:
(و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات‏ اللَّه ). (البقره: 207).
ترجمه: «و بعضى از مردم جان خود را در طلب خشنودى خدا ميفروشند».
تا اين كه از آيه فارغ گرديد. هنگامى كه رسول خدا ص صهيب را ديد فرمود: «فروش فايده نمود اى ابويحيى!! فروختن فايده نمود اى ابويحيى!!» و قرآن را بر وى تلاوت نمود. اين چنين در كنزالعمال (237/1) آمده. و اين را همچنين ابن عبدالبر در الاستيعاب (180/2) از سعيد مانند آن روايت كرده. و اين را همچنين حاكم در المستدرك (398/3) از طريق سليمان بن حرب از حمادبن زيد از ايوب از عكرمه روايت نموده، كه گفت: چون صهيب (رض) به قصد هجرت بيرون رفت، اهل مكه تعقيبش نمودن، وى تيرهاى تيردان خود را بيرون ريخت، و چهل تير را از آن بيرون آورد و گفت: تا اين كه هر فرد شما را هدف اصابت يك تير قرار ندهم نميتوانيد به من برسيد، و بعد به شمشير روى ميآورم، و ميدانيد كه من مرد هستم، در مكه دو كنيز واگذاشته‏ام، آنها براى شما. ميگويد: حماد بن سلمه از ثابت از انس (رض) مانند اين را براى مان بيان نمود، و براى رسول خدا ص نازل گرديد: (و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللَّه). الايه. هنگامى كه رسول خدا ص وى را ديد فرمود: «ابويحيى فروختن فايده نمود». ميافزايد: و آيه را بر وى تلاوت نمود. حاكم ميگويد: به شرط مسلم صحيح است ولى بخارى و مسلم آن را روايت نكرده‏اند. و اين را همچنين ابن ابى خيثمه به معناى آن، چنان كه در الاصابه  (195/2) آمده، روايت نموده، و (حافظ در الاصابه ) افزوده: اين را ابن سعد نيز از وجه ديگرى از ابوعثمان نهدى روايت نموده، و كلبى اين را در تفسير خود از ابوصالح از ابن عباس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت كرده، و براى آن طريق ديگرى هم هست. و اين را ابن مردويه از طريق ابوعثمان نهدى از صهيب (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه خواستم از مكه به سوى نبى ص هجرت كنم، قريش به من گفتند: اى صهيب، اينجا ا نزد ما آمدى و مال نداشتى، و حالا تو ومالت بيرون ميرويد گفتند، به خدا قسم ابداً اين طور نخواهد بود. من به آنها گفتم: اگر مالم را به شما بدهم آيا به من اجازه ميدهيد؟ گفتند: بلى. آن گه مالم را به آنها پرداختم، و مرا گذاشتند، بعد بيرون آمدم تا اين كه به مدينه رسيدم. و اين خبر براى رسول خدا ص رسيد، فرمود: «صهيب فايده نمود، صهيب فايده نمود». دومرتبه. اين چنين در تفسير ابن كثير (247/1) آمده. و اين را ابن سعد (162/3) از طريق ابوعثمان به مانند آن، روايت كرده  است.
هجرت عبداللَّه بن عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما)
ابونعيم در الحليه  (303/1) از عمربن محمّد بن زيد و او و پدرش روايت نموده، كه گفت: ابن عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) وقتى بر منزل شان - كه از آن هجرت نموده بود - عبور مينمود چشم‏هاى خود رامى بست، و به طرف آن نگاه نميكرد، و درآن هرگز ننشست. و نزد بيهقى در الزهد به سند صحيح از محمّد بن زيد بن عبداللَّه بن عمر روايت است كه ميگفت: ابن عمر هر گاهى كه رسول خدا ص را ياد مينمود، گريه ميكرد، و هر گاه كه از نزد منزلشان ميگذشت، چشم‏هاى خود را ميبست. اين چنين در الاصابه  (349/2) آمده.هجرت عبد بن جحش (رض) طبرانى از ابن عباس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده كه: عبداللَّه بن جحش  كه آخرين باقى مانده  از ميان آنانى بود كه (از مكه) هجرت نمودند،( درست و صحيح عبد بن جحش است، نه عبداللَّه بن جحش، به خاطرى كه عبداللَّه برادر وى است، و قبلاً هجرت نموده بود و كور نبود، چنان كه مولف در ادامه روايت خود به اين موضوع اشاره مى‏كند.) و چشم خود را نيز از دست داده بود، وقتى كه تصميم هجرت را گرفت، همسرش دختر (ابوسفيان بن) حرب بن اميه اين كار را بد ديد، و به شوهرش چنين مشورت ميداد تا نزد غير وى  هجرت نمايد(يعنى نزد غير پيامبر ص.)، بعد وى با اهل و مال خود مخفى و پنهان از قريش هجرت نمود، تا اين كه به مدينه نزد رسول خدا ص آمد. ابوسفيان بن حرب برخاست و منزل وى را در مكه به فروش رسانيد، بعد از آن ابوجهل بن هشام، عتبه بن ربيعه، شيبه بن ربيعه، عباس بن عبدالمطّلب و حويطب بن عبدالعزى از نزد آن عبور نمودند، كه پوست‏هاى خور داده نشده، و گنديده در آن وجود داشت، در اين هنگام چشمان عتبه اشك ريخت، و اين بيت شهر را مثال آورد:
و كل دار و ان طالت سلامتها
يوماً ستدركها النكباء والحوب
ترجمه: «و هر منزلى را، اگر چه سلامتى آن به درازا كشد، روزى رنج و افسردگى فرا خواهد گرفت».
وابوجهل - به طرف عباس روى كرده - گفت: اين چيزى است كه شما بر ما داخل نموده‏ايد. و هنگامى كه رسول خدا ص روز فتح داخل مكه گرديد، ابواحمد ايستاد و خانه خود را طلب مينمود. رسول خدا ص به عثمان بن عفّان امر نمود، و او به طرف ابواحمد برخاست و او را به ناحيه‏اى برد، و ابواحمد ا