 چه ميگوييد؟ پاسخ داد: آن چنان ميگوييم كه خداوند گفته است: وى كلمه خداوند و روح وى است، كه آن را در مريم دوشيزه و بتول كه نه وى را بشرى لمس نموده و نه هم فرزندى از وى متولد شده  است. (راوى) گويد: نجاشى عودى را از زمين برداشت و گفت: اى گروه حبشه، و علماى نصارا و رهبانان! به خدا سوگند، اينها بر آنچه ما درباره وى ميگوييم ما سواى آن را اضافه نميكنند، مرحبا به شما و به كسى كه نزد وى آمده‏ايد! شهادت ميدهم كه وى رسول خداست، و او همان كسى است كه ما او را در انجيل مييابيم، و وى همان رسولى است كه كه عيسى بن مريم به وى بشارت داده بود. هر جايى كه ميخواهيد اسكان يابيد، به خدا سوگند، اگر من در اين حالت پادشاهى (و حكومت دارى) قرار نميداشتم، حتماً نزدش ميآمدم و همان كسى ميبودم كه كفش هايش را حمل مينمودم، و امر نمود و هديه آن دو مسترد گردد، بعد از آن عبداللَّه بن مسعود (رض) (در رفتن به مدينه) عجله نمود و بدر را دريافت. ابن كثير در البدايه  (69/3) ميگويد، اين اسناد جيد، قوى و سياقش حسن است و اسناد وى را حافظ ابن حجر در فتح البارى (130/7) نيكو و حسن دانسته است. و هيثمى (24/6) - بعد از اين كه حديث را متذكر شده - گفته است: اين را طبرانى روايت نموده، و در آن حديج بن معاويه آمده، ابوحاتم وى را ثقه دانسته و گفته است: در بعضى احاديثش ضعيف است، و ابن معين و غير وى، او را ضعيف دانسته‏اند، بقيه رجال وى ثقه‏اند. و اين را همچنين طبرانى از ابوموسى (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص ما را دستور داد تا با جعفربن ابى طالب به سوى نجاشى برويم، اين خبر به قريش رسيد، و آنها عمروبن العاص و عماره بن وليد را فرستادند ... و اين را معناى حديث ابن مسعود متذكر گرديده، و در حديث وى آمده: اگر من در كار پادشاهى نميبودم، حتماً نزد وى ميآمدم تا كفش هايش را ببوسم، در سرزمين من آنقدر كه ميخواهيد درنگ كنيد، و دستور داد كه به ما طعام و لباس بدهند. هيثمى (31/6) ( ميگويد: رجال وى رجال صحيح اند. و حديث ابوموسى را همچنين ابونعيم در الحليه  (114/1) روايت نموده، و بيهقى، چنان كه در البدايه  (71/3) آمده، ميگويد، اين اسناد صحيح است.
و ابن عساكر از جعفربن ابى طالب (رض) روايت نموده، كه گفت: قريش عمروبن العاص و عماره بن وليد را با هديه‏اى از ابوسفيان نزد نجاشى فرستاد. آنها - در حالى كه ما نزدش بوديم - به او گفتند: عده‏اى از سفها و بى‏خردان ما به سوى تو آمده‏اند، آنها را به ما تحويل بده. گفت: خير،تا اين كه كلام شان را بشنوم. ميگويد: بنابرانى (كسى را) نزد ما فرستاد و پرسيد :اينها چه ميگويند؟ ميگويد: گفتيم: اينها قومى هستند كه بت‏ها را عبادت ميكنند، و خداوند به سوى ما رسولى را فرستاده  است كه ما به وى ايمان آورده‏ايم و او را تصديق نموده‏ايم. بعد نجاشى به آنهاگفت: آيا اينها غلام‏هاى شمااند؟ گفتند: خير. گفت: آيا شما بر ايشان قرض داريد؟ گفتند: خير. گفت: پس راه شان را باز گذاريد. گويد: سپس ما از نزد وى بيرون رفتيم بعد از آن عمروبن العاص گفت: اينان درباره عيسى غير آنچه را ميگويند كه تو ميگويى. نجاشى گفت: اگر درباره عيسى مثل قول مرا نگويند، آنان را ساعتى از روز در سرزمينم نميگذارم بابراين (كسى را) دنبال ما فرستاد، و دعوت دومى از (دعوت) اول بر ما شديدتر بود. پرسيد: دوست شما درباره عيسى بن مريم چه ميگويد؟ گفتيم: ميگويد: وى روح خداست، و كلمه وى است كه آن را براى دوشيزه بتول القا نمود. ميگويد: آن گاه (كسى را) فرستاد و گفت: فلان عالم و فلان راهب را برايم فراخوان. و گروهى‏از آنها نزدش آمدند، پرسيد: درباره عيسى بن مريم چه ميگوييد؟ آنان گفتند: تو عالمتر ما هستى، تو چه ميگويى؟ نجاشى - در حالى كه چيزى را از من گرفت - گفت: عيسى به مقدار اين هم از چيزى كه اينها گفتند، تجاوز ننموده  است، بعد از آن گفت: آيا كسى شما را اذيت ميكند؟ گفتند: بلى. آن گاه مناديى فرياد نمود: هر كسى كه يكى از اينها را اذيت نمود، وى را چهار درهم جريمه كنيد، سپس گفت: آيا اين برايتان كفايت ميكند؟ گفتيم: خير، بنابراين آن را دو چندان گردانيد.

برگشتن صحابه به مدينه و اسلام آوردن نجاشى و مغفرت خواستن رسول خدا ص براى وى
(راوى) ميگويد: هنگامى كه رسول خدا ص به مدينه هجرت نمود، و در آنجا ظاهر گرديد، به وى گفتيم: رسول خدا ص آشكارگرديده، و به سوى مدينه هجرت نموده  است، و كسانى را كه درباره شان همراهت صحبت نموده بوديم، به قتل رسانيده  است، و ما اكنون خواهان سفر به سوى وى هستيم، بنابراين ما را برگردان. گفت: بلى. و براى مان مركب و توشه فراهم ساخت. بعد از آن گفت: دوست تان رااز آنچه با شما كردم خبر بده، و اين دوستم با شما است. (اشهد ان لااله الااللَّه و انه رسول‏ اللَّه )، «شهادت ميدهم كه معبودى جزخدا نيست، و او رسول خداست»، و به وى بگو كه: برايم مغفرت بخواهد. جعفر ميگويد: بيرون آمديم، تا اين كه به مدينه رسيديم، و رسول خدا ص استقبالم نمود، و مرا در آغوش گرفت، و بعد گفت: «نميدانم من به فتح خيبر خرسندترم يا به قدوم جعفر!»، و رسيدن ما مطابق بود با فتح خيبر، بعد از آن نشست، و فرستاده نجاشى گفت: اين جعفر است، از وى بپرس كه دوست ما همراهش چه كرد؟ جعفر گفت: بلى، وى با ما چنين و چنان كرد، و براى ما مركب وتوشه فراهم نمود،و شهادت داد كه معبودى جزخدا نيست و تو رسول خدا هستى. و به من گفت: به او بگو: تا برايم مغفرت بخواهد. آن گاه رسول خدا ص برخاست و وضو نمود و بعد از آن سه مرتبه دعا نمود: «بار خدايا، نجاشى را ببخش». و مسلمانان گفتند: آمين. جعفر ميگويد: بعد از آن براى فرستاده نجاشى گفتم: برو و دوستت را از آنچه از رسول خدا ص ديدى خبر بده. ابن عساكر ميگويد: اين حديث حسن و غريب است. اين چنين درالبدايه  (71/3) آمده. و اين را طبرانى از طريق اسدبن عمرو از مجالد روايت نموده و هر دوى شان ضعيف ميباشند و از طرف بعضى ثقه دانسته شده‏اند، اين را هيثمى (29/6) گفته است.
 
دعوت نمودن افراد و اشخاص، و دعوت نمودن پيامبرص ابوبكر صدّيق (رض) را
حافظ ابوالحسن طرابلسى از عائشه (رضي‏ الله  عنها) روايت نموده، كه گفت: ابوبكر (رض) در جستجوى پيامبر ص بيرون رفت - وى در زمان جاهليت رفيق پيامبر ص بود - و با وى ملاقات نموده به وى گفت: اى ابوالقاسم، در مجالس قومت حاضر نمي‏شوى: و آنها تو را به عيب‏گيرى پدران و مادران خود متهم نموده‏اند. رسول خدا ص فرمود: «من پيامبر خدا هستم، و تو را به سوى خداوند فرا مي‏خوانم، چون از كلام خود فاغ شد ابوبكر (رض) اسلام آورد، پيامبر ص در حالى از نزد وى جدا گرديد و به راه افتاد كه هيچ كسى ميان كوه‏هاى اَخْشَبَيْن  خوشتر از پيامبر ص به اسلام آوردن ابوبكر (رض) وجود نداشت. ابوبكر (رض) نيز حركت نموده، نزد عثمان بن عفان، طلحه بن عبيداللَّه، زبير بن عوام و سعدبن ابى وقاص ن رفت، آنها همه به دين اسلام مشرّف شدند. بعد از آن فردا نزد عثمان بن مظعون و ابو عبيدبن جراح و عبدالرحمن بن عوف و ابوسلمه بن عبدالاسد و ارقم بن ابى الارقم ن آمد، و آنها هم درمجموع بر اثر دعوت وى به ا