ودم. گفت: «اين كيست؟» گفتم: حذيفه، فرمود: «حذيفه»، من خود را به زمين چسباندم و گفتم: آرى، آرى رسول خدا ص - اين به خاطر كراهيت اين كه از جايم برخيزم - با اين همه ايستادم ايستادم. وى فرمود: «در ميان قوم خبرى اتفاق افتاده  است، خبر قوم را برايم بياور». حذيفه ميگويد: در آن وقت من از همه مردم هراسان‏تر بودم و از همه آنها بيشتر سرما خورده بودم. ميافزايد: آن گاه بيرون رفتم. رسول خدا ص فرمود: «بار خدايا، او را از پيش رويش و از پشت سرش، و از طرف راستش و از طرف چپش، و از بالايش و از پايينش نگه دار». ميگويد: به خدا سوگند، آن ترس و هراس و سرمايى را كه خداوند در نهاد من آفريده بود، همه از نهادم بيرون رفت، و چيزى را در آن نمييافتم. ميافزايد: هنگامى كه روى گردانيدم فرمود: «اى حذيفه، درميان قوم تا اين كه نزدم نيامده‏اى چيزى انجام ندهى». ميگويد: بيرون رفتم، تا اين كه به قرارگاه قوم نزديك شدم، به روشنى آتش آنها نگاه نمودم كه ميسوخت، آن گاه مرد گندمگون و ستبرى را ديدم، كه دست‏هاى خود را بر آتش گرم نموده و آن را به كمر خود ماليده ميگويد، كوچ كنيد، كوچ كنيد - و قبل از اين ابوسفيان را نميشناختم -. آن گاه تيرى را از تير دانم كه پرسفيد داشت بيرون آوردم، و آن را در كمانم گذاشتم تا او را به آن در روشنايى آتش بزنم. آن گاه قول رسول خدا ص را به ياد آوردم: «در ميان آنها تا اين كه نزدم نيامده‏اى چيزى انجام ندهى»، آنگه دست بازداشتم، و تيرم را به تيردان خود برگردانيدم، بعد از آن خود را غيرت دادم و به اردوگاه داخل شدم، و بنى عامر از همه مردم به من نزديكتر بودند و ميگفتند: اى آل عامر، كوچ كنيد، كوچ كنيد، ديگر اين جا، جاى اقامت شما نيست. و باد در اردوگاه شان در وزش بود كه از آن يك وجب هم تجاوز نكرده بود، به خدا سوگند، من صداى سنگ را در اقامتگاه‏ها و فرش‏هاى ايشان ميشنيدم، كه باد آن را ميزد، پس از آن به سوى رسول خداص بيرون شدم. هنگامى كه راه برايم نصف - و يا مانند آن شد - با بيست سوار كار - يا مانند آن - برخوردم، كه همه عمامه بر سر داشتند و گفتند: به دوست خود خبر بده كه خداوند از جانب وى كفايت آنها را نمود. و من به سوى رسول خدا ص برگشتم، و او در حالى كه خود را در عبايى پيچانيده بود، نماز ميخواند، به خدا سوگند، هنگامى برگشتم همان سرما به جانم برگشت و ميلرزيدم. رسول خدا ص در حالى كه نماز ميخواند به دست خود به من اشاره نمود، من به وى نزديك شدم، و عباى خود را بر من انداخت - اين عادت رسول خدا ص بود كه چون كارى بر وى دشوار ميآمد نماز ميگزارد - و من خبر قوم را به وى رسانيدم، و به او اطّلاع دادم كه من آنها را در حالى ترك نمودم كه كوچ ميكردند. ميگويد: و خداوند اين آيات را نازل فرمود:
(يا ايها الذين آمنوا اذكروه نعمه اللَّه عليكم، اذ جاءتكم جنود فارسلنا عليهم ريحاً و جنوداً لم تروها) تا به اين قول خداوند (و كفى اللَّه المؤمنين القتال، و كان‏ اللَّه  قوياً عزيزاً). (الاحزاب: 25-9)
ترجمه: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! نعمت خدا را بر خودتان به ياد آوريد، در آن هنگام كه لشكرهاى (عظيمى) به سراغ شما آمدند، ولى ما باد و طوفان سختى بر آنها فرستاديم و لشكريانى كه آنها را نميديديد... و خداوند در اين ميدان مؤمنان را از جنگ بى نياز ساخت، و خدا قوى و شكست‏ناپذير است».
اين چنين در البدايه  (114/4) آمده، و ابوداود و ابن عساكر به سياق ديگرى، آن را به شكل طولانى چنان كه در كنزالعمال )279/5( آمده، روايت نموده‏اند.
و مسلم آن را از يزيد تيمى روايت نموده، كه گفت: ما نزد حذيفه (رض) بوديم، مردى به او گفت: اگر رسول خدا ص را درك مينمودم، در ركاب وى ميجنگيدم و از خود شجاعت نشان ميدادم. حذيفه به او گفت: تو آن را مينمودى؟! ما خود را در شب احزاب با رسول خدا ص در حالى دريافتيم كه شبى بود با باد شديد و سرمايى طاقت فرسا. رسول خدا ص گفت: «آيا مردى نيست كه خبر آنها را برايم بياورد و در روز قيامت با من باشد؟»... و حديث را چون حديث عبدالعزيز به اختصار متذكر گرديده، و در حديث وى آمده: و نزد رسول خدا ص آمدم، وقتى كه برگشتم، سرماى شديد خوردم، و ميلرزيدم، و به رسول خدا ص خبر دادم، او مرا با اضافه عبايى كه بر وى بود، و با آن نماز ميخواند، پوشانيد، و تا صبح همانجا خواب رفتم. وقتى كه صبح نمودم، رسول خدا ص فرمود: (قم يانومان)، «برخيز اى بسيار خواب كننده». اين را ابن اسحاق از محمدبن‏كعب قرظى (رض) به شكل منقطع روايت نموده و در حديث وى آمده كه گفت: «كيست مردى كه برميخيزد، و براى ما ببيند كه قوم چه كرد، و بعد بر گردد؟» رسول خدا ص براى وى بازگشت را شرط گذاشت، «از خداوند ميخواهم كه وى در جنت رفيقم باشد». ولى از شدّت خوف، شدّت گرسنگى و سرما هيچ مردى برنخاست.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:339.txt">حكايت دو مرد از بنى عبدالاشهل در روز أحد</a><a class="text" href="w:text:340.txt">حكايت عمروبن جموح و شهادتش در روز احد</a><a class="text" href="w:text:341.txt">حكايت رافع بن خديج</a><a class="text" href="w:text:342.txt">باب چهارم باب هجرت</a><a class="text" href="w:text:343.txt">باب هجرت  هجرت رسول خدا ص و ابوبكر (رض)  </a><a class="text" href="w:text:344.txt">خارج شدن پيامبر ص از مكّه  به عنوان مهاجر با ابوبكر و پنهان شدن آنها در غار ثور</a><a class="text" href="w:text:345.txt">آنچه ابوبكر (رض) براى سفر هجرت آماده نموده بود</a><a class="text" href="w:text:346.txt">خارج شدن پيامبر ص از غار به سوى مدينه</a><a class="text" href="w:text:347.txt">ستايش عمر از ابوبكر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما)، و متذكّر شدن خوف  و هراس ابوبكر بر رسول خدا ص هنگامى كه به غار رفتند</a><a class="text" href="w:text:348.txt">خوف و هراس ابوبكر(رض) بر رسول خداص  هنگامى كه آنها در غار قرار داشتند)</a></body></html>تحمل نمودن زخم‏ها و امراض در راه دعوت به سوى خدا  
حكايت دو مرد از بنى عبدالاشهل در روز أحد
ابن اسحاق به اسناد از ابوسائب (رض) روايت نموده كه: مردى از بنى عبدالاشهل گفت: من و برادرم در احد حاضر بوديم، و هر دوى ما مجروح، برگشتيم، هنگامى كه مؤذن رسول خدا ص اعلام بيرون شدن در طلب دشمن را نمود، به برادرم گفتم - يا اين كه به من گفت -: آيا غزوه‏اى با رسول خدا ص از مافوت ميشود؟ به خدا سوگند، ما مركبى هم نداشتيم كه سوار بشويم، و هر يك از ما به شدّت مجروح بوديم. و هر دوى ما با رسول خدا ص خارج شديم و زخم من از وى كمتر بود، چون از پا ميافتاد يك نوبت او را بر پشت خود مى گرفتم، و نوبتى را هم پياده راه ميرفت، تا اين كه به همان جايى رسيديم كه مسلمانان به آنجا رسيده بودند. اين چنين در البدايه  (49/4) آمده. و ابن سعد (21/3) از واقدى متذكّر گرديده كه: عبداللَّه بن سهل و برادرش رافع بن سهل(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) همان كسانى اند كه به سوى حمراء الاسد، در حالى بيرون آمدند كه زخمى بودند، و يكى همراه خود را به پشت ميگرفت، و مركبى هم براى خود نداشتند.
 
حرص حضرت عمر (رض)  بر دعوت و برگشتن مرتدين به دين اسلام
 عبدالرزاق از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: ابوموسى مرا به خاطر رسانيدن خبر فتح شوشتر - بزرگترين شهر خوزستان - ن