 در وقت سحر برخاست و صداى وى را شنيد كه ميخواند: (اقرأ باسم ربك الذى خلق)، گفت: به خدا سوگند، نه اين شعر است و نه هم كلام خفى غيرمفهوم خودش.  آن گاه به راه افتاد و نزد رسول خدا ص آمد، و بلال را بر دروازه يافت، و دروازه را به شدّت تكان داد، بلال پرسيد: كيست؟ پاسخ داد: عمربن الخطاب. بلال گفت: (صبر كن) تا از پيامبر خدا ص برايت اجازه بگيرم. بلال عرض كرد: اى رسول خدا، عمر بر دروازه است. رسول خدا ص فرمود: «اگر خداوند به عمر اراده خير نمايد او را به دين داخل مينمايد»، و به بلال گفت: باز كن، و پيامبر خدا ص از بازوان وى گرفته تكان داده گفت: «چه ميخواهى؟ و براى چه آمده‏اى؟» عمر به او گفت: آنچه را به سوى آن دعوت ميكنى، برايم عرضه كن. پيامبر ص فرمود: «گواهى بده كه معبودى جز خداى واحد و لا شريك نيست، و محمّد بنده و پيامبر اوست». عمر (رض) در همانجا به اسلام مشرّف گرديده گفت: خارج شو. هيثمى (62/9) ميگويد: در اين روايت يزيدبن ربيعه آمده و او متروك ميباشد، و ابن عدى ميگويد: گمان ميكنم بر وى باكى نيست، و بقيه رجال وى ثقه‏اند.
و بزار از اسلم مولاى عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب فرمود: آيا دوست داريد كه آغاز اسلام آوردنم را براى تان بيان كنم؟ گفتيم: بلى. فرمود: من از شديدترين مردم بر رسول خدا ص بودم. در حالى كه در يك روز بسيار گرم و سوزان در يكى راه‏هاى مكّه بودم، مردى از قريش مرا ديد و گفت: اى ابن الخطاب كجا ميروى؟ گفتم: اين مرد را ميخواهم. گفت: اى ابن الخطاب، اين امر در منزلت داخل شده  است، و تو اين حرف را ميگويى؟! گفتم: چگونه؟ گفت: خواهرت نزد وى رفته است. عمر ميگويد: خشمناك برگشتم، و دروازه را بر وى كوبيدم - رسول خدا ص را عادت بر آن بود كه چون كسى اسلام ميآورد و چيزى نميداشت، دو تن و يا يك تن آنان را به كسى ضميمه ميساخت كه مخارج آنها را به عهده گيرد - ، ميافزايد: او دو تن از اصحاب خود را به شوهر خواهرم سپرده بود. ميگويد: دق الباب كردم. به من گفته شد: كيست! پاسخ دادم: عمربن الخطاب - و آنها در آن وقت كتابى را كه در دست‏هاى خود داشتند ميخواندند - ، هنگامى كه صداى مرا شنيدند، برخاستند، و در جايى پنهان شدند و كتاب را گذاشتند. وقتى كه خواهرم دروازه را برايم باز كرد گفتم: اى دشمن جان خود، بى دين شده‏اى؟! ميگويد: و چيزى را برداشتم تا بر سرش بزنم، آن زن گريست و گفت: اى ابن الخطاب آنچه ميخواهى انجام بدهى، انجام بده من اسلام آورده‏ام. آن گاه رفت و بر تخت نشست، و صحيفه‏اى را ديدم كه در وسط دروازه قرار داشت، پرسيدم اين صحيفه در اينجا چيست؟ به من گفت: اى ابن الخطاب ما را بگذار، چون تو غسل نميكنى و خود را پاك نميسازى، و اين را فقط پاكان لمس ميكنند، من تا آن وقت بر اين گفته‏ام اصرار نمودم كه آن را به من داد... و حديث را به طول آن در اسلام آوردن عمر (رض) و آنچه در ما بعد آن برايش اتّفاق افتاد متذكر شده. هيثمى (64/9) ميگويد: در اين اسامه بن زيد بن اسلم آمده و ضعيف ميباشد.
 
عثمان بن مظعون (رض) و تحمل سختي ‏ها 
ابونعيم در الحليه  (103/1) از عثمان روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه عثمان بن مظعون (رض) حالت اصحاب را در سختى و مشكلات مشاهده نمود - و خودش در پناه وليد بن مغيره در امان صبح و بيگاه خود را سپرى مينمود - گفت: به خدا سوگند، صبح و بيگاه نمودن من در امان، در پناه مردى از اهل شرك، در حالى كه ياران و اهل دينم اذيت‏ها و آزمون هايى را از مشركين ميبينند كه مرا از آن چيزى نميرسد، بدون ترديد نقص بزرگى در نفس و روانم است!! بنابراين نزد وليد بن مغيره رفته به او گفت: اى ابو عبد شمس، ذمه و پناهت تمام شد، و من پناه و امانت را به تو مسترد نمودم. وى گفت: چرا، اى برادر زاده‏ام، شايد كسى از قومم تو را آزار داده باشد؟ گفت: خير، ولى من به پناه خداوند عزوجل راضى ميباشم، و نميخواهم به غير وى پناه ببرم.گفت: به مسجد برو، و پناهم را آشكارا چنان كه آشكارا پناهت دادم، به من مسترد كن. (راوى) ميگويد: آنها حركت نموده بيرون رفتند و به مسجد آمدند، وليد به آنها گفت: اين عثمان است آمده كه پناهم را به من مسترد كند. (عثمان بن مظعون (رض)) به آنها گفت: راست گفت، من وى را وفادار و پناه دهنده خوبى يافتم، ولى خواستم كه به غير خدا پناه نبرم، و به اين لحاظ پناهش را به وى مسترد نمودم.
بعد از آن عثمان برگشت، در اين  حالت لبيدبن ربيعه بن مالك بن كلاب قيسى در مجلسى از قريش قرار داشت و براى شان شعر ميخواند، عثمان (رض) نيز با آنها نشست. لبيد - در حالى كه براى آنها شعر ميسرود - گفت: 
الا كل شى‏ء ما خلا اللَّه باطل
ترجمه: «آگاه باشيد كه همه چيز جز خداوند باطل و هلاك شدنى است». عثمان گفت: راست گفتى، (بعد از آن او) گفت: 
و كل نعيم لا محاله  زائل
«و هر نعمت خواهى نخواهى زايل شدنى است»، عثمان فرمود: دروغ گفتى، نعمت اهل جنّت زايل نميشود. لبيد بن ربيعه گفت: اى گروه قريش، به خدا سوگند، همنشين شما اذيت نميشد، اين از چه وقت در ميان شما پيدا شده  است؟! مردى از قوم گفت: اين سفيه و بى خرد با بى خردان ديگرى همراه است كه دين ما را ترك نموده‏اند، بنابر اين در نفس خود از گفته وى ناراحتى احساس نكن، عثمان گفته‏هاى وى را رد نمود، و مسئله در ميان آن دو بالا گرفت. همان مرد به سوى عثمان برخاست و سيلى بر چشمش نواخت كه آن را سياه گردانيد، وليدبن مغيره نيز در اين موقع نزديك بود و آنچه را به عثمان رسيده بود ميديد گفت: به خدا سوگند، اى برادر زاده‏ام، چشمت از آنچه كه به آن رسيده در امان و بى نياز بود، چون تو در پناه قوى و نيرومندى قرار داشتى. عثمان پاسخ داد: نه، به خدا سوگند، اينطور نيست، همين چشم درست و سالمم نيازمند آنچه است كه به ديگرش در راه خدا رسيده  است، اين ابوعبد شمس من در پناه كسى هستم كه او از تو با عزّت‏تر و نيرومندتر است!! آن گاه عثمان بن مظعون (رض) درباره آنچه به چشمش رسيده بود چنين گفت :
فان تكُ عينى فى رضى الرب نالها
يدا ملحد فى الدين ليس بمهد
فقد عوض الرحمن منها ثوابه
و من يرضه الرحمن يا قوم يسعد
فانى - و إن قلتم غوى مضلل
سفيه - على دين الرسول محمد
اريد بذاك‏ اللَّه  و الحق ديننا
على رغم من بيغى علينا و يعتدى
ترجمه: «اگر چشمم به دستان يك ملحد در دين و گمراه، به خاطر رضاى پروردگار زده شده  است، (باكى ندارد). چون رحمان در عوض آن ثواب به من عطا كرده  است، و اى قوم، كسى را كه رحمان راضى نگه دارد، نيكبخت و سعادتمند ميشود. من - على رغم اين گفته‏هاى شما كه گمراه، نادان و بر بيراهه هستم - بر دين محمّد رسول خدا ص ميباشم. و هدفم از آن فقط خداست و حق دين ماست، على رغم اين كه كسى بر ما تجاوزو تعدّى ميكند».
و على بن ابى طالب (رض) درباره همين زخمى شدن چشم عثمان بن مظعون چنين گفته است:
امن تذكر دهر غير مامون
اصبحت مكتئباً تبكى كمحزون
امن تذكر اقوام ذوى سفه
يغشون بالظلم من يدعو الى الدين
لا ينتهون عن الفحشاء ما سلموا
والغدر فيهم سبيل غير مامون
الا ترون - اقل‏ اللَّه  خيرهم - 
انا غضبنا لعثمان بن م