داد: دوست داشتم كه خون پيامبر خدا در شكمم باشد، آن گاه پيامبر ص دست خود را بر سر ابن زبير زد و گفت: «شرى از مردم به تو و شرى از تو به مردم مي ‏رسد، آتش تو را جز در همان سوگند الهى  مس نمى‏كند». 
 
سفينه و نوشيدن خون پيامبر ص
طبرانى از سفينه  روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص حجامت  نمود (و بعد از آن) گفت: «اين خون را بردار، و در جايى دور از چهارپايان، پرندگان و مردم دفن نما»، آن گاه به گوشه‏اى رفتم و مخفى شدم، و آن را نوشيدم، بعد از آن برايش متذكر شدم و او خنديد. 
 
قصه پيامبر ص با مالك بن سنان در روز احد و آنچه درباره وى گفت
طبرانى در الأوسط از ابوسعيد خدرى (رض) روايت نموده، كه پدرش مالك بن سنان در روز احد، هنگامى كه بر صورت مبارك پيامبر ص زخم رسيد، خون پيامبر ص را مكيد و آن را فرو برد، به او گفته شد: آيا خون را مي ‏نوشى؟ پاسخ داد: آرى، خون پيامبر خدا ص را مي ‏نوشم، رسول خدا ص فرمود: «خون من با خون وى خلط شده است، بنابراين آتش به او نمى‏رسد». 
 
حديث ام حكيمه بنت اُ ميمَه در نوشيدن بول پيامبر ص
طبرانى از حكيمه بنت ا ميمه، و او از مادرش روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص كاسه‏اى از چوب داشت كه در آن بول مي ‏نمود و آن را زير تخت خود مي ‏گذاشت، بارى برخاست و آن را طلب نمود، ولى نيافتش، آن گاه پرسيد: «كاسه كجاست؟» گفتند: آن را سرّه - خادم ام سلمه كه از سرز مين حبشه با وى آمده بود - نوشيد، پيامبر ص گفت: «از آتش به ديوارى پناه برد». 
 
حديث ابوايوب در تعظيم و احترام پيامبر ص
طبرانى از ابوايوب (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص به مدينه تشريف آورد، و در منزل ابوايوب پايين آمد. پيامبر خدا ص در منزل اول پايين آمد و ابوايوب در منزل دوم جاى گرفت، هنگامى كه شب فرارسيد و به خواب رفت ابوايوب به ياد آورد، كه وى در طبقه بالا است كه رسول خدا ص در پايين آن قرار دارد، و وى در  مي ان پيامبر ص و وحى قرار گرفته است!! بنابراين ابوايوب را خواب نبرد، و از اين در هراس افتاد كه مبادا با تحرك خود بر سر پيامبر ص غبار اندازد، و وى را اذيت نمايد. هنگامى كه صبح نمود، بامدادان نزد پيامبر ص آمد و گفت: اى رسول خدا، من وام ايوب ديشب چشم نبستيم، گفت: و آن براى چه اى ابوايوب؟! پاسخ داد به يادم آوردم كه من بالاى خانه‏اى هستم كه تو پايين‏تر از من هستى، و شايد حركتى كنم و بر سرت غبار بريزد، و حركتم اذيتت كند، و من در  مي ان تو و وحى هستم. پيامبر ص گفت: «اى ابوايوب، اين كار را مكن. آيا به تو كلماتى ياد ندهم كه اگر آنها را ده مرتبه در بامداد، و ده مرتبه در شب بگويى، در بدل آنها ده حسنه برايت داده شود و ده گناه از تو پاك گردد، و ده درجه به آن بلند گردى، و آن‏ها در قيامت برايت به مقدار رها كردن ده غلام باشند؟ مي ‏گويى: لا اله الا اللَّه  له الملك وله الحمد لا شريك له، «خدايى جز يك خدا نيست، پادشاهى و ستايش او راست و به خود شريكى ندارد». 
طبرانى همچنان از ابوايوب روايت مي ‏كند كه گفت: هنگامى كه پيامبر خدا ص نزدم آمد، گفتم: پدر و مادرم فدايت، من مناسب نمى‏دانم كه در طبقه بالا باشم، و تو در پايين من باشى. گفت: «اينكه در پايين باشيم به خاطر آمدن زياد مردم براى‏مان آسان و بهتر است». [ابوايوب گويد] و كوزه‏اى را كه داشتيم ديدم كه شكست، و آبش ريخت، آن گاه من و ام ايوب برخاستيم و ملحفه‏اى كه غير از آن لحافى هم نداشتيم با آن آب را خشك مي ‏نموديم، از ترس اينكه مبادا چيزى از طرف ما به پيامبر خدا ص برسد و اذيتش نمايد. ما غذا تهيه مي ‏كرديم، و وقتى كه باقيمانده آن را به ما پس مي ‏داد، در صدد دريافت جاى خوردن وى مي ‏بوديم، و از آن جاها به خاطر بدست آوردن بركت مي ‏خورديم. در يكى از شبها كه ما در آن پياز و سير انداخته بوديم آن طعام را دوباره برگردانيد و در آن اثر انگشت‏هاى وى را نديديم. و من كارى را كه [در خوردن باقيمانده طعام] انجام مي ‏داديم، و آنچه را كه از رد نمودن طعام و نخوردن وى ديدم به او عرض كردم وى ص گفت: «من در آن غذا بوى اين سبزى را احساس كردم، و من مردى هستم كه مردم در گوشى با من سخن مي ‏گويند، بنابراين نخواستم بوى آن از من احساس كرده شود، اما شما آن را بخوريد». 
و اين را ابونعيم و ابن عساكر به گونه سياق طبرانى روايت نموده‏اند، مگر اينكه در روايت آن‏ها آمده است: گفتم: اى رسول خدا، مناسب نيست بالاتر از تو باشم، به بالا خانه تشريف ببر. و پيامبر خدا ص به انتقال متاع خود دستور داد، و انتقال داده شد، و متاعش اندك بود. 
 آنچه  ميان عمر و عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) در گذاشتن ناودان واقع شد
ابن سعد،  احمد و ابن عساكر از عبد اللَّه  ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما)  روايت نموده‏اند كه گفت: عباس (رض) ناودانى در راه عمر (رض) داشت، عمر (رض) در روز جمعه لباس‏هاى خود را پوشيد و براى عباس دو جوجه ذبح شده بود، و هنگامى كه به زير ناودان رسيد، خون آن دو جوجه در آن ريخته شد، و بر روى عمر (رض) ريخت، آن گاه عمر (رض) به درآوردن آن ناودان امر كرد. دوباره باز گشت و لباس‏هاى خود را در آورد و لباس ديگر را پوشيد و بعد از آن آمد و براى مردم نماز گزارد، آن گاه عباس (رض) نزدش آمد و گفت: به خدا سوگند، اين همان جايى است كه پيامبر خدا ص آن را گذاشته بود. عمر (رض) به عباس (رض) گفت: تو را سوگند مي ‏دهم كه بر روى دوشم بالا برو و آن را در همان جايى بگذار كه پيامبر خدا ص گذاشته بود!! و عباس (رض) چنان نمود. 
 
احترام و تعظيم منبر پيامبر ص توسط ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) و اصحاب
ابن سعد  از ابراهيم بن عبدالرحمن بن عبدالقارى روايت نموده كه: وى ابن عمر را (رضى‏ اللَّه  عنهما) ديد كه دست خود را بر جاى نشستن پيامبر ص در منبر گذاشت، و بعداً آن را بر روى خود گذاشت. و نزد وى همچنان از يزيدبن عبد اللَّه  بن قُسَيْط روايت است كه گفت: گروهى از ياران پيامبر ص را ديدم كه چون مسجد خلوت مي ‏شد، از شاهين بلند منبر كه نزديك قبر است با دست‏هاى راست خود مي ‏گرفتند، و بعد روبروى قبله مي ‏ايستادند و دعا مي ‏نمودند.
 
بوسيدن بدن پيامبر ص  
قصه اُسَيدبن حُضَير در اين باره
حاكم  از عبدالرحمن بن ابى ليلى از پدرش روايت نموده: كه گفت: اسيدبن حضير (رض) مردى صالح، خنده‏رو و با نمك بود، و در حاليكه روزى نزد پيامبر خدا ص بود، و با قوم صحبت مي ‏نمود و آنها را مي ‏خندانيد، پيامبر خدا ص به كمر وى زد، وى گفت: ناراحتم كردى، پيامبر ص فرمود: «قصاص بگير»، گفت: اى پيامبر خدا، بر تن تو پيراهن است، و من پيراهن نداشتم، مي ‏گويد: پيامبر خدا ص پيراهن خود را برداشت، و اسيد وى را بغل نموده و از پهلويش بوسيدن را شروع نمود و گفت: پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا، من اين را مي ‏خواستم. 
 
سوادبن غُزَيّه و بوسيدن شكم پيامبر ص در روز بدر
ابن اسحاق از حبّان بن واسع و او از بزرگان قوم خود روايت نموده كه: پيامبر خدا ص صفوف اصحاب خود را در روز بدر برابر نمود، و در دستش تيرى بود كه قوم را به آن برابر مي ‏نمود، آن گاه از نزد سوادبن غزيه (رض) - حليف بنى 