ا آمد، و شروع به ناسزاگويى و توبيخ آنها نمود. و ابن عبدالبرّ در حديث مجاهد گفته - و در قصّه بلال افزوده - آنها وى را در ميان اخشبين  مكّه در حالى كه ريسمانى در گردنش قرار داشت، ميگرداندند. و ابن سعد (166/2) از مجاهد مانند اين را روايت كرده  است.
و زبير بن بكار از عروه بن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: بلال از كنيزى از بنى جمح بود، وى را در ريگستان گرم مكّه شكنجه ميكردند، پشتش را بر ريگستان ميچسبانيدند تا شرك بياورد، وى ميگفت: احد، احد «خدا يكى است، خدا يكى است»، ورقه بر وى در همان حالتش عبور مينمود، و ميگفت: احد، احد اى بلال. به خدا سوگند، اگر به قتلش برسانيد من محل او را جاى تبرك قرار خواهم داد.  ميگويم: مشهور اين است، چنان كه در صحيح بخارى هم آمده، كه ورقه در روزهاى نخست رسالت در گذشته بود، و اذيت‏ها را درك ننموده بود. اين حديث مرسل جيد است. اين چنين در الاصابه  (634/3) آمده.
و ابونعيم در الحليه  (148/1) از هشام بن عروه و او از پدرش روايت نموده، كه گفت: ورقه بن نوفل از نزد بلال در حالى كه وى تعذيب ميگرديد ميگذشت، و بلال ميگفت: احد، احد «خدا يكى است، خدا يكى است»، وى نيز ميگفت: احد، احد اى بلال. بعد از آن ورقه بن نوفل به سوى اميه بن خلف كه او اين كار را بر بلال انجام ميداد، روى آورده ميگفت: به خداوند عزوجل سوگند ياد ميكنم، اگر وى را بر اين حالت به قتل رسانيديد محل او را حتماً جاى بركت قرار خواهم داد، روزى ابوبكر صديق در حالى از نزد وى گذشت كه آنها اين كار را انجام ميدادند، به اميه گفت: آيا از خدا درباره اين مسكين نميترسى؟ تا چه وقت؟ پاسخ داد: تو او را فاسد نموده‏اى، لذا از آنچه ميبينى نجاتش بده. ابوبكر گفت: اين كار را ميكنم، نزدم يك غلام سياهيست كه از وى قوى‏تر و استوارتر است و بر دين تو ميباشد، او را بدل وى به تو ميدهم. اميه پاسخ داد: قبول نمودم. ابوبكر گفت: او براى تو باشد. آن گاه ابوبكر همان غلامش را به وى داد، و بلال را گرفته آزاد ساخت، بعد از آن همراه با وى - قبل از اين كه از مكّه هجرت نمايد - شش غلام را به خاطر اسلام آوردن شان آزاد نمود كه بلال هفتم ايشان بود.
و ابونعيم در الحليه  (148/1) از ابن اسحاق متذكر شده كه: اميه هنگامى كه چاشت روز گرم ميشد وى را بيرون مينمود، و بر پشت در زمين سنگريزه دار مكّه ميانداخت. بعد از آن امر مينمود و سنگ بزرگى بر سنيه‏اش گذاشته ميشد، آن گاه به او ميگفت: هميشه همين طور ميباشى تا اين كه بميرى يا به محمّد كافر شوى، و لات و عزى را عبادت نمايى. او - در حالى كه در همان عذاب بود - ميگفت: احد، احد، «خدا يكى است، خدا يكى است». عماربن ياسر - با به ياد آورى بلال و يارانش، و آزمايش هايى كه در آن قرار داشتند، و آزاد شدن وى توسط ابوبكر، كه اسم ابوبكر (رض) عتيق  بود - چنين گفته است(بخارى و غير وى از محدثين معتقدند كه اسم ابوبكر «عبداللَّه» و لقبش «عتيق» است.)
جزى‏ اللَّه  خيراً عن بلال و صحبه
عتيقاً و أخزى فاكهاً و أبا جهل
عشيه  همّا فى بلال بسواه 
و لم يحذرا ما يحذر المرء ذوالعقل
بتوحيده ربّ الانام و قوله
شهدت بان‏ اللَّه  ربي  على مهل
فان يقتلونى يقتلونى فلم اكن
لا شرك بالرحمن من خيفه القتل
فيارب ابراهيم والعبد يونس
و موسى و عيسى نجنى ثم لا تبل
لمن ظل يهوى الغى من آل غالب
على غير بركان منه و لا عدل
ترجمه: «خداوند از سوى بلال و همراهانش به عتيق جزاى خير و پاداش نيكو دهد و فاكه  (وى فاكه بن مغيره عموى ابوجهل است.)و ابوجهل را رسوا سازد. بيگاهى كه آن دو بلال را تعذيب و شكنجه كردند، و از آنچه مرد عاقل و هوشمند ميهراسد، نترسيدند. آرى فقط به خاطر توحيد پروردگار مردم و اين قولش، كه شهادت دادم خداوند پروردگارم است و بر آن يقين دارم. اگر آنها مرا ميكشند، بكشند، من بر آن نيستم كه از خوف و هراس قتل به رحمان شريك بياورم. اى پروردگار ابراهيم و بنده  ات يونس و موسى و عيسى مرا نجات بده، و باز ميازما. آن هم به دست كسى از آل غالب كه در طلب گمراهى سرگرم است، و نيكى و عدلى از وى سراغ نيست».
عماربن ياسر و اهل بيت وى (رض) و تحمل سختي ‏ها   بشارت رسول خدا ص به عمار و اهل بيت وى  هنگامى كه آنها را ديد در راه خدا شكنجه ميشوند
طبرانى، حاكم، بيهقى و ابن عساكر از جابر (رض) روايت نموده‏اند كه: رسول خدا ص از نزد عمار و خانواده وى در حالى كه آنها تعذيب و شكنجه ميشدند عبور نمود، و گفت: «آل ياسر، بشارت باد براى شما، موعدتان جنت است». هيثمى (293/9) ميگويد: رجال طبرانى غير از ابراهيم بن عبدالعزيز مقوّم كه ثقه است، رجال صحيح ميباشند.
و نزد حاكم در الكنى و ابن عساكر از عثمان (رض) روايت است كه گفت: در حالى كه من با رسول خدا ص در ريگزار (مكه) ميرفتم، متوجّه شديم كه عمار، پدر و مادرش در آفتاب شكنجه ميشدند تا از اسلام برگردند. پدر عمار گفت: اى رسول خدا، آيا هميشه همينطور است؟! رسول خدا ص فرمود: «اى آل ياسر صبر كنيد. بار خدايا بر ال ياسر ببخشا، و اين كار را نموده‏اى». اين را همچنان احمد، بيهقى، بغوى، عقيلى، ابن منده، ابونعيم و غير ايشان به اين مضمون از عثمان (رض)، چنان كه در الكنز (72/7) آمده، روايت كرده‏اند. و ابن سعد (177/3) به مانند اين را از عثمان (رض) روايت نموده  است.
 
عبدالرحمن بن عوف و ديدن عمر (رض) در خواب
ابن سعد (376/3) از عبدالرحمن بن عوف (رض) روايت نموده، كه گفت: در سقيا  در حالى كه از حج عودت نموده بودم، خوابيدم. وقتى از خواب برخاست  گفت: به خدا سوگند، چند لحظه قبل عمر را ديدم، كه مى‏آيد، و تا حدى پيش آمد، كه  ام كلثوم دختر عقبه  را كه در پهلويم خواب بود، با پايش زد، و از خواب بيدارش نمود. بعد از آن روى گردانيد و برگشت، و مردم در طلبش به راه افتادند، من لباس هايم را طلب نمودم، و پوشيدم، و با مردم در طلبش بيرون شدم، و نخستين كسى بودم، كه دريافتمش. به خدا سوگند، تا اينكه مانده نشدم، دركش نكردم، گفتم: به خدا سوگند، اى اميرالمؤمنين مردم را در مشقت انداختى، به خدا سوگند، تا كسى مانده و خسته نشود تو را درك كرده نمى‏تواند، و به خدا سوگند، تا مانده نشدم در نيافتمت. گفت: گمان نمى‏كنم شتاب نموده باشم. سوگند به ذاتى كه جان عبدالرحمن در دست اوست، آن عملش است.
 
عبداللَّه بن سلام و در خواب ديدن سلمان (رضى‏ اللَّه عنهما)
ابن سعد (93/4) از عبداللَّه بن سلام (رض) روايت نموده كه: سلمان (رض) برايش گفت: اى برادرم، هر يكى ما كه قبل از همراهش وفات نمود، دومى بايد تلاش كند كه وى را در خواب ببيند، عبداللَّه بن سلام گفت: آيا اين ممكن است؟ سلمان گفت: آرى، روح مؤمن گردنده است، و در هر جاى زمين كه بخواهد مى‏رود، و روح كافر در زندان است. بعدها سلمان درگذشت، عبداللَّه مى‏گويد: در حالى كه من در نصف روز بر تختم خوابيده بودم، مدتى در خواب فرو رفتم، ناگهان سلمان آمد و گفت: السلام عليك و رحمةاللَّه، گفتم: السلام عليك و رحمةاللَّه، ابوعبداللَّه، منزلت را چگونه يافتى؟گفت: خوب يافتم، و تو را به توكل توصيه مى‏كنم، چون توكل امر نيكويى ا