ه ما برگردانيده است. گفت: چرا اين را براى عيالت نمى‏دهى؟ همسرش گفت: اين پس خورده شان است، و همه شان خورده‏اند، و آنان دو گوسفند و سه گوسفند را ذبح مى‏ كردند، و براى شان كفايت نمى‏ كرد. هيثمى (310/8) مى‏گويد: در اين كسانى است كه من آنان را نشناختم.
 
بركت در گوشت خالدبن عبدالعزى
 نزد يعقوب بن سفيان در نسخه‏اش از خالدبن عبدالعزى روايت است كه: وى براى رسول خدا ص گوسفندى را ذبح نمود، و عيال خالد زياد بود. پيامبر ص و بعضى يارانش از آن خوردند، و باقى مانده‏اش را براى خالد دادند، آنان نيز خوردند و اضافه باقى ماند. حسن بن سفيان اين را در مسندش روايت كرده است، و نسائى در الكنى، اين را از يعقوب كه به خالد بن عبدالعزى مى‏رسد به شكل طولانى‏ترى روايت كرده است. اين چنين در الإصابه (409/1) آمده است.
 
آمدن روزى از جايى كه گمانش نمى‏ رود 
آمدن روزى به پيامبر ص از آسمان
ابن سعد (428/7) مى‏گويد: به نقل از اشعث بن شعبه از ارطاه بن منذر از صمره بن حبيب از خالد بن اسدبن حبيب از سلمه بن نفيل (رض) روايت شده است، كه گفت: از رسول خدا ص پرسيدم و گفتم: آيا از آسمان برايت طعام آورده شده است؟ گفت: «آرى»، گفتم: آيا چيزى از آن اضافه ماند؟ گفت: «آرى»، گفتم: به آن چه كرده شد؟ گفت: «به سوى آسمان بلند گرديد». مى‏گويد: اين را حاكم (447/4) از سلمه بن نفيل سكونى - وى از اصحاب پيامبر ص بود - روايت نموده كه مى‏گفت: در حالى كه ما نزد پيامبر ص نشسته بوديم، مردى آمد و گفت: اى نبى خدا، آيا از آسمان برايت طعام آورده شده است؟ گفت: «در ديگى كه غذا گرم مى‏شود برايم طعام آورده شد»، گفت: آيا از تو چيزى اضافه ماند؟ پاسخ داد: «آرى»، گفت: به آن چه كرده شد؟ گفت: «به آسمان بلند كرده شد، و برايم اشاره مى‏نمود كه من در ميان شما جز مدت اندكى باقى نمى‏مانم، و شما هم بعد از من اندكى درنگ مى‏كنيد، بلكه درنگ مى‏كنيد، حتى كه مى‏گوييد: تا چه وقت؟ و بعد از آن به صورت گروه‏هاى پراكنده در مى‏آييد، و بعضى تان برخى ديگر تان را از بين مى‏برد، و پيش از قيامت دو مردن سخت است، و بعد از آن سال‏هاى زلزله مى‏باشد». حاكم مى‏گويد: اين حديث به شرط بخارى و مسلم صحيح است، ولى آن دو اين را روايت نكرده‏اند. ذهبى مى‏گويد: اين خبر از غريب‏هاى صحاح است. و حافظ در الإصابه (68/2) در ترجمه سلمه بن نفيل مى‏گويد: از وى در نسائى حديثى روايت است، و گفته مى‏شود: غير از آن ديگر حديثى از وى روايت نشده است، و آن هم به روايت از ضمره بن حبيب است [كه مى‏گويد:] از سلمه بن نفيل سكونى شنيدم كه مى‏گويد: نزد پيامبر ص نشسته بوديم، مردى گفت: اى رسول خدا، از جنت برايت طعام آورده شده است... الحديث.
 
روزى داده شدن اصحاب به يك حيوان بحرى بزرگ بعد از گرسنگى شديد
مسلم (418/2) از جابربن عبداللَّه (رضى‏اللَّه عنهما) در يك حديث طويل روايت نموده، و در آن گفته: مردم براى رسول خدا ص از گرسنگى شكايت نمودند، گفت: «اميد است خداوند براى تان طعام بدهد»، بعد به ساحل بحر آمديم، و بحر موج زد، و حيوانى را بيرون انداخت، و ما بر يك طرفش آتش برافروختيم پخته نموديم، كباب كرديم، خورديم و سير شديم. جابر مى‏گويد: من، فلان و فلان - پنج تن را شمرد - در استخوان كاسه چشمش داخل شديم، و هيچ كسى ما را نمى‏ديد، تا اين كه خودمان بيرون شديم، و قبرغه (دنده) اى از قبرغه هايش را گرفتيم و به شكل مقوس ايستادش نموديم، بعد از آن بزرگترين مرد در قافله، بزرگترين شتر و بزرگترين پالانى را كه در قافله وجود داشت طلب نموديم، و او بدون اينكه سرش را خم كند از زير آن عبور نمود.
و مالك (ص371) از جابر (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص لشكرى را به سوى ساحل فرستاد،و ابوعبيده بن جراج را بر آنان، كه سه صد تن بودند، امير مقرر نمود. مى‏گويد: من هم در ميان آنان بودم. مى‏افزايد: بيرون گرديديم، و وقتى در حصه‏اى از راه رسيديم، توشه تمام گرديد، و ابوعبيده به جمع‏آورى توشه‏هاى [باقيمانده] ارتش دستور داد، و همه آن جمع‏آورى گرديد، كه همه‏اش دو توشه دان خرما بود، و او هر روز اندك اندك از آن براى ما مى‏داد، تا اين كه تمام گرديد، و جز يك يك خرما براى ما نمى‏رسيد. گفتم: يك خرما چه فايده مى‏نمود؟ گفت: نبودن آن را وقتى تمام شد احساس كرديم. بعد از آن به ساحل بحر رسيديم، ناگهان ماهى را ديديم مانند تپه. مى‏گويد: و آن ارتش هجده شب از آن خورد، و بعد از آن ابوعبيده دستور داد، و دو قبرغه آن نصب گرديد. آن گاه امر نمود و شترى پالان شد، و بعد از آن از زير آنان گذشت، و [سرش] به آن صابت نكرد. اين را بخارى و مسلم به نقل از مالك به مانند آن، چنانكه در البدايه (276/4) آمده، روايت كرده‏اند.
و نزد آن دو همچنان از طريق ابن عيينه از عمروبن دينار از جابر (رض) روايت است كه گفت: رسول خدا ص ما را، كه سه صد سوار بوديم، و اميرمان ابوعبيده بود، روان نمود، و قافله‏اى از قريش را كمين مى‏زديم. در اين راستا به گرسنگى شديدى دچار شديم، حتى كه برگ‏هاى افتاده را خورديم، و آن ارتش به همان سبب ارتش برگ درخت ناميده شد. مى‏گويد: مردى سه شتر را ذبح نمود. باز سه شتر ديگر را ذبح كرد، باز سه تاى ديگر را، و ابوعبيده منعش نمود، مى‏گويد: و بحر حيوانى را بيرون انداخت كه برايش عنبر گفته مى‏شد، و از آن نيم ماه خورديم و روغن گرفتيم، تا اين كه قوت‏مان به ما برگشت و جسم‏هاى مان سلامت گرديد... بعد از آن قصه قبرغه را يادآور شده است. اين چنين در البدايه (276/4) آمده. و ابونعيم اين را در الدلائل (ص214) از طريق عمرو به مانند آن روايت كرده است.
و نزد بيهقى از طريق ابوزبير از جابر (رض) چنانكه در البدايه (276/4) آمده، روايت است كه گفت: رسول خدا ص ما را روان نمود، و ابوعبيده را بر ما امير مقرر كرد، تا با كاروانى از قريش روبرو شويم، و يك خريطه خرما براى‏مان توشه داد، و غير آن چيزى براى ما نيافت. به اين صورت ابوعبيده براى ما يك يك خرما مى‏داد، مى‏گويد: گفتيم: به آن چه مى‏كرديد؟ گفت: آن را مى‏چوشيديم، چنانكه طفل مى‏چوشد، و بعد از آن بالايش آب مى‏نوشيديم، و همان روزمان را تا شب كفايت مى‏كرد، و با عصاهاى مان برگ درخت را مى‏زديم، و با آب ترش مى‏نموديم، و آن را مى‏خورديم. مى‏گويد: بعد به سوى ساحل بحر به راه افتاديم، و در ساحل بحر چيزى چون تپه ريگ براى ما بلند گرديد، ما نزدش آمديم، و ديديم حيوانى است كه عنبر ناميده مى‏شود. ابوعبيده گفت: خود مرده است،  بعد از آن گفت: بلكه ما فرستادگان رسول خدا ص و در راه خدا هستيم، و شما ناچار شده‏ايد، بنابراين بخوريد. مى‏گويد: بعد ما يك ماه بر آن اقامت گزيديم، و تعدادمان سه صدتن بود، تا اين كه چاق شديم، و از كاسه چشمش روغن را توسط كوزه‏هاى بزرگ مى‏گرفتيم، و پارچه‏هاى گوشت را چون گاو از وى قطع مى‏كرديم - يا به اندازه گاو - و ابوعبيده سيزده تن ما را گرفت و در كاسه چشمش نشانيد، و قبرغه‏اى از قبرغه‏هايش را گرفت و ايستاده نمود، و بعد از آن بزرگترين شتر از جمله شتران را پالان نمود، و او از ز