خداوند عزوجل دعا نمود، و او ابرى را فرستاد، و آن ابر باران نمود، و مردم سيراب شدند، و به قدر ضرورت خويش آب برداشتند.
 
فرود آمدن باران به دعاى عمر (رض)
ابن ابى الدنيا و ابن عساكر از خوات بن جبير (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: در زمان عمر (رض) براى مردم قحطى و خشك سالى شديدى پيش آمد، آن گاه عمر (رض) بيرون گرديد و مردم را هم با خود بيرون ساخت، و براى شان دو ركعت نماز گزارد، و دو طرف قطيفه‏اش را تغيير داد، راستش را به شانه چپ و چپش را به شانه راست گردانيد، و بعد از آن دست هايش را بلند نمود و گفت: بار خدايا، ما از تو آمرزش مى‏طلبيم، و از تو آب مى‏خواهيم. تا هنوز از جايش حركت ننموده بود، كه براى شان باران شد، و در حالى كه آنان در اين حالت قرار داشتند، اعراب آمدند، و نزد عمر (رض) حضور يافتند و گفتند: اى اميرالمؤمنين، در حالى كه ما در فلان روز و در فلان ساعت در باديه‏هاى خويش قرار داشتيم، ناگهان ابرى بالاى ما پديدار گشت، و در آن صدايى را شنيديم: فريادرس نزدت آمد، اى ابوحفص، فرياد رس نزدت آمد، اى ابوحفص. اين چنين در الكنز (290/4) آمده است.
و بيهقى در الدلائل ازمالك الدار روايت نموده، كه گفت: در زمان عمربن الخطاب (رض) براى مردم قحطى و خشكسالى پيش آمد، مردى نزد قبر پيامبر ص آمد و گفت: اى رسول خدا، براى امتت از خداوند تعالى باران طلب كن، چون آنان هلاك شده‏اند. آن گاه رسول خدا ص در خوابش آمد و گفت: «نزد عمر برو، برايش سلام بگو، و برايش خبر بده، كه براى شان باران مى‏شود، و برايش بگو: خردمندى پيشه كن خردمندى». بعد از آن، آن مرد آمد و برايش خبر داد، عمر (رض) گريست و بعد از آن گفت: اى پروردگار، جز در آنچه عاجز بمانم، ديگر تقصير نمى‏كنم. اين چنين در الكنز (289/4) آمده است. ابن كثير در البدايه (92/7) مى‏گويد: اين اسناد صحيح است.
 و نزد ابن جرير طبرى در تاريخش (192/3) به اسنادى كه در آن سيف آمده، از عبدالرحمن بن كعب بن مالك روايت است كه گفت: [عام] الرماده گرسنگيى بود كه مردم در مدينه و اطرافش دچار آن گريدند، )و آن گرسنگى هلاك شان ساخت(، حتى كه حيوانات وحشى به انسانها روى مى‏آوردند، و به حدى كه انسان گوسفند را ذبح مى‏نمود، و از خوردن آن به خاطر خرابيش اكراه مى‏ورزيد. البته در حالى كه به شدت محتاج و فقير مى‏بود. مردم در اين حالت قرار داشتند، و عمر چون محاصره شده از اهل شهرها بود، تا اين كه بلال بن حارث مزنى (رض) آمد، و اجازه ورود نزد وى خواست و گفت: من فرستاده رسول خدا ص به سوى تو هستم، رسول خدا ص برايت مى‏گويد: «من تو را خردمند و هوشيار مى‏شناختم، و تا حال به همان باور هستم، حالا چه مى‏كنى؟» گفت: اين را چه وقت ديدى؟ پاسخ داد: شب گذشته، آن گاه بيرون گرديد، و در ميان مردم فرياد كشيد: الصلاة جامعة، و براى آنان دو ركعت نماز گزارد، بعد از آن برخاست و گفت: اى مردم، من شما را به خداوند سوگند مى‏دهم، آيا كارى را از من مى‏دانيد، كه غير آن، بهتر باشد. گفتند: بار خدايا، نه، گفت: بلال بن حارث اينطور و اينطور گمان ميكند. گفتند: بلال راست گفته است، و از خدا و از مسلمانان كمك طلب كن، بنابراين به سوى آنان فرستاد - و عمر از اين عمل بازداشته شده بود -، و عمر گفت: خدا بزرگتر است، آزمايش به انتهاى خود رسيد، و دور گرديد، و براى هر قومى كه اجازه طلب داده شد، آزمايش از آنان برداشته مى‏شود. براى اميران شهرها نوشت: به فرياد رسى و معاونت اهل مدينه و اطراف آن اقدام كنيد، چون به شدت دچار مشكلات اند، و مردم را براى طلب باران بيرون ساخت. خودش هم بيرون گرديد، و عباس را هم همراهش پياده بيرون گردانيد. بيانيه مختصرى ايراد نمود، و بعد از آن نماز گزارد. بعد از آن بر زانوهايش نشست و گفت: بار خدايا، خاص تو را مى‏پرستيم، و خاص از تو كمك مى‏خواهيم، بار خدايا، براى مان بيامرز، رحم مان كن و از ما راضى شو. بعد از آن برگشت، و در بازگشت خود تا هنوز به منزل نرسيده بودند، كه در حوضك‏ها و جوى‏ها داخل گرديدند. و نزد وى هم چنان به اسنادى كه در آن سيف آمده، از عاصم بن عمربن الخطاب روايت است، و حديث را به معناى آن ذكر نموده، و در آن آمده: پس اهل خانواده‏اى از مزينه از اهل باديه براى كلان خانواده شان گفتند: مشكلات و سختى از حد گذشت، پس براى مان گوسفندى ذبح كن، گفت: در گوسفندان چيزى نيست، و تا آن وقت بر وى اصرار نمودند، كه گوسفندى را براى شان ذبح نمود، و آن را پوست نمود، و در وجودش فقط استخوان‏هاى سرخ را يافت، آن گاه فرياد كشيد: يا محمد!  و در خواب ديد، كه رسول خدا ص نزدش آمد و گفت: «برايت مژده باران را مى‏دهم، نزد عمر برو و از طرف من برايش سلام برسان، و برايش بگو: شناخت من از تو اين است، كه به عهد وفا كننده‏اى، و در عهدت محكم و استوارى، بنابراين خردمندى و هوشيارى پيشه كن اى عمر»، آن گاه وى آمد، تا اين كه به دروازه عمر (رض) رسيد، و براى غلام عمر (رض) گفت: براى فرستاده رسول خدا ص اجازه بگير، و به معناى آن را متذكر شده است.
 
فرود آمدن باران به دعاى  معاويه و يزيدبن اسود جرشى (رضی الله عنهم)
ابن سعد (444/7) از سليم بن عامر خبائرى روايت نموده كه: آسمان بى باران شده بود، و نمى‏باريد، بنابراين معاويه بن ابى سفيان (رضى‏اللَّه عنهما) و اهل دمشق براى طلب باران بيرون گرديدند. هنگامى كه معاويه بر منبر نشست گفت: يزيدبن اسود جرشى كجاست؟ مى‏گويد: مردم فريادش كردند، و او در حالى كه از شانه‏هاى مردم عبور مى‏نمود به پيش آمد. معاويه امرش نمود، و به منبر بلند گرديد، و نزد پايهاى معاويه نشست. آن گاه معاويه گفت: بار خدايا، ما امروز بهتر و افضل‏مان را برايت شفيع مى‏آوريم. بار خدايا، ما يزيدبن اسود جرشى را برايت شفيع مى‏آوريم، اى يزيد، دست‏هايت را به سوى خداوند بلند كن. آن گاه يزيد دست هايش را بلند نمود، و مردم هم دست‏هاى شان را بلند كردند. جز اندكى نگذشته بود، كه ابرى در مغرب نمودار گرديد، و بادها وزيدن گرفت، و براى ما آب داده شد، حتى كه نزديك بود مردم به منزل‏هاى شان نرسند.
 
فرود آمدن باران به دعاى انس (رض)
ابن سعد (21/7) از ثمامه بن عبداللَّه روايت نموده، كه گفت: دهقان بستان انس (رض) در تابستان نزدش آمد، و از بى آبى شكايت نمود. آن گاه انس آب خواست و وضو نمود و نماز گزارد، بعد از آن گفت: آيا چيزى را مى‏بينى؟ گفت: نه، چيزى را نمى‏ بينم، مى‏افزايد: باز داخل شد و نماز گزارد، و بار سوم يا چهارم گفت: ببين، پاسخ داد: ابرى را به اندازه بال پرنده مى‏بينم. مى‏گويد: باز شروع به نماز گزاردن و دعا نمود، تا اين كه همان دهقان نزدش داخل شد و گفت: آسمان را ابر فرا گرفت و باريد. انس گفت: اسبى را كه بشربن شغاف فرستاده سوار شو، و ببين كه باران به كجا رسيده است؟ مى‏گويد: آن را سوار گرديد و ديد. مى‏افزايد: و دريافت كه باران از قصرهاى مسيرين و قصر غضبان تجاوز ننموده است. و اين را هم چنان از ثابت بنانى به اختصار روايت كرده، و در روايت وى آمده: سرپرست زمين انس (رض) برايش از خشكى و بى آبى در زمينش ش