>روشنى انگشتان حمزه بن عمرو اسلمى</a><a class="text" href="w:text:2771.txt">روشنايى عصا براى ابوعبس (رض)</a><a class="text" href="w:text:2772.txt">روشنايى تازيانه براى طفيل بن عمرو دوسى (رض)</a></body></html>تسخير بحر براى ابوريحانه (رض)
ابراهيم بن جنيد در كتاب الأولياء از عروه كور آزاد شده بنى سعد روايت نموده، كه گفت: ابوريحانه در بحر سفر نمود، و نزدش صحيفه هايى بود، و مى‏دوخت، ناگهان سوزنش در بحر افتاد، گفت: پروردگارا، برايت سوگند ياد مى‏كنم كه سوزنم را برايم باز گردانى، آن گاه سوزن آشكار گرديد و او گرفتش. اين چنين در الإصابه (157/2) آمده است.
 
تسخير بحر براى علاء بن حضرمى (رض)
ابونعيم در الدلائل (ص208) از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه پيامبر ص علاء بن حضرمى (رض) را به سوى بحرين فرستاد، من دنبالش نمودم، و سه خصلت را از وى ديدم، كه نمى‏دانم كدام شان شگفت انگيزتر است: به كناره بحر رسيديم، گفت: نام خدا را بگيريد، و داخل شويد. ما نام خدا را گرفته داخل شديم، و عبور نموديم، و آب سپل‏هاى شترهاى مان را هم‏تر ننموده بود. هنگامى كه برگشتيم با وى در بيابان و صحرايى از زمين راه پيموديم، و همراه مان آب نبود. بنابراين برايش شكايت نموديم، وى دو ركعت نماز گزارد، و بعد از آن دعاء نمود، ناگهان ابرى چون سپر پديدار گشت، و آبش را فرو ريخت، و ما نوشيديم و نوشانيديم. وى وفات نمود، و در ريگ دفنش كرديم. هنگامى كه اندك راه پيموديم، گفتيم: درندگان مى‏آيند و او را مى‏خورند، پس برگشتيم و او را نديديم - البته در قبر -. اين را همچنان ابونعيم در الحليه (8/1) از ابوهريره به مانند آن، فقط به ذكر قصه بحر روايت نموده، و افزوده است: هنگامى كه ابن مكعبر والى كسرى ما را ديد، گفت: به خدا سوگند، با اينان روبرو نمى‏شويم، بعد از آن در كشتى نشست و خود را به فارس رسانيد. و طبرانى اين را در هر سه كتابش  از ابوهريره به مانند آن روايت كرده است. هيثمى (376/9) مى‏گويد: در اين ابراهيم بن معمر هروى آمده، وى را نشناختم و بقيه رجال آن ثقه‏اند.
و بيهقى از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: در اين ا مت سه چيز را دريافتم... و حديث را ذكر نموده، و در آن آمده: مى‏گويد: عمربن الخطاب (رض) ارتشى را آماده ساخت، و علاء بن حضرمى را فرمانده آنان مقرر نمود. انس (رض) مى‏گويد: من در جنگ‏هاى وى حاضر بودم، و به جنگ‏هاى مان فرا در رسيديم، و دريافتيم كه قوم از ما خبر داده شده‏اند، و آثار آب را محو و نابود ساخته‏اند - و گرمى هم خيلى شديد بود - به اين صورت تشنگى ما را و سوارى‏هاى مان را در مشقت انداخت. اين حادثه در روز جمعه اتفاق افتاده بود، هنگامى كه آفتاب براى غروبش مايل گرديد، براى ما دو ركعت نماز را امامت نمود، بعد از آن دستش را به سوى آسمان بلند نمود، و ما در آسمان چيزى را نمى‏ديديم. مى‏گويد: به خدا سوگند، تا هنوز دستش را پايين ننموده بود، كه خداوند باد را فرستاد، و ابرها را پديد آورد، و ابرها آنقدر آب فرو ريختند كه نهرها و دره‏ها پر شدند. آن گاه ما نوشيديم، و سوارى‏هاى مان را آب داديم و ذخيره كرديم، و خود را به دشمن مان رسانيديم، و دريافتيم كه از خليجى از بحر عبور نموده‏اند و خود را به جزيره‏اى رسانيده‏اند. وى بر كناره خليج ايستاد و گفت: اى بلند مرتبت، اى بزرگ، اى بردبار، اى عزتمند، و بعد از آن دستور داد: بگذريد به نام خداوند. مى‏گويد: و ما گذشتيم و آب سم‏هاى سوارى‏هاى مان راتر نمى‏نمود، و جز اندكى درنگ نكرده بوديم، كه در آنجا به دشمن رسيديم، و كشتيم و اسير نموديم و غلام گرفتيم، و باز به خليج آمديم، آن گاه وى مثل گفته‏اش را گفت، و ما عبور نموديم، و آب سم‏هاى چهارپايان ما راتر نمى‏نمود... و حديث را متذكر شده.
و بخارى در التاريخ اسناد ديگرى براى اين قصه متذكر شده، و ابن ابى الدنيا با اسناد از سهم بن منجاب، اين حديث را روايت نموده كه گفت: با علاء بن حضرمى به غزا رفتيم... و آن را متذكر شده، و در دعاء گفته: اى عالم، اى بردبار، اى بلند مرتبت، اى بزرگ، ما بندگانت هستيم، و در راهت با دشمنت مى‏جنگيم. بارانى براى ما نصيب گردان كه از آن بنوشيم و وضوء نماييم. و وقتى آن را ترك نموديم، در آن براى هيچكسى غير از ما حصه و نصيبى مگردان، و در بحر گفت: براى ما به سوى دشمنت راهى آماده‏ساز. اين چنين در البدايه (155/6) آمده است. و ابونعيم اين را در الحليه (7/1) از سهم بن منجاب به مانند روايت ابن ابى الدنيا فقط به ذكر قصه بحر روايت نموده، و در روايت وى آمده: با ما وارد بحر گرديد و ما در آن داخل شديم، و آب به نمدهاى زير زين‏هاى مان نمى‏رسيد، و به سوى شان بيرون گرديديم. و ابن جرير در تاريخش (522/2) و ابن كثير در البدايه (328/6) فرستادن علاء بن حضرمى را توسط ابوبكر (رض) براى قتال اهل ارتداد به بحرين متذكر شده‏اند... و هر دو قصه رم نمودن شترها را با آنچه از توشه ارتش و خيمه‏ها و آب نوشيدنى شان بر پشت داشتند، و هم چنان برگرديدن شترها را با آنچه بر پشت داشتند متذكر شده‏اند. و هم چنان قصه خلق شدن نهرى از آب پاك و ناب را در پهلوى شان از طرف خداوند و جنگيدن شان را با مرتدين يادآور گرديده‏اند. در البدايه (329/6) مى‏گويد: علاء براى مسلمانان گفت: به دارين برويم تا با دشمنانى كه در آنجا هستند بجنگيم. آنان به سرعت به اين درخواست جواب مثبت دادند، وى با آنان حركت نمود و به ساحل بحر آمد، تا در كشتى‏ها سوار شوند. ديد كه مسافه دور است، و در كشتى‏ها به آنان نمى‏رسند، و تا رسيدن شان دشمنان خدا مى‏روند، بنابراين با اسب خود داخل بحر گرديد و مى‏گفت: اى مهربان‏ترين مهربانان، اى با حكمت، اى عزتمند، اى يكتا، اى بى نياز، اى زنده، اى زنده كننده، اى برپا دارنده، اى صاحب جلال و عزت، معبودى جز تو نيست. اى پروردگار ما. و ارتش را دستور داد، تا اين را بگويند، و داخل بحر شوند، آنان اين عمل را انجام دادند، و خليج به اجازه خدا ايشان را گذرانيد. آنان گويى كه بر سر سيل نرم كه بالايش آب باشد حركت مى‏كنند، و سپل‏هاى شتر فرو نمى‏رفت، و تا زانوهاى اسبان نمى‏رسيد. مسافه آن منطقه براى كشتى‏ها يك روز و يك شب بود. وى آن را پيمود و به ساحل ديگر رسيد، و با دشمنش جنگيد و شكست شان داد و غنيمت‏هاى شان را جمع نمود. بازبرگشت و به جانب ديگرش خود را رسانيد، و به موضع اول خود برگشت، و همه اين اعمال را در يك روز انجام داد. اين چنين اين را ابن جرير (526/2) از سرى از شعيب از سيف به اسناد وى از منجاب بن راشد ذكر نموده، كه قصه را به طول آن يادآور گرديده است.
 
تسخير دجله براى مسلمانان در فتح مدائن
ابونعيم در الدلائل (ص 208) از ابن رفيل روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه سعد به بهر سير پايين گرديد - و اين همان شهر نزديك بود - كشتى‏ها را طلب نمود، تا مردم را به شهر دورتر دومى عبور بدهد. ولى چيزى نيافتند، و آنان را دريافت  كه همه كشتى‏ها را با خود برده‏اند، بنابراين آنان روزهايى از ماه صفر را در بهرسير سپرى نمودند، و مسلمانان از وى مى‏خواستند كه عبور نمايد، ولى ترحم