ه و بر راه نشسته است، آن گاه رسول خدا ص گفت: «اين آمده است، و حق معين طلب مى‏كند، برايش حق تعيين كنيد»، گفتند: اى رسول خدا، تو نظرت را بده، گفت: «از هر رمه گوسفند، يك گوسفند در هر سال»، گفتند: زياد است، مى‏ گويد: آن گاه به سوى گرگ اشاره نمود، كه از نزدشان بر باى، و گرگ به راه افتاد و رفت. و واقدى از مردى كه نامش را برده است از مطلب بن عبداللَّه بن حنطب روايت نموده، كه گفت: در حالى كه رسول خدا ص در مدينه بود، گرگى آمد و در پيش رويش ايستاد، پيامبر ص گفت: «اين نماينده درندگان به سوى شماست، اگر دوست داريد برايش چيزى را معين سازيد، از همان چيز تعيين شده به غير آن تجاوز نمى‏ كند، و اگر دوست داريد، همينطور بگذاريدش، و از آن خود را نگه داريد، و آنچه را گرفت رزقش است». گفتند: اى رسول خدا، نفس‏هاى ما به چيزى برايش راضى نمى‏ شود، آن گاه با سه انگشتش به سوى وى اشاره نمود، كه از نزدشان برباى، مى‏ گويد: بعد آن گرگ در حالى برگشت كه آواز مى‏ كشيد.
و نزد ابونعيم از مردى از جهينه روايت است كه گفت: نمايندگان گرگان در حدود صد گرگ آمدند، و هنگامى كه رسول خدا ص نماز خواند نشستند، رسول خدا ص گفت: «اينها نمايندگان گرگان اند، نزد شما آمده‏اند، و از شما مى‏ خواهند كه از طعام خودتان براى شان چيزى را معين نماييد، و از طرف آنان بر غير آن در امان باشيد»، ولى آنان از نيازمندى و فقر برايش شكايت نمودند، گفت: «پس برگردانيدشان»  مى‏ افزايد: آن گاه آنان آوازكنان بيرون شدند. و بيهقى و بزار اين را از ابوهريره به اختصار روايت كرده‏اند. اين چنين در البدايه (146/6) آمده است.
 
گردن نهادن شير براى سفينه آزاد كرده پيامبر ص
حاكم (606/3) از محمدبن منكدر روايت نموده، كه گفت: سفينه آزاد كرده پيامبر ص گفت: در بحر سفر نمودم، و كشتى ام كه در آن بودم شكست، آن گاه بر تخته‏اى از تخته‏هاى آن سوار شدم، و آن تخته مرا در نيزارى افكند، كه در آنجا شير بود، شير به هدف گرفتن من به پيش آمد، گفتم: اى ابوالحارث،  من آزاد كرده رسول خدا ص هستم، آن گاه سرش را پايين نمود و به سويم پيش آمد، و مرا به شانه‏اش دفع نمود، حتى كه از نيزار بيرونم ساخت و بر راه گذاشتم، و صدايى به آهستگى كشيد، گمان نمودم كه وى همراهم خداحافظى مى‏كند، و آن آخرين لحظات ديدارم با وى بود. حاكم ميگويد: اين حديث به شرط مسلم صحيح است، ولى بخارى و مسلم آن را روايت نكرده‏اند، و ذهبى همراهش موافقه نموده است. و بخارى اين را در التاريخ الكبير (1 ق / ج 2 ص 179) از ابن منكدر روايت نموده، كه گفت: از سفينه شنيدم، و مثل آن را متذكر شده. و اين چنين اين را ابونعيم در الحليه (369/1) و در الدلائل (ص212) از ابن منكدر از سفينه روايت نموده است، و ابن منده اين را، چنانكه در البدايه (316/5) آمده، روايت كرده است و طبرانى اين را، چنان در المجمع (366/9) آمده، از سفينه به مثل آن روايت نموده است.
و نزد بزار از وى روايت است كه گفت: در بحر بودم، كه كشتى مان شكست، و راه را ندانستيم، ناگهان با شيرى روبرو شدم كه به سوى ما پيش شده بود، يارانم عقب ايستادند، و من برايش نزديك شدم و گفتم: من سفينه يار رسول خدا ص هستم، و ما راه را گم نموده‏ايم، آن گاه آن شير در پيش رويم به راه افتاد، تا اين كه در راه ايستاديم و بعد از آن يك طرف شد، و مرا دفاع نمود، انگار كه وى راه را برايم نشان مى‏دهد، و گمان نمودم كه همراه ما خداحافظى مى‏نمايد. هيثمى (367/9) مى‏گويد: رجال آن دو - بزار و طبرانى - ثقه دانسته شده‏اند.
و بيهقى اين را از ابن منكدر روايت نموده كه: سفينه مولاى رسول خدا ص در سرزمين روم ارتش را گم نمود - يا در سرزمين روم اسير گرديد - ، و در حال گريز در طلب ارتش بر آمد، و ناگهان با شيرى سر خورد و گفت: اى ابوالحارث، من آزاد كرده رسول خدا ص هستم، و اينطور و اينطور حالتى بالايم آمد، آن گاه شير در حالى كه دمش را مى‏جنبانيد به سويش روى آورد و در پهلويش ايستاد، و هرگاه صدايى را مى‏شنيد به سويش روى مى‏آورد، و باز مى‏آمد و در پهلويش حركت مى‏كرد، و همينطور با وى بود تا اين كه او را به ارتش رسانيد و بعد از آن شير از نزد وى برگشت. اين چنين در البدايه (147/6) آمده است.
 
گردن نهادن شير براى ابن عمر 
ابن عساكر از وهب بن ابان قريشى از ابن عمر (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده كه: وى در سفرى بيرون گرديد، و در حالى كه حركت مى‏ نمود، با قومى برخورد كه ايستاده‏اند، گفت: اين ها را چه شده است؟ گفتند: شيرى در راه است كه آنان را ترسانيده است، آن گاه وى از سواريش پايين گرديد، بعد از آن به سويش حركت نمود، حتى كه از گوشش گرفت و ماليدش، و پشت سرش رفت و از راه يك طرفش نمود و گفت: رسول خدا ص برايت دروغ نگفته است، از پيامبر خدا ص شنيدم كه مى‏گويد: بر ابن آدم آنچه مسلط مى‏شود، كه ابن آدم از آن مى‏ ترسد، و اگر ابن آدم جز از خدا نترسد، غير وى بر او مسلط نمى‏ شود، و اين آدم به كسى سپرده شده كه از وى اميدوارى دارد، و اگر ابن آدم، جز از خدا از كس ديگر اميدوار نباشد، خداوند وى را به غير خودش نمى‏ سپارد». و ابن عساكر اين را از ابن نافع به اختصار به مانند آن، چنانكه در الكنز (59/7) آمده، روايت كرده است.
 
صحبت عوف بن مالك با شير
طبرانى از عوف بن  مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: در كليسايى در اريحا  از طرف چاشت (ظهر) خواب بودم، و آن كليسا در آن روز مسجدى بود، كه در آن نماز خوانده مى‏شد، مى‏گويد: عوف بن مالك از خوابش بيدار شد، ناگهان ديد كه در خانه همراهش شيرى است كه به طرفش مى‏آيد، وى با ترس و هراس به سوى سلاحش برخاست، شير برايش گفت: خاموش باش، من با پيامى به سويت فرستاده شده‏ام تا آن را ابلاغ نمايى، گفتم: كى تو را روان نموده است؟ گفت: خداوند مرا به سوى تو روان نموده است، تا بدانى كه معاويه كوچ كننده، از اهل جنت است، گفتم: معاويه كيست؟ گفت: ابن ابى سفيان (رضى‏اللَّه عنهما). هيثمى (357/9) مى‏گويد: در اين ابوبكربن ابى مريم است، و موصوف دچار اختلاط گرديده بود.
 
اسلام آوردن عداس - كه نصرانى بود - و شهادتش بر اين كه رسول خدا ص نبى بر حق است
ميگويد: هنگامى كه پسران ربيعه: عتبه و شيبه وى را و آنچه را او ديد مشاهده نمودند، صله رحمى آنها نسبت به وى به حركت افتاد، و غلام نصرانى خود را كه به او عداس گفته ميشد فرا خواندند، و به او گفتند: خوشه‏اى از اين انگور را بگير، و آن را در اين طبق بگذار، و بعد براى آن مرد ببر، و به وى بگو كه از آن بخورد. عداس اين عمل را انجام داد، سپس آن را با خود برداشت تا اين كه در پيش روى رسول خدا ص گذاشت، بعد به او گفت: بخور، هنگامى كه پيامبر خدا ص دست خود را پيش آورد گفت: «بسم اللَّه»، «به نام خدا» و بعد خورد، بعد از آن عداس به چهره رسول خدا ص نگاه نموده و گفت: به خدا قسم، اين سخن را اهل اين ديار نميگويند!! رسول خدا ص به او فرمود: «اى عداس تو از اهل كدام ديار هستى؟ و دينت چيست؟» پاسخ داد: نصرانى، و مردى از اهل نينوا هستم. پيامبر خدا ص گفت: «از قريه مرد صالح يونس بن متى؟» عداس به 