ى كه وى را به قتل رسانيد جباربن سلماى كلابى بود، مى‏افزايد: هنگامى كه وى را به نيزه زد، گفت: سوگند به پروردگار كعبه، كامياب شدم! بعد از آن جبار پرسيد:  معناى اين قول چيست: كامياب شدم؟ گفتند: يعنى به جنت، گفت: راست گفت، به خدا سوگند، و بعد از آن جبار (رض) اسلام آورد.
 و در مغازى موسى بن عقبه از عروه روايت است كه وى گفت: جسد عامربن فهيره دريافت نگرديد، آنان برين باوراند، كه ملائك دفنش نموده است. اين چنين در البدايه (72/4) آمده است. و ابونعيم در الدلائل (ص186) اين قصه را از واقدى از عروه به طول آن روايت كرده، و در آن آمده: آن گاه رسول خدا ص گفت: «ملائك جسد وى را دفن نمود، و در عليين جا داده شد». و ابن سعد (231/3) از واقدى مثل آن را به درازيش روايت كرده است. و ابونعيم اين را در الحليه (110/1) از عروه روايت نموده كه: عامربن طفيل درباره مردى از آنان مى‏گفت: وقتى به قتل رسيد، در ميان آسمان و زمين بلند كرده شد، حتى كه آسمان را پايين‏تر از وى ديدم، گفتند: وى عامربن فهيره است. و اين را همچنان از عروه از عايشه به مانند روايت بخارى روايت كرده است، مگر اين كه وى از اين قولش به بعد را ذكر ننموده است: بعد از آن به زمين گذاشته شد... و همچنان از زهرى روايت نموده، كه گفت: برايم خبر رسيده، كه آنان جسد عامربن فهيره را جستجو كردند، ولى قادر به پيدا نمودن آن نشدند، مى‏افزايد: و برين باورند، كه ملائك وى را دفن نموده است. و ابونعيم اين را در الدلائل (ص186) از عروه به مانند آن، و ابن سعد (231/3) هم از عروه به مثل آن روايت كرده‏اند.
 
حفاظت مرده‏ هاى شان  
حفاظت جسد خبيب بن عدى (رض)
احمد و طبرانى از عمروبن اميه (رض) روايت نموده‏اند كه: پيامبر ص وى را به عنوان جاسوس به تنهايى اش به سوى قريش روان نمود، مى‏گويد: به چوب دار خبيب آمدم، و از جواسيس مى‏ترسيدم، بعد به آن چوب بلند گرديدم، و خبيب را باز نمودم، وى بر زمين افتاد، و خودم در عقب آن پايين خيز زدم، بعد از آن ملتفت شدم و خبيب را نديدم، گويى كه زمين بلعيده باشدش، و اثرى از خبيب تا اين ساعت ديده نشد. هيثمى (321/5) مى‏گويد: در اين ابراهيم بن اسماعيل بن مجمع آمده و ضعيف مى‏باشد. و بيهقى اين را از طريق ابراهيم بن اسماعيل بن مجمع آمده و ضعيف مى‏باشد. و بيهقى اين را از طريق ابراهيم بن اسماعيل از جعفربن عمروبن اميه از پدرش عمروبن اميه روايت نموده كه: رسول خدا ص وى را براى جاسوسى به تنهايى فرستاده بود، مى‏گويد: به چوب دار خبيب آمدم... و مثل آنچه را گذشت يادآور شده، چنانكه در البدايه (67/4) آمده است. و ابونعيم اين را در الدلائل (ص227) از طريق ابراهيم بن اسماعيل به اسنادش به مانند روايت بيهقى روايت نموده است. و ابن ابى شيبه اين را از عمروبن اميه به مانند آن، چنانكه در الإصابه (419/1) آمده، روايت كرده است.
و ابويوسف در كتاب اللطائف از ضحاك متذكر شده كه: پيامبر ص مقداد و زبير (رضى‏اللَّه عنهما) را براى پايين نمودن خبيب از چوبه دارش روان نمود، آنان به تنعيم رسيدند، و در اطراف وى چهل مرد را مست يافتند، و از چوب پايينش كردند، و زبير وى را بر اسبش بار نمود، و وى تا هنوز تازه بود، و چيزى از وى تغيير نكرده بود. مشركين از آمدن آنان آگاهنيده شدند، و هنگامى كه مشركين خود را به ايشان رسانيدند، زبير وى را انداخت، و زمين بلعيدش، و به همين سبب وى بلعيده شده زمين ناميده شد. اين چنين در الإصابه (419/1) آمده است.
 
حفاظت جسد علاء بن حضرمى (رض)
بيهقى از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: در اين امت سه چيز را دريافتم، كه اگر در بنى اسرائيل مى‏بود، ديگر امت‏ها همراهش برابر نمى‏توانستند... و حديث را، چنانكه بخشى از آن گذشت، متذكر شده، و در آن آمده، گفت: جز اندكى درنگ نكرده بوديم كه جنازه‏اش مورد اصابت تير قرار گرفت، مى‏گويد: آن گاه برايش حفره‏اى كنديم، و غسلش داديم و دفنش كرديم، آن گاه مردى بعد از فراغت ما از دفن نمودن وى آمد و گفت: اين كيست؟ گفتيم: اين بهترين بشر است، اين ابن حضرمى است، گفت: اين زمين مردگان را بيرون مى‏اندازد، اگر وى را يك ميل يا دو ميل به زمينى انتقال دهيد، كه مردگان را قبول مى‏كند، بهتر مى‏شود، گفتيم: جرم دوست ما چيست، كه وى را براى درندگان عرضه نماييم و آنان بخورندش، مى‏گويد: بنابراين به كشيدن وى تصميم گرفتيم، هنگامى كه به لحد رسيديم، متوجه شديم كه دوست ما در آن نيست، و لحد تا جايى كه چشم كار مى‏كند و مى‏بيند پر از نور است و نور مى‏درخشد، مى‏گويد: آن گاه خاك را به لحد برگردانيديم و كوچ كرديم. اين چنين در البدايه (155/6) آمده است. و اين اسنادى است كه رجال آن ثقه‏اند، ولى باز هم در آن انقطاع است، چنانكه در البدايه (292/6) آمده است. و نزد طبرانى در هر سه كتابش  از ابوهريره (رض) روايت است... حديث را متذكر شده، و در آن آمده: وى درگذشت، و در ميان ريگ دفنش نموديم، وقتى اندك راه پيموديم، گفتيم: درندگان مى‏آيند و او را مى‏خورند، پس برگشتيم و نديديمش. هيثمى (376/9) مى‏گويد: در اين ابراهيم بن معمر هروى آمده، وى را نشناختم، ولى بقيه رجال آن ثقه‏اند. و ابن سعد (363/4) به نقل از ابوهريره متذكر شده: براى وى با شمشيرهاى مان حفره‏اى ايجاد كرديم، و لحد آماده نساختيم، و دفنش نموديم و رفتيم، آن گاه مردى از اصحاب رسول خدا ص گفت: وى را دفن كرديم، و برايش لحد آماده ننموديم، بنابراين دوباره عودت نموديم، تا برايش لحد درست كنيم، ولى جاى قبرش را نيافتيم. ابونعيم اين را در الدلائل (ص208) از ابوهريره به مثل روايت طبرانى روايت نموده است.
 
حفاظت جسد عاصم بن ثابت بن ابى الأقلح (رض)
بخارى و مسلم از ابوهريره (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: رسول خدا ص سريه‏اى را فرستاد، و عاصم بن (ثابت بن) ابى اقلح (رض) را بر ايشان امير مقرر نمود... وحديث را به طول آن در قصه خبيب بن عدى (رض) متذكر شده، و در آن آمده: عاصم گفت: من در ذمه و امان مشركى پايين نمى‏شوم - و با خداوند عهد بسته بود، كه مشركى را لمس نكند، و مشركى وى را لمس ننمايد - ، قريش عده‏اى را روان نمودند، تا چيزى از جسد وى را بياورند - وى بزرگى از بزرگان را در روز بدر كشته بود - آن گاه خداوند مثل سايبانى زنبوران عسل را روان نمود، و آنان وى را از كفار قريش حمايت نمودند، و به اين سبب، حمايت شده زنبوران عسل، گفته مى‏شد. اين چنين در الإصابه (245/2) آمده است. و نزد ابونعيم در الدلائل (ص183) از عروه در همان قصه روايت است: مرشكان خواستند سر وى را قطع نمايند، و آن را براى مشركين به مكه روان كنند، آن گاه خداوند زنبوران را بر وى روان نمود، كه بر روى‏هاى قوم پرواز مى‏ نمودند و مى‏ گزيدندشان، حتى كه در ميان آنان و اجراى عمليه قطع سر وى حايل واقع گرديدند.
 
گردن نهادن درندگان براى آنان و صحبت شان با آنان  
خطاب پيامبر ص براى گرگان و گردن نهادن آنان براى وى
بيهقى از حمزه بن (ابى) اسيد (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص در جنازه مردى از انصار به بقيع بيرون گرديد، ناگهان متوجه شد، كه گرگى بازوهايش را هموار نمود