="text" href="w:text:1154.txt">محبت عمر (رض) به فاطمه دختر پيامبر ص به خاطر محبتى كه  پيامبر ص با وى داشت</a><a class="text" href="w:text:1155.txt">ادب اصحاب (رضى‏ اللَّه  عنهم) در نگاه كردنشان به طرف پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1156.txt">چگونگى نشستن ياران پيامبر ص در اطراف وى</a><a class="text" href="w:text:1157.txt">هيبت پيامبر ص بر براء بن عازب</a><a class="text" href="w:text:1158.txt">اصحاب و طلب بركت به آب وضو و آب بينى پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1159.txt">قول عروه بن مسعود درباره تعظيم پيامبر ص از طرف اصحاب (رضى‏ اللَّه  عنهم)</a><a class="text" href="w:text:1160.txt">حديث عبدالرحمن بن حارث درباره طلب تبرك اصحاب (رضى‏ اللَّه  عنهم) به آب وضوى پيامبر ص</a></body></html>اصحاب و ترجيح محبت پيامبر ص بر محبت خودشان  
گريه نمودن ابوبكر در وقت بيعت پدرش و علاقمندى وى به اسلام آوردن ابوطالب
عمربن شَبّه، ابويعلى و ابوبِشْر سمويه در فوائد خود از انس (رض) در قصه اسلام آوردن ابوقحافه (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: هنگامى كه دست خود را براى بيعت نمودن با وى دراز نمود، ابوبكر (رض) گريست، پيامبر ص پرسيد: «چه تو را مي ‏گرياند؟» گفت: اگر دست عمويت به جاى دست وى مي ‏بود و اسلام مي ‏آورد و خداوند چشمت را روشن مي ‏نمود برايم از اينكه اين باشد پسنديده‏تر مي ‏بود. 
و نزد طبرانى و بزار از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه گفت: ابوبكر (رض) در فتح مكه پدرش ابوقحافه را كه پيرمردى نابينا بود دستش را گرفت و نزد پيامبر خدا ص آورد، پيامبر خدا ص به او گفت: «چرا شيخ را در خانه‏اش نگذاشتى كه ما نزدش بياييم؟» گفت: خواستم خداوند به او اجر و پاداش عطا كند، و من به اسلام آوردن ابوطالب، از اسلام آوردن پدرم بسيار خوشنود مي ‏بودم، و به اين عمل، اى پيامبر خدا، چشم روشنى تو را التماس مي ‏كنم. پيامبر خدا ص فرمود: «راست گفتى». 
 
آنچه  ميان عمر و عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) در اين باره اتفاق افتاد
ابن مردويه و حاكم از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده‏اند كه گفت: هنگامى كه در روز بدر اسيران دستگير شدند، عباس (رض) در جمله اسيران بود، و او را مردى از انصار اسير نموده بود. مي ‏گويد: انصار او را بيم داده بودند كه به قتلش مي ‏رسانند. و اين خبر به پيامبر ص رسيد و فرمود: «من امشب به خاطر عمويم عباس خواب نرفته‏ام، انصار خيال كشتن او را دارند». عمر (رض) گفت: آيا نزد ايشان بروم؟ گفت: «آرى»، آن گاه عمر (رض) نزد انصار آمد، و به آنان گفت: عباس را آزاد كنيد، گفتند: نه خير، به خدا سوگند، آزادش نمى‏كنيم. عمر به آنان گفت: اگر چه در اين كار رضاى پيامبر ص باشد؟ گفتند: اگر در اين كار رضاى پيامبر ص باشد او را بگير، و عمر (رض) او را گرفت هنگامى كه در دست وى قرار گرفت، عمر (رض) به او گفت: اى عباس اسلام بياور، به خدا سوگند، اگر اسلام بياورى، برايم از اسلام آوردن خطاب پسنديده‏تر است، و اين بدان خاطر است كه رسول خدا ص را ديدم كه از  اسلام آوردن تو خوشحال مي ‏شود. 
ابن عساكر از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت مي ‏كند كه گفت: عمر (رض) به عباس گفت: اسلام بياور، به خدا سوگند، اگر اسلام بياورى برايم از ايمان آوردن خطاب پسنديده‏تر است، و اين بدان خاطر است كه پيامبر ص را ديدم  كه دوست مي ‏دارد براى تو سبقتى باشد. 
از شعبى  روايت است كه: عباس (رض) در يك كارى نزد عمر (رض) اصرار نمود و كوشيد، و به او گفت: اى ا مي رالمؤمنين، اگر عموى موسى (علیه السلام) مسلمان شده نزدت مي ‏آمد، با وى چه مي ‏كردى؟ گفت: به خدا سوگند، با او نيكى مي ‏نمودم. گفت: و من عموى محمد نبى ص هستم. عمر گفت: اى ابوالفضل، نظر تو چيست؟ به خدا سوگند، پدرت از پدرم برايم محبوب‏تر است. عباس گفت: اللَّه ، اللَّه ! [عمر (رض) مي ‏گويد] چون مي ‏دانستم، كه او از پدرم براى پيامبر ص محبوب‏تر بود، ومن دوست داشتن پيامبر ص را بر دوست داشتن خود ترجيح مي ‏دهم. 
همچنان از ابوجعفرمحمدبن على روايت است كه: عباس (رض) نزد عمر (رض) آمد و به او گفت: پيامبر ص بحرين را به من داده است، پرسيد: كى اين را مي ‏داند؟ عباس گفت: مغيره بن شعبه. آن گاه او را آورد و براى او شهادت داد. مي ‏گويد: عمر (رض) امارت آن را به وى نداد، و گويى شهادت او را قبول نكرد، بنابراين عباس بر عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) درشتى و غلظت نمود، آن گاه عمر (رض) گفت: اى عبد اللَّه  دست پدرت را بگير. و سفيان از غير عمرو روايت نموده، كه گفت: عمر (رض) فرمود: به خدا سوگند، اى ابوالفضل، من به اسلام آوردن تو از اسلام آوردن خطاب، اگر اسلام مي ‏آورد، خوش‏تر بودم، البته به خاطر رضاى رسول خدا ص.
 
حديث ابوسعيد خُدرى در باره كسى كه در مدينه وفات مي ‏نمود
ابن سعد  از ابوسعيد خدرى (رض) روايت نموده، كه گفت: در اوايل آمدن پيامبر خدا ص به مدينه اگر مرگ به سراغ يكى از ما فرا مي ‏رسيد، نزد پيامبر ص مي ‏آمديم و او را خبر مي ‏نموديم، و او بر سر وى حاضر مي ‏شد و برايش مغفرت مي ‏خواست، و هنگامى كه وفات مي ‏كرد پيامبر ص و همراهانش بازگشت مي ‏نمودند، و گاهى تا دفن شدن وى مي ‏نشست، و گاهى اين انتظار براى پيامبر خدا ص طولانى مي ‏شد. هنگامى كه از تكليف و مشقت آن بر پيامبر ص ترسيديم، قوم با خود گفتند: به خدا سوگند، اگر پيامبر ص را از مرگ كسى تا درگذشتش خبر نكنيم بهتر است. وقتى كه درگذشت آن گاه خبرش نماييم، و در اين نه مشقت بر وى مي ‏باشد و نه انتظار و توقف. مي ‏گويد: ما اين را انجام داديم. مي ‏افزايد: بعد از آن او را پس از درگذشت  مي ت خبر مي ‏نموديم، و او به سوى وى آمده بر سرش نماز مي ‏خواند، و برايش طلب مغفرت مي ‏نمود، و گاهى با ه مي ن كار بازگشت مي ‏كرد، و گاهى هم تا دفن شدن  مي ت توقف مي ‏نمود، و ما مدتى اين كار را (همچنان) به اين شكل انجام مي ‏داديم. بعد از آن گفتند: به خدا سوگند، اگر ما باعث آمدن پيامبر خدا ص نشويم، و  مي ت را نزد وى ببريم و بعد كسى را به دنبال او بفرستيم تا نزديك خانه‏اش بر وى نماز بخواند، اين براى پيامبر ص آسان‏تر و بدون تكليف خواهد بود. مي ‏گويد: بعد ما ه مي نطور نموديم. محمد بن عمر مي ‏گويد: و به ه مي ن علت آن مكان، جاى جنازه‏ها نا مي ده شد، چون جنازه‏ها به سوى آن برده مي ‏شدند. بعد اين عمل مردم ادامه پيدا كرد كه جنازه‏هاى شان را تا امروز بدانجا مي ‏برند و بر آن در همان جا نماز مي ‏گذارند.
 
محبت عمر (رض) به فاطمه دختر پيامبر ص به خاطر محبتى كه  پيامبر ص با وى داشت
و حاكم از اسلم روايت نموده كه: عمر بن خطاب (رض) نزد فاطمه دختر پيامبر خدا ص رفت و گفت: اى فاطمه، به خدا سوگند، هيچكس را از تو محبوب‏تر براى پيامبر خدا ص نديدم، و به خدا سوگند، بعد از پدرت هيچ يك از مردم برايم محبوب‏تر از تو نيست. 
 
احترام و تعظيم پيامبر ص  
ادب اصحاب (رضى‏ اللَّه  عنهم) در نگاه كردنشان به طرف پيامبر ص
ترمذى از انس (رض) روايت نموده كه: پيامبر خدا ص نزد ياران خود از مهاجرين و انصار در حالى بيرون مي ‏آمد، كه آنان نشسته بودند، و ابوبكر و عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) نيز در  مي ان 