اند، بنابراين رهايش ساختم. گفت: «آن كلمات چه‏اند؟» گفتم: برايم گفت وقتى در بسترت قرار گرفتى، آيةالكرسى را از اول تا آخرش بخوان: [اللَّه لا إله هو الحيُّ القيوم]، و برايم گفت: تا صبح نمودنت، از طرف خداوند بالايت حافظ و نگهبان مى‏باشد، و شيطان برايت نزديك نمى‏گردد، - و اصحاب بيشتر از هر چه به خير حريص بودند - ، آن گاه رسول خدا ص گفت: «وى برايت راست گفته است، ولى درغگوست، مى‏دانى از سه شب به اين طرف با كى صحبت مى‏كنى؟» گفتم: نخير، گفت: «آن شيطان بود». اين چنين در مشكوه (ص 185) آمده است.
و ترمذى اين را از ابوايوب انصارى (رض) روايت نموده  كه: وى طاقچه‏اى داشت و در آن خرما بود، غولى  مى‏آمد و از آن مى‏گرفت. مى‏گويد: از اين امر به رسول خدا ص شكايت نمود. پيامبر ص گفت: «برو، وقتى دى را ديدى بگو: به نام خدا، برويم نزد پيامبر خدا»، مى‏گويد: ابوايوب وى را گرفت، و او سوگند ياد نمود كه ديگر بر نگردد... و مثل آن را، چنانكه در الترغيب (33/3) آمده، متذكر شده است. ترمذى مى‏گويد: حديث حسن و غريب است. و ابونعيم اين را در الدلائل (ص217) از ابوايوب به معناى آن روايت كرده است. و طبرانى اين را از ابواسيد ساعدى (رض) به معناى حديث ابوايوب روايت نموده است. هيثمى (323/6) مى‏گويد: همه رجال آن ثقه دانسته شده‏اند، و در بعضى شان ضعف است. و در اين موضوع حديث ابى بن كعب نيز هست، كه در باب اذكار (354/5) گذشت.
 
عمر (رض) و بر زمين افكندن يك جن و در زنجير انداختن شيطان‏ها در امارتش
طبرانى از ابووائل (رض) روايت نموده، كه گفت: عبداللَّه (رض) گفت: شيطان با مردى از اصحاب پيامبر ص روبرو گرديد، و همراهش كشتى گرفت. مسلمان وى را بر زمين افكند و انگشت ابهامش را دندان گرفت. شيطان گفت: رهايم كن، تا آيتى را برايت بياموزانم، كه هر كسى از ما آن را بشنود روى مى‏گرداند. بنابراين رهايش نمود، ولى او  ابا ورزيد كه برايش بياموزاند. باز همراهش كشتى گرفت، و مسلمان وى را بر زمين افكند، و انگشت ابهامش را دندان گرفت و گفت: آن آيت را برايم بگو، ولى او از آموزانيدن آن برايش ابا ورزيد. هنگامى كه بار سوم وى را گرفت، گفت: آيتى كه در سوره بقره است: [اللَّه لا إله إلَّا هوالحيُّ القَيوم] تا آخرش. براى عبداللَّه گفته شد: اى ابوعبدالرحمن، آن مرد كيست؟ گفت: غير عمر (رض) چه كسى بوده مى‏ تواند؟!
و در روايتى نزد وى از ابن مسعود (رض) هم چنان آمده، كه گفت: مردى از اصحاب پيامبر ص با مردى از جن روبرو گرديد، و همراهش كشتى گرفت، انسان وى را بر زمين افكند، جن برايش گفت: دوباره همراهم كشتى بگير، و او همراهش دوباره گرفت، و انسان وى را بر زمين افكند. آن‏گاه انسان برايش گفت: تو را لاغر و رنگ پريده مى‏بينم، و گويى بازوهايت، بازوهاى سگ باشد. آيا شما گروه‏هاى جن همينطوريد؟ يا تو از ميان شان همينطورى؟ گفت: خير، به خدا سوگند، من در ميان آنان از جثه و جسم بزرگ و قوى برخوردارم. بار سوم همراهم كشتى بگير، اگر مرا بر زمين افكندى من چيزى برايت مى‏آموزانم كه نفعت برساند. باز همراهش كشتى گرفت و وى را بر زمين افكند. و گفت: بيا برايم بياموزان، گفت: آيا آيةالكرسى را مى‏خوانى؟ گفت: آرى، گفت: آن را در هر خانه‏اى كه بخوانى شيطان از آن با بيرون دادن بادهايى چون باد خر بيرون مى‏شود، و تا صبح به آن داخل نمى‏گردد. مردى از قوم گفت: اى ابوعبدالرحمن، آن مرد كدام يك از اصحاب پيامبر ص است؟ مى‏گويد: روى عبداللَّه ترش گرديد، و به سوى وى روى گردانيد و گفت: غير از عمر (رض) چه كسى مى‏باشد؟! هيثمى (71/9) مى‏گويد: اين دو را طبرانى به دو اسناد روايت نموده، و رجال روايت دوم رجال صحيح اند، مگر اينكه شعبى از ابن مسعود نشنيده است، ولى او را درك نموده است، و در راويان طريق اول مسعودى آمده، و او ثقه مى‏باشد، ولى وى دچار اختلاط گرديده بود و براى  ما صحت روايت مسعودى به روايت شعبى معلوم گرديده است، واللَّه اعلم. و ابونعيم در الدلائل (131) از طريق عاصم از زِر از عبداللَّه به معناى آن را روايت كرده است. و ابن عساكر از مجاهد روايت نموده، كه گفت: ما مى‏ گفتيم - يا براى ما گفته مى‏ شد - : شيطان ها در امارت عمر (رض) در زنجيرها قيد بودند، و هنگامى كه وى به شهادت رسيد منتشر گرديدند. اين چنين در المنتخب (385/4) آمده است.
 
ابن زبير و راندن مردى از جن
ابن المبارك از عامربن عبداللَّه بن زبير روايت نموده، كه گفت: عبداللَّه بن زبير (رضى اللَّه عنهما) از عمره در قافله از قريش برگشت. هنگامى كه به يناصب رسيدند، مردى را نزد درختى ديدند. ابن زبير از ايشان پيشى گرفت، هنگامى كه نزد آن مرد رسيد برايش سلام داد، ولى آن مرد برايش اعتنايى ننمود و جواب ضعيفى داد. ابن زبير پايين شد، ولى آن مرد برايش نجنبيد. ابن زبير برايش گفت: از سايه يك طرف شو، و او به كراهت از سايه يكطرف گرديد. ابن زبير مى‏گويد: نشستم و از دستش گرفتم و گفتم: تو كيستى؟ پاسخ داد: مردى از جن هستم، به مجردى كه اين حرف را زد، همه موهاى بدنم برخاست. آن گاه وى را كشاندم و گفتم: تو مردى از جن هستى، و به من همينطور ظاهر مى‏شوى، ناگهان متوجه شدم كه چون حيوانات پاى دارد، وى شكسته شد، و من وى را راندم و گفتم: در حالى كه تو از اهل زمين هستى خود را به من اينطور ظاهر مى‏سازى!! و وى فراركنان رفت. همراهانم آمدند و گفتند: مردى كه نزدت بود چه شد؟ گفتم: وى از جن بود و فرار كرد، مى‏گويد: آن گاه همه شان از سوارى‏هاى خويش بر زمين افتادند، و من هر يكى از آنان را برداشتم و بر سوارى‏هاى شان برابر نمودم، تا اين كه آنان را به حج آوردم و آنان نمى‏دانستند.
و احمد بن ابى الحوارى مى‏گويد: از ابوسليمان دارانى شنيدم كه مى‏گويد: ابن زبير (رضى‏اللَّه عنهما) در يك شب مهتابى بر يكى از سوارى هايش بيرون گرديد، و در تبوك پايين شد، متوجه شد كه بر سوارى‏اش شيخ سفيد سر و سفيد ريش سوار گرديده است. آن‏گاه ابن زبير بر وى حمله نمود، و او از سوارى پايين گرديد، و ابن زبير خود سوارى اش را سوار شد و رفت. مى‏گويد: همان جن صدايش نمود: به خدا سوگند، اى ابن زبير، اگر در قلبت از من امشب ترس به اندازه يك موى داخل مى‏شد مى‏دريدمت. گفت: از تو اى لعين در قلب من چيزى داخل مى‏شود؟ براى اين حكايت شواهدى ازوجوه ديگرى كه جيد اند روايت شده است. اين چنين در البدايه (335/8) آمده است.
 
اصحاب و شنيدن صداهاى جمادات  
ابوذر (رض) و شنيدن تسبيح سنگريزه در دست پيامبر ص و در دست بعضى اصحاب
بزار از سويد بن زيد روايت نموده، كه گفت: ابوذر را ديدم كه تنها در مسجد نشسته است، من آن را غنيمت دانستم و نزدش نشستم، و عثمان (رض) را برايش يادآور شدم. وى گفت: براى عثمان ابداً جز خير نمى‏گويم، به سبب چيزى كه نزد رسول خدا ص ديدم. من اوقات فراغت رسول خدا ص را پيگيرى مى‏نمودم و از وى مى‏آموختم. روزى رفتم كه وى بيرون شده است، دنبالش نمودم، وى در جايى نشست و من هم نزدش نشستم، گفت: «اى ابوذر، چه تو را آورده است؟» مى‏گويد: گفتم: خدا و رسولش مرا اينجا آورده‏اند. مى‏گوي