رض) به سويم بيرون گرديد و گفت: داخل شو، خداوند رحمت كند، چون خبر اسلام آوردن تو براى ما رسيده است. گفتم: من درست وضو كردن را نمى‏دانم. آن  گاه او آن را برايم آموزانيد، بعد داخل مسجد شدم، و رسول خدا ص را بر منبر ديدم كه بيانيه مى‏دهد، و گويى كه مهتاب در شب چهاردهم باشد، و مى‏گويد: «هر مسلمانى كه خوب و درست وضو نمايد، وبعد از آن نمازى بخواند كه آن را حفظ نمايد و بداند داخل جنت مى‏شود». آن گاه عمربن الخطاب (رض) برايم گفت: يا بر اين گفته ات برايم گواه مى‏آورى يا با زدن براى ديگران درس عبرتت مى‏گردانم، آن گاه شيخ قريش عثمان بن عفان (رض) برايم شهادت داد، و او شهادت وى را پذيرفت. اين چنين در الكنز (34/7) آمده است. و ابونعيم اين را در دلائل النبوه (ص30) از ابوهريره به مثل آن روايت نموده، مگر اين كه در روايت وى آمده:
أرشدني رشداً بها هديتا
لا جعت يا هذا و لا عريتا
ولا صحبت صاحباً مقتياً
لا يثوين الخير إن ثويتا و طبرانى اين را از محمدبن ابى حمى از پدرش روايت نموده، كه گفت: روزى عمر (رض) براى ابن عباس (رضی الله عنهم) گفت: برايم حديثى بيان كن، كه مرا به آن در شگفت اندازى، گفت: خريم بن فاتك اسدى برايم حديث بيان داشت، و مثل آن را ذكر نموده. و اين را محمدبن عثمان بن ابى شيبه در تاريخش و ابوالقاسم بن بشران هم روايت كرده‏اند. اين چنين در الإصابه (353/3) آمده است. هيثمى (251/8) مى‏گويد: اين را طبرانى روايت نموده، و در آن كسانى‏اند كه من آنان را نمى‏شناسم. و حاكم (621/3) اين را از طريق حسن بن محمدبن على از پدرش روايت نموده، كه گفت: عمر گفت... و به معناى آن را يادآور شده است. ذهبى مى‏گويد: به صحت نرسيده است. و اين را هم چنان اموى، چنانكه در البدايه (353/3) آمده، روايت نموده است.
 
دعاى رسول خدا ص بر عتيبه بن ابى لهب هنگامى وى را اذيت نمود، و داستان هلاكت وى
طبرانى از قتاده به شكل مرسل روايت نموده، كه گفت: عتيبه بن ابى لهب با ام كلثوم دختر رسول خدا ص ازدواج نمود، و رقيه دختر ديگر رسول خدا ص در همسرى برادرش عتبه بن ابى لهب قرار داشت، و هنوز با وى همبستر نشده بود كه رسول خدا ص مبعوث گرديد. هنگامى كه اين قول خداوند نازل گرديد:
(تبت يدا أبى لهب). (مسد :1)
ترجمه: «هلاك شد هر دو دست ابولهب».
ابولهب به دو فرزند خود عتبه و عتيبه گفت: سرم بر سر شما دو حرام است، اگر دختران محمّد را طلاق ندهيد، و مادرشان دختر حرب بن اميه - كه (حماله  الحطب) يعنى «بردارنده هيزم» ميباشد - گفت: اى پسرانم، آن دو را طلاق بدهيد، چون آنها بى دين شده‏اند. بنابراين هر دو را طلاق دادند. و هنگامى كه عتيبه، ام كلثوم را طلاق داد، نزد رسول خدا ص در وقت مفارقت از وى آمده گفت: به دينت كافر شدم، و دخترت را رها نمودم، نه پيش من بيا و نه من پيش تو ميآيم، بعد از آن بر رسول خدا ص حمله نمود، و پيراهن وى را پاره كرد، و اين در حالى بود كه وى براى تجارت به طرف شام در حركت بود. پيامبر ص فرمود: «اما من از خداوند ميخواهم تا سگش را بر تومسلّط گرداند». وى در ميان تاجرانى از قريش بيرون رفت، تا به مكانى كه به آن «زرقاء» گفته ميشد رسيد، از طرف شب پايين آمدند، در آن شب شير به اطراف آنها گشت زد، عتيبه ميگفت: واى بر مادرم، اين - به خدا سوگند - چنان كه محمّد گفته بود مرا هلاك ميكند، قاتل من ابن ابى كبشه است،  و او در مكّه و من در شام هستم. آن شير در ميان مردم صبحگاهان به جان وى حمله آورد، و با يك گاز گرفتن (و فشار دادن) به قتلش رسانيد. زهير بن علاء ميگويد: هشام بن عروه از پدرش براى مان بيان نمود كه: چون آن شب شير بر ايشان گذشت و دوباره برگشت، بعد آنها خوابيدند، و عتيبه در وسط شان جاى داده شد. آن گاه آن درنده آمده با عبور نمودن از ميان آنها سر عتيبه را گرفت و آن را شكافت، و (حضرت) عثمان بن عفّان پس از رقيه با ام‏كلثوم(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) ازدواج نمود. هيثمى (18/6) ميگويد: در اين زهيربن علاء آمده و او ضعيف ميباشد.( ابن ابى كبشه: هدفش رسول خدا ص است، چون مشركين به خاطر استهزاء و با ارتباط دادن پيامبر ص به شوهر بى بى حليمه مادر رضاعيى اش، كه به او ابوكبشه مي گفت‏ند، او را چنين نام دادند. م.)
 
جن و آوردن خبر نبوت پيامبر ص براى سوادبن قارب
بخارى از ابن عمر (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: هرگاه از عمر مى‏شنيدم كه براى چيزى مى‏گويد من اين را اينطور مى‏پندارم، آن چيز همانطور مى‏بود كه وى مى‏پنداشت. در حالى كه عمربن الخطاب نشسته بود، مرد زيبايى از پهلويش عبور نمود. گفت: يا گمان من خطا نموده است، يا اين بر دينش در جاهليت قرار دارد، و يا كاهن آنان بوده است. اين مرد را نزد من حاضر سازيد. وى طلب گرديد، و آن سخن را برايش بازگو نمود، گفت: چون امروز، روزى را نديدم كه مرد مسلمانى به اين صورت استقبال گردد، عمر گفت: من تو را سوگند مى‏دهم، كه برايم خبر بدهى، گفت: من كاهن ايشان در جاهليت بودم، عمر گفت: شگفت انگيزترين خبرى را كه جنت برايت آورد چه بود؟ گفت: روزى در حالى كه در بازار قرار داشتم، نزدم آمد و من ترس و هراس را در وى مى‏دانستم، و گفت: 
ألم ترالجن و إبلاسها
و يأسها من بعد إنكاسها
و لحوقها بالقلاص و أحلاسها
ترجمه: «آيا به سوى جن و حيرت زدگى و نااميدى اش بعد از سرافكندگى اش و پيوستنش به شترهاى چاق و پالان‏هاى آنان نمى‏بينى».
عمر گفت: راست مى‏گويد: در حالى كه من نزد خدايان آنان خوابيده بودم، مردى از آنان گوساله‏اى را آورد و ذبحش نمود، آن گاه صدا كننده‏اى بر وى فرياد كشيد، و هيچ صدا كننده‏اى را بلند آوازتر از وى نشنيده بودم. مى‏گفت: اى بى شرم، نجات فرا رسيده است، مرد فصيحى مى‏گويد: لاإله إلاَّ اللَّه، آن گاه قوم برخاستند، گفتم: تا اين كه ندانم در عقب اين چيست از جايم نمى‏روم. باز صدا نمود: اى بى شرم، نجات فرا رسيده است، مرد فصيحى مى‏گويد: لاإله إلاَّ اللَّه، آن گاه برخاستم، و جز اندك درنگ ننموده بوديم، كه گفته شد: اين نبى است. اين را بخارى به تنهايى روايت نموده، و اين مرد سوادبن قارب مى‏باشد.
حديث وى از طرق ديگر هم طويل‏تر و مشرح‏تر از روايت بخارى روايت گرديده است، حافظ ابويعلاى موصلى از محمدبن كعب قرظى روايت نموده، كه گفت: روزى در حالى كه عمربن الخطاب (رض) نشسته بود، ناگهان مردى از پهلويش عبور نمود، گفته شد: اى اميرالمؤمنين، آيا اين عبور كننده را مى‏شناسى؟ گفت: اين كيست؟ گفتند: اين سوادبن قارب است، كسى كه جن تابعش خبر ظهور رسول خدا ص را برايش آورد. مى‏گويد: عمر كسى را نزدش روان نمود، و برايش گفت: تو سوادبن قارب هستى؟ گفت: آرى، افزود: تو حالا هم بر همان كهانت خود قرار دارى؟ مى‏گويد: وى غضب شد و گفت: اى اميرالمومنين، از وقتى كه مسلمان شده‏ام هيچ كسى چنين چيزى را در مقابلم نگفته  است!! عمر گفت: سبحان‏اللَّه!! بر شركى كه ما قرار داشتيم، بزرگتر از كهانتى است كه تو بر آن قرار داشتى. اين را برايم خبر بده كه تابع جنى‏ات چگونه تو را از ظهور رسول خدا ص آگاهانيد؟ گفت: آرى، اى اميرالمؤمنين، در 