 سازيد، و پيامبر خدا ص را دعوت نكنيد، چون من بر وى از يهودمي‏ترسم، تا به خاطر من به او آسيبى نرسد.
و به پيامبر ص وقتى كه صبح شد خبر داده شد، وى آمد و بر قبرش ايستاد، و مردم با او صف بستند، بعد از آن دست‏هاى خود را بلند نموده گفت: «بار خدايا، با طلحه در حالى روبرو شو، كه به وى بخندى و او به طرف تو بخندد». 
و اين را همچنان طبرانى از طلحه بن مسكين از طلحه بن براء (رض) روايت نموده كه: وى نزد پيامبر ص آمد و گفت: باز كن - يعنى دستت را - كه با تو بيعت كنم، پيامبر ص گفت: «و اگرچه تو را به قطع روابط والدينت امر بكنم؟» گفتم: نخير، باز دوباره نزد وى مراجعه نمودم و گفتم: دستت را باز كن كه با تو بيعت كنم، گفت: «برچه؟» گفتم: بر اسلام، فرمود: «و اگرچه تو را به قطع روابط والدينت امر كنم؟» گفتم: نخير، و باز براى بار سوم مراجعه نمودم - وى مادرى داشت، كه از همه مردم به او نيكى كننده‏تر و خدمتگزارتر بود - آن گاه پيامبر ص به او گفت: «اى طلحه، در دين ما قطع صله رحم وجود ندارد، ولى خواستم در دين تو شكى نباشد». بعد اسلام آورد، و اسلامش نيكو و درست شد ، بعد از آن مريض شد و پيامبر ص عيادتش نمود، و او را بيهوش يافت، آن گاه پيامبر ص گفت: «گمانمي‏كنم، طلحه در همين شبش وفاتمي‏كند، و اگر به هوش آمد كسى را نزد من بفرستيد»، طلحه در دل شب به هوش آمد و گفت: پيامبر ص عيادتم ننمود؟ گفتند: بلى [آمده بود]، و او را از آنچه پيامبر ص گفته بود خبر كردند. وى گفت: در اين ساعت كسى را نزد وى ارسال نكنيد، تا خزنده‏اى وى را نگزد يا چيزى به او نرسد، و اگر درگذشتم، از طرف من به او سلام برسانيد، و به او بگوييد كه بايد برايم مغفرت بخواهد. هنگامى كه پيامبر ص نماز صبح را خواند از وى پرسيد، وى را از مرگ و گفته او خبر دادند. [راوى]مى‏گويد: آن گاه پيامبر ص [دست خود را] بلند كرد وگفت: «بار خدايا، با وى در حالى ملاقات كن، كه به طرف تو بخندد، و تو به طرف او بخندى». 
 
عبد اللَّه  بن حُذافه و محبت پيامبر ص
ابن عساكر از زهرى روايت نموده، كه گفت: از عبد اللَّه  بن حذافه (رض) به پيامبر ص شكايت برده شد، كه وى صاحب مزاح و باطل است، گفت: «بگذاريدش، زيرا براى او شكمى است  كه خدا و پيامبرش را دوست مي‏دارد». 
 
قول پيامبر ص وقتى كه جنازه عبد اللَّه  بن ذى البِجَادَين حمل شد
ابن ماجه، بغوى، ابن منده و ابونعيم از ادرع (رض) روايت نموده‏اند، كه گفت: شبى آمدم كه از پيامبر ص حراست نمايم، متوجه شدم كه شخصى با آواز بلند قرائت مي‏كند، آن گاه پيامبر ص بيرون رفت، گفتم: اى رسول خدا، اين شخص رياكار است، فرمود: «اين عبد اللَّه  بن ذى البجادين است». بعد وى در مدينه درگذشت، و از تكفين و تجهيزش فارغ شدند، و جسدش را حمل نمودند، آن گاه پيامبر ص گفت: «به وى نرمى كنيد، خداوند به وى رحم و مهربانى كند، او خدا و رسولش را دوست مي‏داشت»، و بر قبر حاضر شد و گفت: «برايش وسيع سازيد، خداوند بر وى وسعت نمايد»، بعضى اصحاب وى گفتند: اى رسول خدا، بر وى غمگين شدى؟ گفت: «او خدا و رسولش را دوستمي‏داشت». 
 
قصه‏ هاى ابن عمر، زيدبن دَثِنه و خُبَيب بن عدى (رضى‏ اللَّه  عنهم) در محبت پيامبر ص
ابن سعد  از عبدالرحمن بن سعد روايت نموده، كه گفت: من نزد ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) بودم كه پايش خواب رفت، گفتم: اى ابوعبدالرحمن پايت را چه شده است؟ گفت: عصبش از اينجا جمع شده است. گفتم: محبوب‏ترين مردم را براى خودت صدا كن. گفت: يا محمد، و آن را با صداى بلند گفت.
و قول زيدبن دثنه (رض) وقتى كه ابوسفيان هنگام كشته شدنش به او گفت: اى زيد تو را به خدا سوگند مي ‏دهم، آيا دوست دارى كه اكنون محمد به جاى تو نزد ما باشد و گردنش را بزنيم و تو در اهل خود باشى؟ پاسخ داد: به خدا سوگند، من دوست ندارم اكنون محمد را در همانجايش كه در آن هست خارى برسد كه اذيتش نمايد، و من در اهل خود نشسته باشم!! ابوسفيان گفت: هيچكس از مردم را نديدم كه كسى را چنانكه اصحاب محمد، محمد را دوست دارند، دوست داشته باشد. و قول خبيب (رض) وقتى كه او را صدا كردند و سوگندش دادند: آيا دوست دارى كه محمد در جاى تو باشد؟ گفت: نخير، سوگند به خداوند بزرگ!! من دوست ندارم كه مرا به عوض خارى كه در قدمش بخلاند آزاد نمايد... در بخش رغبت و علاقمندى صحابه به مرگ وكشته شدن در راه خدا گذشت.
 
نامه پيامبر ص به مَقُوقِس پادشاه اسكندريه
بيهقى از عبداللَّه بن عبدالقارى (رض) روايت نموده كه: پيامبر خدا ص حَاطِب بن ابى بَلْتَعَه (رض) را نزد مَقُوقِس پادشاه اسكندريه فرستاد، وى با نامه پيامبر خدا ص نزد مَقُوقِس رفت، مقوقس نامه پيامبر ص را بوسيد و حاطِب را عزت و احترام نمود، و از وى به درستى ميزبانى كرد، و هنگام مرخص نمودن حاطب، هدايايى را براى پيامبرص ارسال داشت كه عبارت بودند از: يك دست لباس، يك رأس قاطر با زينش و دو كنيز، كه يكى از آنها ماريه، مادر ابراهيم (پسر پيامبر خدا) بود، و ديگرى را پيامبر خدا ص، به محمدبن قيس عبدى بخشيد.
بيهقى همچنين از حاطب بن ابى بَلْتَعَه (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص مرا نزد مقوقس پادشاه اسكندريه فرستاد، مي‏گويد: من نامه پيامبر خدا ص را به او تقديم داشتم، او مرا در منزل خود جاى داد، (و مزبانى از من در آنجا صورت پذيرفت) و نزد وى اقامت داشتم، سپس مقوقس در حالى كه فرماندهان ارتش خود را جمع نموده بود، مرا طلب نموده گفت: از تو سخنى مي‏پرسم، دوست دارم كه آن را بفهمي، حاطب مي‏گويد: گفتم: بفرما، پرسيد: مرا از رفيقت خبر بده كه آيا او نبى نيست؟ گفتم: بلكه وى رسول خداست. مقوقس گفت: در صورتى كه چنين باشد، چرا بر قومش دعاى بد ننمود، چون قومش وى را از شهرش به جاى ديگرى بيرون كردند؟ مي‏گويد: پرسيدم: آيا درباره عيسى بن مريم شهادت نمي‏دهى كه پيامبر خداست؟ گفت: درين ترديدى نيست كه وى پيامبر خداست. گفتم: پس چرا وى، در حالى كه قومش او را گرفتند و خواستند تا به دارش بزنند، بر آنها دعاى بد ننمود تا خداوند ايشان را هلاك سازد، تا جايى كه (بدون هيچ دعايى) خداوند او را به آسمان دنيا بلند نمود؟ مقوقس گفت: تو حكيمي هستى كه از نزد حكيمي آمده‏اى. اين هدايايى است كه آنها را با تو براى محمّدص روانه مي‏كنم. و عده‏اى را مي‏فرستم براى اين كه از تو تا رسيدن به جاى امنت بدرقه نمايند. راوى مي‏گويد: او به پيامبر خدا ص سه كنيز اهدا نمود، كه از جمله آنها مادر ابراهيم پسر پيامبر خدا ص مي‏باشد، و يكى ديگر از آنها را رسول خدا ص به حسان بن ثابت انصارى بخشيد، و هداياى ديگرى را نيز براى پيامبر ص ارسال داشت. اين چنين در البدايه (272/4) آمده. و حديث حاطب را ابن شاهين نيز، چنان كه در الاصابه (300/1) آمده، روايت كرده است.
    
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1151.txt">اصحاب و ترجيح محبت پيامبر ص بر محبت خودشان  </a><a class="text" href="w:text:1152.txt">آنچه  ميان عمر و عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) در اين باره اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:1153.txt">حديث ابوسعيد خُدرى در باره كسى كه در مدينه وفات مي ‏نمود</a><a class