يان و دين شان به آنها ميرسانيد ذكر ميكردند - عمرو ميگويد: رسول خدا ص ميگفت: «بلى، من هستم كه اين را ميگويم». عمرو گويد: مردى از آنها را ديدم كه گريبان رسول خدا ص را گرفت، و ابوبكر (رض) براى دفاع از وى برخاست، در حالى كه گريه ميكرد: ميگفت: آيا مردى را به خاطر اين كه ميگويد: پروردگارم خداوند است به قتل ميرسانيد؟! بعد از آن از پيامبر خدا ص منصرف شدند، آن شديدترين حالتى بود، كه قريش در مقابل وى انجام داد. هيثمى (16/6) ميگويد: ابن اسحاق به سماع تصريح نموده است، بقيه رجال آن رجال صحيح اند.
اين را همچنان بيهقى از عروه (رض) روايت نموده، كه گفت: به عبداللَّه بن عمرو بن العاص (رضي اللَّه‏ عنهما) گفتم: كدام عداوت و دشمنى از قريش را (در مقابل رسول خدا ص) سخت‏تر و شديدتر ديدى؟... و حديث را به طولش به مانند آن، چنان كه در البدايه  (46/3) ذكر شده، روايت نموده است.
و ابويعلى از اسماء بنت ابى بكر(رضي اللَّه‏عنهما) روايت نموده كه آنها به وى گفتند: شديدترين كارى را كه ديدى مشركين در مقابل رسول خدا ص انجام دادند كدام بود؟ اسماء گفت: مشركين در مسجد نشسته بودند، و پيامبر خدا ص و آنچه را وى درباره خدايان شان ميگفت با هم ياد ميكردند، در حالى كه آنها در اين حالت قرار داشتند، ناگهان رسول خدا ص پيدا شد، آن گاه همه آنها به سوى وى برخاستند، و نعره‏اى به ابوبكر (رض) رسيد، گفتند: به دوستت برس او را درياب. او از نزد ما بيرون رفت، وى چهار گيسو داشت و ميگفت: واى بر شما: (أتقتلون رجلاً أن يقول ربي اللَّه و قد  جاء كم بالبينات من ربكم؟!). آنها پيامبر خدا ص را گذاشتند  و به سوى ابوبكر (رض) روى آوردند. اسماء ميگويد: ابوبكر (رض) در حالى دوباره نزد ما برگشت، كه به چيزى از گيسوهايش دست نميبرد، مگر اين كه همراه دستش (كنده شده) ميآمد، و ميگفت: (تباركت يا ذا الجلال و الاكرام)، ترجمه: «با بركت هستى اى صاحب بزرگى و عزّت». هيثمى (17/6) ميگويد: در اين روايت تدروس پدربزرگ ابوزبير آمده، وى را نشناختم، و بقيه رجال آن ثقه‏اند. اين را ابن عبدالبر در الاستيعاب (247/2) از ابن عيينه، از وليد بن كثير، از ابن عبدوس از اسماء(رضي اللَّه‏ عنها) ذكر نموده... و مانند حديث قبل را متذكر گرديده، و به همين اسناد اين را ابونعيم در الحليه  (31/1) به اختصار روايت كرده، و در آن آمده است: ابن تدروس از اسماء، و ابويعلى از انس بن مالك (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: بارى رسول خدا ص را زدند، و بيهوش گرديد، آن گاه ابوبكر (رض) برخاست و چنين فرياد ميكشيد: واى بر شما: (أتقتلون رجلاً أن يقول ربي  اللَّه؟!). مشركين پرسيدند: اين كيست؟ گفتند: ابوبكر ديوانه. اين را همچنين بزار روايت نموده، و افزوده است: رسول خدا ص را گذاشتند، و به سوى ابوبكر (رض) روى آوردند. و رجال آن، چنان كه هيثمى (17/6) ميگويد، رجال صحيح‏اند. اين را همچنين حاكم (67/3) روايت كرده، و گفته است: اين حديث به شرط مسلم صحيح ميباشد، ولى بخارى و مسلم آن را روايت نكرده‏اند. 

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2651.txt">پندها و اندرزهاى سلمان فارسى (رض)</a><a class="text" href="w:text:2652.txt">پندها و اندرزهاى ابودرداء (رض)</a><a class="text" href="w:text:2653.txt">پندها و اندرزهاى ابوذر (رض)</a><a class="text" href="w:text:2654.txt">پندها و اندرزهاى حذيفه بن يمان (رض)   مرده زنده‏ ها</a><a class="text" href="w:text:2655.txt">پندها و اندرزهايش در فتنه و امور ديگر</a><a class="text" href="w:text:2656.txt">پندها و اندرزهاى ابى بن كعب (رض)</a><a class="text" href="w:text:2657.txt">پندها و اندرزهاى زيدبن ثابت (رض)</a><a class="text" href="w:text:2658.txt">پندها و اندرزهاى عبداللَّه بن عباس (رضى‏ اللَّه عنهما)</a><a class="text" href="w:text:2659.txt">پندها و اندرزهاى عبداللَّه بن عمر (رضى‏ اللَّه عنهما)</a><a class="text" href="w:text:2660.txt">پندها و اندرزهاى عبداللَّه بن زبير (رضى‏ اللَّه عنهما)</a></body></html>پندها و اندرزهاى سلمان فارسى (رض)
ابونعيم در الحليه (207/1) از جعفربن برقان روايت نموده، كه گفت: براى ما خبر رسيده، كه سلمان فارسى مى‏گفت: سه چيز مرا خندانيد و سه چيز گريانيد، از اميدوار دنيا خنديدم، در حالى كه مرگ در طلبش است، و از غافلى خنديدم، كه از وى غفلت كرده نمى‏شود،  و از كسى كه خنده شديد و مى‏نمايد خنديدم، چون وى نمى‏داند كه با اين عمل آيا پروردگارش را خشمگين مى‏سازد، يا راضى مى‏گرداند. و سه چيز گريانيدم: جدايى دوستان، محمد ص و حزبش، پيش آمد هولناك در وقت سختى جان كندن و ايستادن در پيش روى پروردگار عالميان، هنگامى كه نمى‏دانم، برگشتم به سوى دوزخ مى‏باشد يا به سوى جنت.
و ابونعيم در الحليه (204/1) از سلمان (رض) روايت نموده، كه گفت: خداوند تعالى، وقتى براى بنده‏اى اراده شر يا هلاكت نمايد، حيا را از وى مى‏كشد، و او را مبغوض و منفور مى‏يابى، وقتى مبغوض و منفور گرديد، رحمت از وى كشيده مى‏شود، و وى را بداخلاق و زشت مى‏يابى، وقتى اينطور گرديد، امانت از وى كشيده مى‏ شود، و او را خاين مى‏يابى، و وقتى اينطور گرديد، گردن بند اسلام از گردنش كشيده مى‏شود، و لعين و ملعون مى‏گردد.
و ابونعيم در الحليه (207/1) از سلمان (رض) روايت نموده، كه گفت: مثال مؤمن در دنيا، چون مثال مريضى است كه طبيبش همراهش است و درد و دوايش را مى‏داند، پس وقتى چيزى را اشتها نمود كه برايش ضرر مى‏رساند، وى را باز مى‏دارد، و مى‏گويد: به آن نزديك مشو، چون تو اگر به آن دست يابى هلاكت مى‏كند، و او را تا آن وقت منع مى‏نمايد، كه از دردش تندرست شود، مؤمن هم همينطور است، اشتهاى چيزهاى زيادى را، كه غير خودش آن‏ها را در زندگى دارد، مى‏كند، ولى خداوند وى را منع مى‏كند، و از آن باز مى‏داردش، تا اين كه مى‏ميراندش و داخل جنتش مى‏كند.
و ابونعيم در الحليه (205/1) از يحيى بن سعيد روايت نموده كه: ابودرداء براى سلمان (رضى‏اللَّه عنهما) نوشت: به سرزمين مقدس بيا، سلمان برايش نوشت: زمين هيچ كسى را مقدس نمى‏سازد، انسان را فقط عملش مقدس مى‏سازد، برايم خبر رسيده، كه طبيب  گردانيده شده‏اى، اگر درست و سالم بسازى، خوشى بادا برايت، و اگر خود را طبيب وانمود سازى و طيبى نباشى، از اين بترس كه انسانى را به قتل رسانى و داخل دوزخ شوى. ابودرداء بعد از آن وقتى ميان دو تن فيصله مى‏ نمود، و آنان از نزدش روى مى‏گردانيدند، به سوى شان مى‏نگريست و مى‏گفت: سوگند به خدا، طبيب نمايشى بوده‏ام برگرديد، و قصه تان را برايم دوباره بگوييد.
 
پندها و اندرزهاى ابودرداء (رض)
ابونعيم در الحليه (210/1) از حسان بن عطيه روايت نموده كه: ابودرداء (رض) مى‏گفت: تا وقتى برگزيدگان تان را دوست داشته باشيد، و چيزى كه به حق درباره تان گفته مى‏شود، آن را بدانيد، به خير مى‏باشيد، چون داناى حق چون عامل به آن است. و بيهقى اين را در شعب الايمان و ابن عساكر از ابودرداء به مثل آن، چنانكه در الكنز (224/8) آمده، روايت كرده‏اند.
و ابونعيم در الحليه (211/1) از ابودرداء (رض) روايت نموده، كه گفت: مردم را به آنچه مكلف مسازيد، كه به آن مكلف نشده‏اند، و مردم را به عوض پروردگارشا