ل خدا، برايم بيفزاى، گفت: «حق را اگر چه تلخ باشد بگو». گفتم: اى رسول خدا، برايم بيفزاى، گفت: «تو را از [عيب گيرى] مردم، آنچه از نفس خودت مى‏دانى، باز دارد، و بر آنان در  عملى كه خودت انجام مى‏دهى خشمگين مشو، همينقدر عيب برايت كافى است، كه از مردم آنچه را بدانى، كه در نفس خودت نمى‏دانى‏اش، و بر آنان در آنچه خشمگين شوى، كه خودت انجامش مى‏دهى». بعد از آن با دستش بر سينه‏ام زد و گفت: «اى ابوذر، عقلى مانند تدبير نيست، پرهيزگاريى مانند خود را نگه داشتن نيست و حسبى مانند اخلاق نيكو نيست». منذرى در الترغيب (473/3) مى‏گويد: ابراهيم بن هشام بن يحياى غسانى اين را به تنهايى از پدرش روايت نموده است، و اين حديث طويل است، كه در اولش انبياء عليهم السلام را ياد نموده است، و من اين بخش آن را، به سبب موجوديت حكمت‏هاى بزرگ و اندرزهاى سترگ در آن، ذكر نمودم. و حديث را به شكل كامل ابونعيم در الحليه (166/1) از طريق ابراهيم بن هشام روايت نموده است. و هم چنان حسن بن سفيان و ابن عساكر اين را به صورت كامل، چنانكه در الكنز (201/8) آمده، روايت نموده‏اند.

آيا مى‏ دانيد، مثال هر يكى از شما و مثال خانواده و مال و عملش چطور است؟
رامهرمزى در الامثال از عايشه (رضى‏اللَّه عنها) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص روزى براى يارانش گفت: «آيا مى‏دانيد، مثال هر يكى از شما و مثال خانواده و مال و عملش چگونه است؟» گفتند: خدا و رسولش داناتراند، گفت: «مثال هر يكى از شما، و مثل مال و خانواده و فرزند و عملش، چون مثال مردى است كه سه برادر داشته باشد، وقتى مرگش فرا در رسد، يكى از همان برادرانش را طلب نمايد و بگويد: آنچه بر من نازل شده است كه خودت مى‏بينى، پس براى من نزدت چيست، و برايم پيش خود چه دارى؟ مى‏گويد: از تو نزدم اين است، كه پرستاريت نمايم، خسته و افسرده ات نسازم و به كار و امورت رسيدگى نمايم، وقتى مردى غسلت بدهم، كفنت كنم، و با حمل كنندگان حملت نمايم، يك نوبت حملت نمايم، و يك نوبت دم راستى كنم، و وقتى برگشتم، براى كسى كه مرا از تو مى‏پرسد: از تو به خوبى ياد نمايم. اين برادرش است و جزء خانواده‏اش مى‏باشد. وى را چگونه مى‏يابيد؟» گفتند: اى رسول خدا، چيزى را كه در آن نفع باشد نمى‏شنويم. «بعد از آن براى برادر ديگرش مى‏گويد: آيا آنچه را بر من نازل شده مى‏بينى، پس براى من در پيشت چيست، و برايم نزدت چه دارى؟ مى‏گويد: تا وقتى در شمار زندگان باشى برايت نفع رسانيده مى‏توانم، وقتى مردى،تو را به جايى و راهى برده مى‏شود، و مرا به جايى و راهى برده مى‏شود، اين برادرش، مالش است، وى را چگونه مى‏يابيد؟» گفتند: اى رسول خدا، نفعى نمى‏شنويم، «باز براى برادر ديگرش مى‏گويد: آيا آنچه را بر من نازل شده مى‏بينى، و آنچه را خانواده و مالم برايم پاسخ دادند مى‏دانى، پس برايم نزد تو چيست و برايم در پيشت چه دارى؟ مى‏گويد: من در قبرت همراهت هستم، در وقت وحشت و تنهاييت همصحبتت هستم، در روز وزن اعمال در ترازويت مى‏نشينم و آن را گران مى‏سازم. اين برادرش، عملش است، وى را چگونه مى‏بينيد؟» گفتند: اى رسول خدا ص وى بهترين برادران و بهترين همراهان است، رسول خدا ص گفت: «قضيه همينطور است». عايشه (رضى‏اللَّه عنهما) مى‏گويد: آن گاه عبداللَّه بن كُرز نزدش برخاست و گفت: اى رسول خدا، آيا برايم اجازه مى‏دهى، كه اين كلام را در رشته نظم در آورم و از آن ابياتى سازم؟ گفت: «آرى»، وى رفت و بعد از سپرى نمودن شبى نزد رسول خدا ص آمد، و در پيش رويش ايستاد، و مردم جمع گرديدند و او شروع نموده سرود:
فإنى و أهلي والذي قدمت يدي
كداع إليه صحبه ثم قائل
لإخوته إذهم ثلاثة إخوة
أعينوا على أمربى اليوم نازل
فراق طويل غير متثق به
فماذا لديكم في الذي هو غائل
فقال امرؤ منهم أنا الصاحب الذي
أطيعك في‏ما شئت قبل التزايل
فأما إذا جدَّ الفراق فإنني
لما بيننا من خُلة غيرُ واصل
فخذ ما اردت الان منى فاننى
سيسلك بى في مَهْيَل من مهايل
فان تبقنى لا تبق فاستنفدننى
و عجل صلاحا قبل حتف مُعاجلِ
و قال امرؤ قد كنت جدا احبه
و اوثره من بينهم في التفاضل
غنائى انى جاهد لك ناصح
اذا جد جدالكرب غير مقاتل
ولكننى باك عليك و معول
و مثن بخير عند من هو سائلى
و متبع الماشين امشى مشيعا
اعين برفق عقبة كل حامل
الى بيت مثواك الذى انت مدخل
ارجع مقرونا بما هو شاغلى
كان لم يكن بينى و بينك خلة
و لا حسن و دمرة في التناذل
فذلك اهل المرء ذاك غناؤهم
و ليس و ان كانوا حراصا بطائل
و قال امرو منهم انا الاخ لاترى
اخالك مثلى عند كرب الزلازل
لدى القبر تلقانى هنالك قاعدا
اجادل عنك القول رجع التجادل
وأقعد يوم الوزن في الكفة التى
تكون عليها جاهدا في التثاقل
فلا تنسني و اعلم مكانى فاننى
عليك شفي‏ق ناصح غير خاذل
فذلك ما قدمت من كل صالح
تلاقيه إن أحسنت يوم التواصل
آن گاه از قول وى رسول خدا ص گريه نمود، و مسلمانان هم گريه كردند، و عبداللَّه بن كرز از نزد هر گروهى از مسلمانان كه عبور مى‏نمود، وى را طلب مى‏نمودند و از وى مى‏خواستند كه آن را براى شان بخواند، وقتى براى‏شان مى‏خواند گريه مى‏كردند. اين چنين در الكنز (124/8) آمده است. و اين را هم چنان جعفر فريابى در كتابش الكنى، ابن ابى عاصم در الوحدان، ابن شاهين، ابن منده در الصحابة و ابن ابى الدنيا در الكفاله، همه شان از طريق محمدبن عبدالعزيز زهرى از ابن شهاب از عروه از عايشه (رضى‏اللَّه عنها) به مثل آن، چنانكه در الإصابه (362/2) آمده، روايت نموده‏اند.
 
پندها و اندرزهاى اميرالمؤمنين عمربن الخطاب (رض)  
پندها و اندرزهاى وى براى مردى
دينورى از عمر (رض) روايت نموده، كه وى مردى را نصيحت نموده گفت: مردم تو را از نفست غافل نسازند، چون كار بر تو بر مى‏گردد نه بر ايشان، روز را در گشتن سپرى مكن، چون عملى را كه انجام مى‏دهى بر تو نوشته و حفظ مى‏گردد، ووقتى بدى نمودى نيكى نما، چون من چيزى را زودرس‏تر و تيز درك كننده‏تر از نيكى براى گناه گذشته و قديمى نمى‏بينم. اين چنين در الكنز (208/8) آمده است.
 و بيهقى از عمر (رض) روايت نموده،  كه گفت: از چيزى كه اذيتت مى‏رساند كناره‏گيرى كن، و دوست صالح برگزين، و به ندرت همچو دوست را ميابى، و در كارت با كسانى مشوره كن كه از خدا مى‏ترسند. اين چنين در الكنز (208/8) آمده است.
 
هجده حكمت عمر (رض)
خطيب، ابن عساكر و ابن نجار از سعيدبن مسيب روايت نموده‏اند كه گفت: عمر بن الخطاب (رض) براى مردم هجده سخن وضع نمود، كه همه‏اش حكمت است، وى گفت: بهترين سزا براى كسى كه به خاطر اطاعت تو از خدا نافرمانى نموده اين است، كه تو با نافرمانى وى از خدا اطاعت كنى، كار برادرت را به خوب‏ترين وجهش توجيه كن، مگر در صورتى كه از وى نزدت عملى بيايد كه از توجيهش عاجز بمانى، و به خاطر حرفى كه از مسلمانى بر آمد، وقتى برايش توجيه‏اى در خير ميابى، گمان بد مكن، كسى كه نفسش را به تهمت‏ها عرضه مى‏نمايد، بايد كسى را كه به وى گمان بد مى‏نمايد ملامت نكند، كسى كه راز و سرش 