 ابن ضياء از اسود بن يزيد از عمربن الخطاب (رض) روايت نموده،كه وى براى مردم بيانيه داد و گفت: كسى كه از شما اراده حج را نمود، بايد از ميقات احرام بندد، و ميقات هايى كه رسول خدا ص براى‏تان مشخص ساخته اين هااند: براى اهل مدينه، و كسى كه از غير اهل مدينه از آنجا عبور نمايد ذوالحليفه است، براى اهل شام، و كسى كه از غير اهل شام از آنجا عبور كند جحفه است، براى اهل نجد و كسى كه از غير اهل نجد از آنجا عبور نمايد قرن است، براى اهل يمن يَلَمْلَمْ وَ براى اهل عراق و ساير مردم ذات عرق است. اين چنين در الكنز (30/2) آمده است.
 احمد، ابويعلى و ابوعبيد از ابن عباس روايت نموده‏اند كه گفت: عمر (رض) بيانيه داد، و رجم - سنگسار - را متذكر شد و گفت: درمورد رجم فريب داده نشويد، چون رجم و سنگسار حدى از حدود خداست، آگاه باشيد: رسول خدا ص سنگسار نموده است، و بعد ازوى ما سنگسار نموده‏ايم، و اگر خوف اين حرف گويندگان و ايرادگيران كه: عمر در كتاب خدا، آنچه را افزوده كه از آن نيست، نمى‏بود، دريك گوشه مصحف مى‏نوشتم: عمر بن الخطاب، عبدالرحمن بن عوف و فلان و فلان شاهديم، كه رسول خدا ص سنگسار نمود، وى بعد از وى ما هم سنگسار نموديم، آگاه باشيد: بعد از شما اقوامى مى‏آيند، كه رجم، خروج دجال، شفاعت و عذاب قبر همه را تكذيب مى‏كنند.
ونزد مالك، ابن سعد، مسدد و حاكم از سعيدبن مسيب روايت است كه: عمر وقتى از منى پايين شد، شترش را در ابطح خوابانيد، و مجموعه‏اى از ريگ را جمع نمود، و گوشه لباسش را بر آن گسترانيد، آن گاه بر آن برپشت افتيد، و دست هايش را به سوى آسمان بلند نمود و گفت: بار خدايا، سنم بزرگ شده است، قوتم ضعيف گرديده است و رعيتم پراكنده و اضافه شده است، پس مرا بدون ضياع و افراط به سوى خودت قبض نما، و هنگامى كه به مدينه آمد، براى مردم بيانيه داد، و گفت: اى مردم، فرايض بر شما فرض گردانيده شده‏اند، و سنت‏ها براى تان وضع شده‏اند، و بر راه روشن ترك شده‏ايد، بعد از آن با دست راستش بر دست چپش زد، [و گفت:] مگر اينكه با مردم به سوى راست و چپ گمراه شويد، گذشته از اين زنهار كه درباره آيت رجم هلاك گرديد، و گوينده‏اى بگويد: در كتاب خدا دو حد را نمى‏يابيم،  من رسول خدا ص را ديدم كه سنگسار نمود، و بعد از وى سنگسار نموديم، به خدا سوگند، اگر تسر اين گفته مردم نباشد كه: عمر در كتاب خدا نوآورى نموده است، حتماً آن را در مصحف مى‏نوشتم،ما خوانديم: (الشيخ والشيخة إذا زنيا فارجموهما البتة)، ترجمه: «مرد زندار و زن شورهدار وقتى زنا نمودند هر دوى شان را حتماً سنگسار نماييد». سعيد مى‏گويد: تا هنوز ذوالحجه سپرى نشده بود، كه وى زده شد. اين چنين در الكنز (90/3) آمده است.
طيالسى، ابن سعد، ابين ابى شيبه، احمد، ابن حبان، مسلم، نسائى، ابوعوانه و ابويعلى از معدان بن ابى طلحه يعمرى روايت نموده‏اند كه: عمر بن الخطاب روز جمعه بر منبر برخاست، و خداوند را ثناء و ستايش كرد، بعد رسول خدا ص و ابوبكر را متذكر گرديد، و بعد از آن گفت: خوابى ديدم، و مى‏پندارمش كه اجلم فرارسيده باشد، ديدم كه گويى خروس سرخ رنگى مرا دوباره با منقار خود زد، و من آن را براى اسماء دختر عميس قصه نمودم، وى گفت: تو را مردى از عجم به قتل مى‏رساند، و مردم مرا امر مى‏كنند كه جانشين تعيين كنم، ولى خداوند چنان نيست كه دينش را ضايع گرداند، و نه هم خلافتش را كه نبى اش را به آن مبعوث نموده است، و اگر كارى بر من به عجله و شتاب صورت گرفت، شورا درميان همين شش تن است، كه پيامبر ص از ايشان راضى درگذشت: عثمان، على، زبير، طلحه، عبدالرحمن بن عوف و سعدبن ابى وقاص، و با كسى كه از ايشان بيعت كرديد، از وى بشنويد و اطاعت نماييد، و من ميدانم كه مردمانى بر اين امر طعن خواهند نمود، آنان كسانى اند، كه من با اين دستم عليه شان به خاطر اين دين جنگيده‏ام، (اگر چنين نمودند)  آنان دشمنان (خدا) و كافر و گمراه‏اند و من چيزى را مهم‏تر  نزدم از موضوع كلاله به شما نمى‏گذارم، به خدا سوگند، نبى خدا ص در چيزى بر من، از ابتداى صحبتش آن چنان شدت و سختى نكرده بود كه در موضوع كلاله نمود، حتى كه با انگشتش در سينه‏ام زد و گفت: «آيت تابستان كه در آخر سوره نساء نازل شده برايت كفايت مى‏كند»، و اگر من زنده ماندم، در آن مورد فيصله‏اى انجام خواهم داد، كه خواننده و غير خواننده آن را بداند، و من خداوند را بر اميران شهرها شاهد مى‏آورم، كه من آنان را فقط براى اين فرستاده‏ام، كه براى مردم دين شان و سنت نبى شان را بياموزانند، و آنچه نزدشان پوشيده باقى ماند و ندانستند آن را به من راجع سازند، گذشته از اين، اى مردم شما از دو درختى مى‏خوريد، كه خبيث مى‏پندارم شان: سير و پياز، به خدا سوگند، پيامبر خدا ص را مى‏ديدم، كه اگر بوى آن را از مردى احساس مى‏نمود، دستور مى‏داد و از دست وى گرفته مى‏شد، و از مسجد بيرون كرده مى‏شد و به بقيع آورده مى‏شد، كسى كه لابد آن را مى‏خورد، بايد با پختن بميراندش، به اين صورت وى روز جمعه براى مردم بيانيه داد، و روز چهارشنبه، كه هنوز چهار روز از ذى الحجه باقى بود، مجروح گرديد. اين چنين در الكنز (153/3) آمده است.
طبرانى در الأوسط، احمد، شاشى، بيهقى و سعيد بن منصور از يساربن معرور روايت نموده‏اند كه گفت: عمر (رض) براى ما بيانيه داد و گفت: اى مردم، رسول خدا ص اين مسجد را در حالى آباد نمود، كه با ما مهاجرين و انصار همراهش بوديم، و وقتى ازدحام شديد گرديد، بايد يكى از شما بر پشت برادرش سجده كند. و قومى را ديد كه در راه نماز مى‏گزاردند، گفت: در مسجد نماز بگزاريد. اين چنين در الكنز (259/4) آمده است.
ابن عساكر، سعيدبن منصور و تمام از عمر (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: وقتى كه عمربن الخطاب (رض) خليفه تعيين شد، براى مردم بيانيه داد، و گفت رسول خدا ص سه روز متعه  را براى ما اجازه داد، و بعد آن را حرام گردانيد، به خدا سوگند، اگر زندارى را بدانم كه متعه نموده است، با سنگ سنگسارش مى‏كنم، مگر اين كه برايم چهار شاهد بياورد، و شهادت بدهند كه رسول خدا ص آن را بعد از تحريمش حلال نموده است، و هر مرد ازدواج نكرده‏اى را از مسلمانان اگر چنان دريابم كه متعه نموده باشد، صد دره مى‏زنمش، مگر اينكه برايم چهار شاهد بياورد، و شهادت بدهند كه رسول خدا ص آن را بعد از تحريمش حلال نموده است. اين چنين در الكنز (293/8) آمده است.
و بيهقى از عبداللَّه بن سعيد از جدش روايت نموده كه: وى از عمربن الخطاب (رض) كه بر منبر قرار داشت شنيد كه مى‏گفت: اى گروه مسلمانان، خداوند از سرزمين عجم‏ها، از زنان و اولادشان غنيمت هايى را نصيب تان گردانيده است، كه نصيب رسول خدا ص و ابوبكر نگردانيده بود، و من مى‏دانم كه مردانى به زنان نزديك خواهند شد، هرگاه براى مردى، زنى از زنان عجم اولاد آورد، [آن زن مادر فرزندش مى‏شود] و شما مادران اولادتان را نفروشيد، چون اگر شما اين عمل را انجام دهيد، احتمال دارد مردى در حال نادانى با محرم خود عمل جنسى انجام دهد. اين 