س مي‏كنيم. ابن ناطور مي‏گويد: هرقل عالم به علم نجوم بود، و به ستاره‏ها نظر مي‏كرد. هنگامي كه اين سئوال را از وى نمودند براى آنها گفت: من چون به ستارگان ديدم دانستم، پادشاهى كه ختنه كردن نزدش رايج است ظهور نموده، آيا مي‏دانيد كه از اين قوم‏ها كى ختنه مي‏كند؟ به او گفتند: جز يهود ديگر كسى ختنه نمي‏كند، و شأن آنها تو را آنقدر به تشويش نسازد. براى اميران شهرهاى كشورت بنويس تا يهوديانى را كه در آنجاها سكونت دارند به قتل رسانند. در حالى كه آنها درين كار مشغول بودند مردى نزد هرقل آورده شد كه وى را پادشاه غَسَّان فرستاده بود، و به آنها خبر پيامبر خدا ص را رسانيد. هنگامي كه هرقل اين خبر را از وى شنيد به افراد خود گفت: برويد ببينيد كه آيا وى ختنه شده هست يا خير؟ آنها اين مرد را ديدند و براى هرقل خبر دادند  كه وى ختنه شده است و او را از عرب پرسيد، پاسخ داد: آنها نيز ختنه مي‏كنند. آن‏گاه هرقل گفت: اين پادشاه همين امت است كه ظهور نموده. بعد هرقل براى يكى از دوستان خود كه در روميه قرار داشت - و چون وى عالم بود - نامه‏اى نوشت، و خود به طرف حِمْص حركت نمود، هنوز به حمص نرسيده بود و يا از آن حركت نكرده بود كه نامه رفيقش رسيد، و با نظر هِرَقْل در ظهور نبى موافق بود و بر اين تاكيد داشت كه همين شخص نوظهور نبى است. هرقل به اين صورت بزرگان روم را در يكى از قصرهاى خود در حِمْص جمع كرد، سپس هدايت داد و دروازه‏هاى آن بند گرديد، بعد خودش ظاهر شده گفت: اى گروه روميان، آيا رشد و فلاح را مي‏خواهيد و خواهان اين هستيد كه پادشاهى و سرزمين تان براى تان ثابت باقى ماند؟ اگر اين را مي‏خواهيد، از اين نبى پيروى كنيد. حاضرين در مجلس چون خران وحشى رميده به طرف دروازه‏ها رو نهادند، امّا دريافتند كه دروازه‏ها بسته است. هنگامي كه هرقل نفرت ايشان را ملاحظه نمود و از ايمان آوردن شان مايوس گرديد، دستور داد: اينها را به من بازگردانيد. (چون آنها برگردانيده شدند) گفت: اين را من به اين خاطر برايتان گفتم، تا شما را امتحان نمايم كه استوار بودن و عزم تان در دين تان چقدر است؟ و حالا آن را خود مشاهده نمودم، اهل مجلس (و رميدگان لحظات قبل با شنيدن اين سخنان) راضى شده وبر هرقل سجده كردند. اين بود آخرين جريان كار هرقل. اين حديث را بخارى درجاهاى زيادى در صحيح خود به الفاظ مختلفى روايت نموده كه پى‏گيرى آن در اينجا به درازا مي‏كشد. بقيه محدثين غير از ابن ماجه، اين حديث را نيز از طريق زُهْرِى از عبيداللَّه بن عبداللَّه بن عُتْبه بن مسعود از ابن عبّاس (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده‏اند. اين چنين درالبدايه (266/4) آمده. و اين حديث را اين اسحاق بن همين طولش، چنان كه در البدايه (262/4) ذكر نموده، روايت كرده. و ابونُعَيم آن را در دلائل النبوه (ص119) از طريق زُهْرِى به مانند اين همين طور طويل روايت نموده، و بيهقى (178/9) نيز اين را به همين اسناد و مانند اين به طرز طولانى روايت كرده است.
باب ترك كردن صحابه خواهشات نفسانى را: قطع پيوندهاى جاهليت براى استحكام پيوندهاى اسلام  
ابوعبيده بن جراح (رض) و كشتن پدرش در روز بدر
ابونعيم  از ابن شَوذَب روايت نموده، كه گفت: پدر ابوعبيده بن جراح در روز بدر به پسرش ابوعبيده (رض) متعرض مي‏شد، و ابوعبيده (رض) از وى روى مي‏گردانيد، چون پدرش [در اين عمل خود] مبالغه نمود، ابوعبيده به طرفش برگشت و او را به قتل رسانيد. و خداوند (جل جلاله) درباره وى هنگامى كه پدرش را به قتل رسانيد اين آيه را نازل نمود:
[لاتجد قوماً يؤمنون ب اللَّه  واليوم الاخر يوادون من حاد اللَّه  و رسوله و لو كانوا آباء هم او ابناء هم او اخوانهم و او عشيرتهم، اولئك كتب فى قلوبهم الايمان]. 
ترجمه: «هيچ قومى را كه به خدا و روز آخرت ايمان دارند، نمى‏يابى كه با دشمنان خدا و رسولش دوستى كنند، هر چند كه آنان پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندان آن‏ها باشند، آنها كسانى هستند كه خداوند ايمان را بر صفحه قلب‏هاى شان نوشته است». 
 
قصه دو تن از صحابه با پدران شان
بيهقى  از مالك بن عمير (رض) - كه جاهليت را نيز درك نموده بود - روايت نموده، كه گفت: مردى نزد پيامبر ص آمد و گفت: من با دشمن روبرو شدم، و با پدرم در ميان آنان برخوردم، و از وى درباره تو سخن بدى را شنيدم، ديگر نتوانستم صبر كنم و او را با نيزه زدم - يا گفت: او را كشتم، پيامبر ص در مقابل او ساكت شد. بعد از آن، ديگرى آمد و گفت: من با پدرم برخورد كردم، و او را رها نمودم، و خواستم غير از من به حسابش برسد، پيامبر ص در مقابل او نيز سكوت اختيار نمود. بيهقىمي‏گويد: اين حديث، مرسل جيد است.
 
اجازه خواستن پسر عبد اللَّه  بن ابى در كشتن پدرش
بزار از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص روزى از نزد عبد اللَّه  بن ابى  (اين همان عبد اللَّه  ابن ابى ابن سلول منافق مشهور است. م.)در حالى عبور نمود، كه در سايه قلعه‏اى نشسته بود، ابى گفت: ابن ابى كبشه بر ما غبار راه را ريخت. آن گاه پسرش عبد اللَّه  بن عبد اللَّه  (رض) گفت: اى پيامبر خدا ص سوگند به ذاتى كه به تو عزت داده است، اگر خواسته باشى سرش را برايتمي‏آورم؟ گفت: «نه، ولى با پدرت نيكى كن، و صحبتش را نيكو دار!!». هيثمى مي‏گويد: اين را بزار روايت نموده، و رجال آن ثقه‏اند. و نزد طبرانى از عبد اللَّه  بن عبد اللَّه  روايت است كه او از پيامبر خدا ص اجازه قتل پدرش را خواست، ولى پيامبر خدا ص فرمود: «پدرت را نكش».
و نزد ابن اسحاق از عاصم بن عمر بن قتاده روايت است كه: عبد اللَّه  بن عبد اللَّه  بن ابى بن سلول (رض) نزد پيامبر خدا ص آمدوگفت: اى پيامبر خدا، من خبر شدم كهمي‏خواهى عبد اللَّه  بن ابى را نظر به چيزهايى كه از وى به تو رسيده است، به قتل رسانى. اگر اين كار را انجاممي‏دهى، به من دستور بده تا سرش را برايت بياورم. به خدا سوگند، خزرجمي‏داند كه در آن كسى به پدرش نيكوتر از من نمى‏باشد، و اگر به خاطر كشتن وى غير از من كسى را دستور بدهى و او را به قتل برساند، در آن صورت من از اينمي‏ترسم كه نفسم مرا به اين اجازه ندهد كه به قاتل عبد اللَّه  بن ابى و رفت و آمد او در ميان مردم نظاره كنم، و به اين لحاظ او را بكشم، و در اين صورت مؤمنى را در بدل كافرى كشته باشم، و داخل آتش شوم. پيامبر خدا ص فرمود: «بلكه بر وى رحم و مهربانىمي‏نماييم و تا وقتى كه با ما باقى است حسن صحبتش را نيز مراعاتمي‏كنيم». 
و طبرانى از اسامه بن زيد (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه پيامبر خدا ص از بنى مصطلق بازگشت، پسر عبد اللَّه  بن ابى (رض) برخاست و شمشير را بر پدرش از نيام برآورده گفت: به خدا سوگند، تا آن وقت اين را در نيام نمى‏اندازم، كه بگويى: محمد عزتمند، و من ذليل هستم! گفت: واى بر تو، محمد عزتمند و من ذليل هستم. اين خبر به پيامبر خدا ص رسيد و خوشش آمد، و از وى به خاطر آن تشكر نمود. 
 
آنچه ميان ابوبكر (رض) و پسرش عبدالرحمن در روز بدر اتفاق افتاد
ابن ابى شيبه از ايوب روايت نموده، ك