دا ص معاذبن جبل و ابوموسى (رضى‏ اللَّه  عنهما) را به سوى يمن فرستاد و گفت: «با هم همكارى نماييد و از يك ديگر اطاعت كنيد، و بشارت بدهيد و متنفر نسازيد»، معاذ سخنرانى ايراد نمود، و آنان را به سوى اسلام و تفقه و قرآن تشويق نمود و گفت: شما را به اهل جنت و اهل آتش خبر مي‏دهم: وقتى مردى به خير ياد شود وى از اهل جنت است، و وقتى به شر ياد شود از اهل آتش است. هيثمى (166/1) مي‏گويد: رجال آن موثق اند.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:2184.xml">بخشهاي 351 تا 360</a><a class="folder" href="w:html:2195.xml">بخشهاي 361 تا 370</a><a class="folder" href="w:html:2206.xml">بخشهاي 371 تا 380</a><a class="folder" href="w:html:2217.xml">بخشهاي 381 تا 390</a><a class="folder" href="w:html:2228.xml">بخشهاي 391 تا 400</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2185.txt">قول ابوسعيد درباره مجالس اصحاب و قول ابن عمر درباره عالم حق</a><a class="text" href="w:text:2186.txt">قول عمر(رض) درباره آداب عالم</a><a class="text" href="w:text:2187.txt">قول على(رض) درباره آداب متعلم</a><a class="text" href="w:text:2188.txt">ادب ثابت بنانى با استادش انس</a><a class="text" href="w:text:2189.txt">ادب ابن عباس با عمر(رضى‏ اللَّه ‏عنهم) و هيبتش از وى</a><a class="text" href="w:text:2190.txt">هيبت سعيد بن مسيب از سعد بن ابى وقاص(رضى‏ اللَّه ‏عنهم)</a><a class="text" href="w:text:2191.txt">sampleقول جبير بن مطعم در سوالى: من نمى‏ دانم</a><a class="text" href="w:text:2192.txt">ادب ابن عمر(رضى‏ اللَّه ‏عنهما) در تعليمش</a><a class="text" href="w:text:2193.txt">اقوال ابن مسعود، على و ابن عباس درباره قول عالم: نمى‏ دانم </a><a class="text" href="w:text:2194.txt">ادب عمر، على و عثمان(رضى‏ اللَّه ‏عنهم) در تعليم</a></body></html>قول ابوسعيد درباره مجالس اصحاب و قول ابن عمر درباره عالم حق
حاكم (94/1) از ابوسعيد (رض) روايت نموده، كه گفت: اصحاب رسول ص وقتى مي‏نشستند حديث شان فقه مي‏بود، مگر اين كه مردى سوره‏اى مي‏خواند، يا مردى را به خواندن سوره‏اى امر مي‏نمودند. حاكم مي‏گويد: اين حديث به شرط مسلم صحيح است، و ذهبى با او موافقت نموده است. و ابونعيم در الحليه  (306/1) از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: انسان در علم در جاى شايسته، آن وقت قرار مي‏گيرد، كه به كسى مافوقش است حسد نورزد، و كسى را كه مادونش است تحقير ننمايد، و به علم پول طلب نكند.
 
قول عمر(رض) درباره آداب عالم
ابن عبدالبر در جامع العلم (135/1) از عمر (رض) روايت نموده، كه گفت: علم را بياموزيد، و به مردم بياموزانيد، و براى آن وقار و آرامش را فرا گيريد، و براى كسى كه از وى آموخته‏ايد و براى كسى كه ياد داده‏ايد تواضع پيشه نماييد، و علماى سركش نباشيد، و جهل تان از علم تان افزون نباشد. احمد اين را در الزهد و بيهقى و ابن ابى شيبه و غير ايشان، چنانكه در الكنز (228/5) آمده، روايت كرده‏ اند، و در نقل وى آمده: علم تان بر جهل تان.
 
قول على(رض) درباره آداب متعلم
مرهبى و ابن عبدالبر در العلم از على (رض) روايت نموده ‏اند كه گفت: از حقوق عالم اين است كه از وى به كثرت سئوال نكنى، در جواب كنجكاوى نكنى، وقتى روى گردانيد بر وى اصرار ننمايى، وقتى سست و مانده شد از جامه‏اش نگيرى، با دستت به سويش اشاره نكنى، با چشمت به طرفش چشمك زده اشاره ننمايى، در مجلسش پرسان و سئوال نكنى، در طلب خطا و لغزشش نباشى و اگر خطا نمود، منتظر برگشتش باش و برگشتش را قبول كن، و اين كه نگويى: فلان خلاف قولت را گفت، رازش را افشا نكنى، كسى را نزدش غيبت ننمايى، او را در حضور و غيابش حفاظت كنى، قوم را به طور عموم سلام بدهى و او را به تحيه خاص بگردانى، در پيش رويش بنشينى، اگر كار و حاجتى داشت، به خدمت وى از قوم سبقت جويى و از طول صحبت وى خسته نشوى، چون وى مثل درخت خرماست، منتظر باشى كه چه وقت از آن برايت منفعت مي‏رسد، و عالم به منزله روزه دار مجاهد در راه خداست، وقتى عالم ب ميرد، در اسلام شكاف و درزى ايجاد مي‏شود، كه تا روز قيامت بند نمى‏گردد، طالب علم را هفتاد هزار از مقربين آسمان مشايعت مي ‏كنند. اين چنين در الكنز (2425)، و المنتخب (73/4) آمده است. و خطيب اين را در الجامع از على به معناى آن به اختصار، چنان كه در الكنز (229/5) آمده، روايت كرده است.
ادب ثابت بنانى با استادش انس
ابويعلى از ج ميله‏ام ولد انس بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: ثابت وقتى نزد انس مي‏آمد، انس مي‏گفت: اى غلام برايم خوشبويى بياور كه دستهايم را بمالم، چون ابن ام ثابت تا دستهايم را نبوسد راضى نمى‏شود. هيثمى (130/1) مي‏گويد: نديدم كه كسى زندگى ج ميله را نوشته باشد.
 
ادب ابن عباس با عمر(رضى‏ اللَّه ‏عنهم) و هيبتش از وى
ابن عبدالبر در العلم (112/1) از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: دو سال درنگ نمودم و مي‏خواستم از عمر بن خطاب (رض) حديثى را بپرسم، ولى هيبتش مرا از آن باز مي‏داشت، تا اين كه در حج يا عمره‏اى در اراك كه در بطن مر ظهران است براى حاجتش عقب ايستاد، هنگامى كه آمد و با او خلوت نمودم گفتم: اى ا مير المومنين از ابتداى دو سال است كه مي‏خواهم تو را از حديثى بپرسم، ولى هيبتت مرا از آن باز مي‏دارد، گفت: اين طور مكن، وقتى خواستى سئوال بكنى بپرس، اگر از آن نزدم علمى باشد برايت خبر مي‏دهم، در غير آن مي‏گويم: نمى‏دانم، در آن صورت كسى را مي‏پرسى  كه مي‏داند، گفتم: آن دو زنى كه خداوند آنان را ياد نموده كه آن دو بر رسول خدا ص با هم همدستى نموده بودند چه كسانى هستند؟ گفت: عايشه، حفصه... و حديث را به طول آن ذكر نموده است.
 
نامه عمر (رض) به عمروبن العاص درباره جزيه و اسيران جنگ
ابن جرير طبرى (227/4) از زيادبن جَزء زبيدى روايت نموده كه گفت: ما اسكندريه را در زمان خلافت حضرت عمر (رض) فتح نموديم... حديث را ذكر نموده و در آن آمده: بعد از آن در بلهيب در انتظار رسيدن نامه عمر (رض) اقامت گزيديم، تا اين كه آن نامه به ما رسيد، و عمرو (رض) آن را براى ما قرائت نمود و در آن آمده بود: 
(أما بعد: فانه جاءنى كتابك تذكر أن صاحب الاسكندريه عرض أن يعطيك الجزيه على أن ترد عليه ما أصيب من سبايا أرضه، و لعمرى، لجزيه قائمه تكون لنا و لمن بعدنا من المسلمين أحب الى من فى‏ء يقسم ثم كانه لم يكن، فاعرض على صاحب الاسكندريه أن يعطيك الجزيه ؛ على ان تخيروا من فى ايديكم من سبيهم بين الاسلام و بين دين قومهم؛ فمن اختار منهم الاسلام فهو من المسلمين له ما لهم و عليه ماعليهم؛ ومن اختار دين قومه وضع عليه من الجزيه ما يوضع على اهل دينه، فاما من تفرق من سبيهم بارض العرب فبلغ مكه والمدينه واليمن فانا لا نقدر على ردهم، و لا نحب ان نصالحه على امر لا نفى له به).
«اما بعد: نامه‏ات به من رسيد، در آن متذكّر شده‏اى كه صاحب اسكندريه به تو پيشنهاد نموده است كه وى حاضر است در عوض استرداد اسيران سرزمينش به تو جزيه بپردازد. سوگند به جانم، جزيه پايدارى كه براى ما و مسلماناى كه بعد از ما مي‏آيند استوار باشد، از فى‏ء كه تقسيم مي‏شود و گويى كه هيچ نبود ،نزد من بهتر است. تو نيز به صاحب اسكندريه پيشنهاد كن تا به تو جزيه بدهد، به شرط