ايم پرسيد و ما خبرش داديم - وى رفيق و مهربان بود - فرمود: «به سوى خانواده‏ هاى تان برگرديد و تعليم شان دهيد و امرشان كنيد، و نماز بگزاريد، چنان كه مرا ديديد نماز مي‏گزارم، وقتى كه نماز حاضر شد، بايد يكى تان براى تان اذان بدهد و بزرگ تان امامت تان نمايد».
 
آموختن زبان دشمنان و غيره براى ضرورت دينى   
دستور پيامبر ص به زيد در مورد آموختن زبان يهود
ابويعلى و ابن عساكر از زيدبن ثابت (رض) روايت نموده ‏اند كه گفت: در وقت تشريف آورى پيامبر ص به مدينه من نزدش آورده شدم، و گفتند: اى رسول خدا، اين بچه از بنى نجار است، و از آنچه بر تو نازل شده هفده سوره را خوانده است، و من براى رسول خدا ص تلاوت نمودم و آن خوشش آمد و گفت: «اى زيد نوشتن يهود را به من بياموز، چون من به خدا سوگند، بر يهود در نوشته‏ام مطمئن نيستم»،  بنابراين من آن را آموختم، نيم ماه بر من نگذشته بود، كه آن را به خوبى و مهارت فرا گرفتم، بعد از آن، من براى رسول خدا ص وقتى براى آنان مي‏نوشت مي‏نوشتم، و نامه شان را براى وى وقتى برايش مي‏نوشتند مي‏خواندم، و هم چنين نزد آن دو و ابن ابى داود از زيد روايت است كه گفت: رسول خدا ص به من گفت: «آيا سريانى را خوب ياد دارى، چون برايم نامه هايى مي‏آيد؟» گفتم: نخير، گفت: «آن را بياموز» و من آن را در مدت هفده روز آموختم.  و نزد ابن ابى داود و ابن عساكر هم چنان از زيد روايت است كه گفت: رسول خدا ص به من گفت: «برايم نامه هايى مي‏آيد، دوست ندارم آن‏ها را هر كس بخواند، آيا مي‏توانى نوشته عبرانى - يا گفت: سريانى - را بياموزى پاسخ دادم، آرى، و آن را در مدت هفده شب آموختم. اين چنين در منتخب الكنز (185/5) آمده است. و ابن سعد (174/4) اين را از زيد به مانند آن روايت كرده است.
 
ابن زبير و فهميدن زبان غلام هايش
حاكم در المستدرك (549/3) و ابونعيم در الحليه  (334/1) از عمربن قيس روايت نموده ‏اند كه گفت: ابن زبير (رضى‏ اللَّه  عنهما) صد غلام داشت، هر يكى از آن غالم‏ها به زبان ويژه‏اى صحبت مي‏نمود، و ابن زبير با هر يكى از ايشان به زبان خودش صحبت مي‏كرد، من چون به وى در كار دنيايش نظر مي‏نمودم مي‏گفتم: اين مردى است كه خدا را يك لحظه هم نخواسته است، و وقتى به وى در امر آخرتش نگاهمين مودم مي‏گفتم: اين مردى است كه دنيا را يك لحظه هم نخواسته است.
 
دستور عمر(رض) در مورد آموختن علم نجوم و نسب ها
ابن عبدالبر در العلم از عمر (رض) روايت نموده، كه گفت: از اين نجوم چيزى را بياموزيد، كه به آن در تاريكى خشكى و بحر رهنمون شويد و بعد از آن دست بازداريد. و نزد هناد از وى روايت است كه گفت: از نجوم همانقدر بياموزيد كه به آن رهنمون شويد، و از نسب‏ها همان قدر بياموزيد كه به آن صله رحمى نماييد. اين چنين در الكنز (234/5) آمدهاست.
 
دستور على به ابو الأسود دؤلى جهت گذاشتن قاعده رفع و نصب و جر براى قرآن
بيهقى، ابن عساكر و ابن نجار ار صعصعه بن صوحان روايت نموده ‏اند كه گفت: صحرانشينى نزد على ابى ابى طالب آمد و گفت: اى ا ميرالمؤمنين اين حرف را چگونه مي‏خوانى: (لاياكله الا الخاطون). ترجمه: «آن را فقط گام زنندگان مي‏خورند»، و هر كس، به خدا سوگند، گام مي‏زند، آن گاه علی تبسم نمود و گفت: 
[لاياكله الا الخاطئون].(الحاقة:37)
ترجمه: «آن را فقط خطاكاران مي‏خورند».
گفت: راست گفتى، اى ا ميرالمؤمنين، خداوند چنان نيست كه بنده‏اش را [به آتش دوزخ] بسپارد، بعد از آن على به سوى ابوالاسود دؤلى ملتفت شد و گفت: كل عجم‏ها به دين داخل شده‏اند، بنابراين براى مردم چيزى وضع كن، كه با مراجعه به آن به اصلاح زبان‏هاى شان اقدام كنند، و براى وى رفع و نصب و جر را رسم نمود. اين چنين در الكنز (237/5) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2140.txt">امام و گذاشتن مردى از اصحابش براى تعليم </a><a class="text" href="w:text:2141.txt">آيا امام مردى از اصحابش را از  بيرون شدن در راه خدا به سبب علم باز مي‏دارد؟  </a><a class="text" href="w:text:2142.txt">تعليم زيد به مردم در خلافت عثمان، و قول عمر در بيرون شدن معاذ به سوى شام </a><a class="text" href="w:text:2143.txt">پيامبر ص و روان نمودن  جماعتى از اصحابش به سوى عضل وقاره</a><a class="text" href="w:text:2144.txt">پيامبر ص و فرستادن على و ابوعبيده به سوى يمن </a><a class="text" href="w:text:2145.txt">پيامبر ص و فرستادن عمر و بن حزم، ابو موسى و معاذ به سوى يمن </a><a class="text" href="w:text:2146.txt">پيامبر ص و فرستادن عمار به سوى قبيله‏اى از قيس</a><a class="text" href="w:text:2147.txt">عمر و فرستادن عمار و ابن مسعود به سوى كوفه و فرستادن عمران به سوى بصره</a><a class="text" href="w:text:2148.txt">عمر و فرستادن معاذ، عباده و ابو درداء به سوى شام </a><a class="text" href="w:text:2149.txt">سفر در طلب علم   سفر جابر به سوى شام و مصر تا دو حديثى را كه از پيامبر ص بود بشنود </a></body></html>دعوت نمودن عمروبن العاص در معركه مصر
ابن جرير (227/4) از طريق سيف از ابوعثمان از خالد و عباده (رضي‏ الله  عنهما) روايت نموده، كه گفتند: پس از بازگشت عمر (رض) به مدينه عمروبن العاص به طرف مصر  بيرون رفت،( هنگامي كه حضرت عمر  به خاطر به دست آوردن كليدهاى بيت المقدس خود راهى سرزمين قدس گرديد، و اين عمل موفقيت‏آميز انجام گرفت، قبل از بازگشتش حضرت عمروبن العاص از وى اجازه فتح مصر را خواست، و او نيز برايش اجازه داد و سرزمين مصر به دست فاتحان اسلام فتح گرديد. م.) تا اين كه به دروازه اليون (نام قديمي شهر مصر) رسيد، و زبير (رض) دنبال وى حركت نمود، و هر دوى آنان به هم رسيدند. در همانجا ابو مريم - رئيس نصاراى مصر - باايشان در حالى برخورد كه اسقف  و اركان حرب او را همراهى مي‏كردند. مَقُوقِس (حاكم مصر) به خاطر دفاع و حمايت كشورشان وى را فرستاده بود. هنگامي كه عمرو به آنها رسيد با وى دست به قتال زد، عمرو (رض) كسى را نزد آنها فرستاد كه: اين قدر عجله نكنيد، تا در ارتباط به شما معذور شناخته شويم، و شما هم بعد از آن به فكر خود باشيد. آنها بدين خاطر جنگ را متوقّف ساختند، و عمرو براى آنها پيام فرستاد كه: من بيرون مي‏روم بايد ابومريم و ابومريام نيز نزدم بيرون بيايند. آنها به اين درخواست عمرو جواب مثبت داده، يكديگر خود را امان دادند. عمرو (رض) به آن دو گفت: شما راهبان اين كشور هستيد، بنابراين بشنويد: خداوند عزوجل محمّد ص را به حق مبعوث نموده، و وى را به اين امر كرده است، و او ص ما را به اين كار مامور كرده، و همه چيزهايى را كه به آن مامور شده بود، نسبت به ما ادا نموده است. پس از آن وى - صلوات‏ الله  عليه و رحمته - رحلت نمود و درگذشت، و آنچه را بر وى بود ادا كرد و ما را بر راه روشن ترك نود. از چيزهايى كه ما را به آن امر نموده بود، اينست كه در قبال مردم معذور شناخته شويم،( يعنى قبل از جنگ آنان را دعوت كنيم كه ديگر ملامتى بر ما باقى نماند. م.)  بر همين اساس، شما را به سوى اسلام دعوت مي‏كنيم، كسى كه اين را از ما پذيرفت، مثل ماست، كسى كه نپذيرفت جزيه را به او عرضه مي‏نماييم، و از وى حمايت مي‏كنيم. و او به ما خبر داده كه ديار شما را فتح مي‏كنيم، و