ردم همه تلبيه گفتند - و مردم ذاالمعارج - و سخن مثل آن را اضافهمين مودند و پيامبر مي‏شنيد ولى به آنها چيزى نگفت، آن گاه نظر نمودم، و تا جايى كه چشمم كار مي‏نمود در پيش روى رسول خدا ص سوار و پياده قرار داشت، و از عقبش همچنان، و از طرف راستش مثل آن و از طرف چپش مثل آن. جابر مي‏گويد: و رسول خدا ص در  ميان ما بود و قرآن برايش نازل مي‏شد و تأويلش را هم مي‏دانست، و عملى را كه او انجام داد ما نيز انجام داديم... و حديث را متذكر شده، چنانكه در البدايه (146/5) آمده است. و تعليم پيامبر ص براى شان در سفر حج در خطبه هايش در حج خواهد آمد، و بعضى چيزهايى كه به اين باب تعلق داشت در بخش تعليم در جهاد گذشت.
 
قصه جابر غاضرى  در مورد طلب علم در سفر پيامبر ص
ابونعيم از جابربن ازرق غاضرى (رض) روايت نموده، كه گفت: با سوارى و متاع نزد رسول خدا ص آمدم، و بطور مداوم در پهلويش حركت مي‏نمودم تا اين كه رسيديم و در كنار چادرى از پوست پايين آمد ودر آن داخل گرديد، و بر دروازه‏اش بيشتر از سى مرد كه همراه شان تازيانه بود ايستادند، من نزديك شدم، ناگهان متوجه شدم كه مردى دفعم مي ‏كند، گفتم: اگر دفعم نمودى دفعت مي‏كنم، و اگر مرا زدى مي‏زنمت!! گفت: اى شرترين مردان!! گفتم: به خدا سوگند، تو از من شرترى، گفت: چگونه؟ گفتم: من از اطراف يمن آمده‏ام، تا از پيامبر ص بشنوم، و برگردم و براى كسانى كه در عقبم قرار دارند بيان نمايم و تو بازم مي‏دارى؟ گفت: راست گفتى، به خدا سوگند، من از تو شرترم، باز پيامبر ص سوار شد، و مردم نزد عقبه در منى اطرافش جمع گرديدند، و نزد وى زياد شدند و از وى سئوال مي‏كردند، و از كثرت آنان كسى نمى‏توانست به وى برسد، آن گاه مردى كه مويش را كوتاه نموده بود نزدش آمد و گفت: اى رسول خدا، برايم دعاى رحمت كن، پيامبر ص فرمود: «خداوند به كسانى كه سرهاى شان را تراشيده‏اند رحمت كند»، باز گفت: برايم دعاى رحمت كن، فرمود: «خداوند به كسانى كه سرهاى شان را تراشيده‏اند رحمت كند»، وى سه بار گفت، و بعد ز آن حركت نمود و سرش را تراشيد ، و من ديگر هر مردى را كه مي‏ديدم سرش را تراشيده بود.  اين چنين در الكنز (49/3) آمده است، و اين را ابن منده روايت نموده و گفته: غريب است، جز به اين اسناد شناخته نمى‏شود، چنانكه الاصابه  (211/1) آمده است.
تفسير ابن جرير درباره اين قول خداوند تعالى:  و ما كان المؤمنون لينفروا كافه
ابن جرير (51/11) بعد از اين كه اقوال مختلف را در تفسير اين قول خداوند تعالى: [و ما كان المؤمنون لينفروا كافة] الايه، ذكر  ميكند: درباره اين قول خداوند [ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم]. (التوبة:122)
ترجمه: «تا كه در دين تفقه و علم حاصل كنند، و وقتى به طرف قوم شان بازگشتند آنان را بيم دهند».
بهترين و راجح‏ترين قول‏ها به صواب قول كسى است كه گفت: تا طايفه‏اى كه بسيج شده تفقه حاصل كند، البته از خلال مشاهده و ديدن نصرت خداوند براى اهل دينش و براى ياران پيامبرش، بر ضد دشمنانش و كافران، اين گروه با ديدن و مشاهده عملى، حقيقت علم و جايگاه اسلام را مي‏داند، و پيروزى و غلبه‏اش را بر اديان ديگر درك مي ‏كند، امرى كه اگر كسى آن را نمى‏دانست حالا بعد از شركت عملى مي‏داند، و بايد قوم شان را بيم دهنده، يعنى آنان را پس از ديدن و مشاهده عملى حالات كفار و اهل شرك كسانى كه مسلمانان بر آن‏ها پيروزى حاصل كردند، دروقت برگشت به سوى شان بترسانند، كه اينان هم اگر محتاط نباشند، ممكن است همان غضب و قهر خداوند كه بر اهل شرك نازل گرديد، و اين گروه شاهدش بودند، بر اين قوم نيز نازل گردد، و اين عمل را گروه شركت كننده در جهاد در وقت برگشت خود از جنگ به سوى قوم شان انجام دهد، تا باشد قوم آنان بترسند، مي‏افزايد: ممكن است قوم آنان، وقتى آنان مشاهدات عملى خويش را براى شان بيان  كنند و آنان را بترسانند، بر اثر اين بترسند و به خدا و پيامبرش ايمان بياورند، البته از ترس اين كه بر سرشان همان چيزى نازل شود، كه بر سركسانى كه خبرشان را شنيدند، نازل شده بود.
 
جمع نمودن بين جهاد و علم  
قول ابوسعيد(رض) در مورد اينكه اصحاب هم جنگ مي‏نمودند و هم علم مي‏آموختند
ابن ابى خيثمه و اين عساكر از ابوسعيد (رض) روايت نموده ‏اند كه گفت: ما به جهاد مي‏رفتيم و يك تن و دو تن را براى حديث رسول خدا ص مي‏گذاشتيم، بعد از جنگ مي‏آمديم، و آنان حديث رسول خدا ص را براى ما بيان مي‏نمودند، بعد ما آن را بيان نموده مي‏گفتيم: رسول خدا ص گفته است. اين چنين در الكنز (240/5) آمده است.
 
جمع نمودن بين كسب و علم   
حديث انس(رض) درباره جمع نمودن اصحاب بين كسب و علم 
ابونعيم در الحليه  (123/1) از ثابت بنانى روايت نموده، كه گفت: انس بن مالك هفتاد تن مردان انصار را ذكر نمود، كه وقتى شب فرا مي‏رسيد، به محل درس وى در مدينه روى مي‏آوردند، و در آنجا شب را سپرى مي‏نمودند و قرآن مي‏خواندند، و وقتى صبح مي‏كردند كسى كه قوت و زور مي‏داشت هيزم فراهم مي‏آورد و آب شيرين مي‏آورد  و كسانى كه دارنده مي‏بودند، گوسفند مي‏گرفتند و آن را آماده مي‏كردند و صبحگاهان در حجره‏هاى رسول خدا ص آويزان مي‏بود، هنگامى كه خبيب (رضى الهه عنه) به قتل رسيد، رسول خدا ص آنان را فرستاد، و در  ميان آنان دايى من حرام بن ملحان (رض) هم بود، ايشان به قريه‏اى از بنى سليم رسيدند، آنجا حرام به ا ميرشان گفت: آيا به اينان خبر ندهم كه ايشان هدف ما نيستند و به اين صورت راه ما را رها نمايند و به طرف مطلوب برويم؟ گفتند: آرى، بنابراين نزد ايشان آمد و آن حرف را به آنان گفت، ولى مردى با نيزه‏اى از روبرويش آمد و به قتلش رسانيد، هنگامى كه حرام اثر نيزه را در جوفش احساس نمود گفت: اللَّه اكبر، سوگند به پروردگار كعبه، كا مياب شدم، آن گاه آنان را محاصره نمودند و خبر دهنده‏اى هم از ايشان باقى نماند، من پيامبر خدا ص را نديدم كه چون حزن و اندوهش بر آنان، بر سريه ديگرى اندوهگين شده باشد، پيامبر خدا صرا ديدم كه هرگاه نماز بامداد را مي‏خواند دست هايش را بلند مي‏نمود و بر آنان دعا مي‏كرد.
و نزد ابن سعد (514/3) از ثابت بن انس روايت است كه گفت: مردمانى نزد پيامبر ص آمدند و گفتند: مردانى را با ما بفرست كه به ما قرآن و سنت را ياد دهند، آن گاه هفتاد مرد از انصار را به سوى ايشان فرستاد، كه به آنان قاريان گفته مي‏شد، و در  ميان آنها دايى من حرام نيز حضور داشت، آنان قرآن مي‏خواندند، از طرف شب درس مي‏خواندند و مي‏آموختند، و از طرف روز آب مي‏آوردند و درمسجد  ميگذاشتند، و هيزم فراهم مي‏آوردند و آن را به فروش مي‏رسانيدند، و توسط آن براى اهل صفه و فقيران طعام مي‏خريدند، پيامبر ص ايشان را به سوى آنان روان نمود، آنان به ايشان متعرض شدند و قبل از اين كه به جاى مطلوب برسند همه شان را به قتل رسانيدند، آنان گفتند: بار خداى، از سوى ما براى نبى ات برسان كه ما با تو ملاقات نموديم، از تو راضى شديم و تو از ما راضى شدى. مي‏گويد: ومردى نزد حرام - دايى انس