اش را اگر نزدش مي‏بود وفا مي‏كرد، براى نماز اقامت گفته شد، و اعرابيى نزدش آمد و از جامه‏اش گرفته گفت: اندكى از كارم مانده است، و مي‏ترسم كه آن را فراموش كنم، سپس همراهش برخاست، تا اينكه از كار وى فارغ گرديد، آن گاه برگشت و نماز گزارد.
 
مشغوليت عمر و عثمان (رضى‏ اللَّه ‏عنهما) به اين كار
ابوربيع زهرانى از ابوعثمان نهدى روايت نموده، كه گفت: نماز برپا مي‏شد، و مردى نزد عمر (رض) مي‏آمد و با او صحبت مي‏نمود، حتى كه بسا اوقات بعضى از ما از طول قيام مي‏نشستيم. اين چنين در الكنز (230/4) آمده است. و ابن حبان از موسى بن طلحه روايت نموده، كه گفت: از عثمان بن عفان (رض) كه بر منبر قرار داشت، و مؤذن براى نماز اقامت مي‏گفت، شنيدم كه اخبار و نرخ‏هاى مردم را مي‏پرسيد. اين چنين در الكنز (234/4) آمده است. و ابن سعد (59/3) اين را از موسى به مثل آن روايت كرده است، و در برابر نمودن صف‏ها به روايت از ابوسهيل بن مالك و او از پدرش گذشت كه گفت: با عثمان بن عفان(رض) بودم، كه نماز برپا شد و من با او صحبت مي‏نمودم... الحديث.
 
امامت و اقتداء در زمان پيامبر ص و اصحابش (رضى اللَّه عنهم)  
قول ابوسفيان در اطاعت اصحاب از پيامبر ص وقتى كه آنان را ديد نماز مي‏گزارند
ابن ابى شيبه از عكرمه روايت نموده، و حديث را به طول آن در صلح حديبيه و فتح مكه ذكر نموده، و در آن آمده، به وى گفت: «اى ابوسفيان، اسلام بياور سلامت مي‏مانى»، آن گاه ابوسفيان (رض) اسلام آورد، و عباس (رضي الله عنه) وى را به منزل خود برد، هنگامى كه صبح نمودند مردم براى وضو گرفتن برخاستند، ابوسفيان گفت: اى ابوالفضل مردم را چه شده است؟ به چيزى دستور داده شده‏اند؟ گفت: نه خير، بلكه آنها براى نماز برخاسته‏اند، آن گاه عباس به وى امر نمود و او وضو گرفت، بعد از آن او را با خود نزد رسول خدا ص برد، هنگامى كه رسول خدا ص داخل نماز گرديد تكبير گفت و مردم هم تكبير گفتند، بعد از آن ركوع نمود، مردم هم ركوع نمودند، بعد بلند شد و آنان نيز بلند شدند، ابوسفيان گفت: فرمانبردارى قوم پراكنده‏اى را كه از اينجا و آنجا جمع شده باشند مثل امروز نديده بودم، نه فارسيان مانند عزتمند مانند اين‏ها براى بزرگ خود فرمانبرداراند و نه هم گروه‏هاى روم، ابوسفيان افزود: اى ابوالفضل پادشاهى برادر زاده ات بزرگ شده است، عباس به او گفت: اين پادشاهى نيست بلكه نبوت است. اين چنين در الكنز (300/5) آمده است، و طبرانى در الصغير و الكبير از  ميمونه (رضى‏ اللَّه  عنها) اين را روايت نموده، و  ميمونه حديث را در غزوه فتح متذكر شده و در آن آمده: رسول خدا ص براى وضوء برخاست، و مسلمانان آب وضوى وى را مي‏گرفتند و بر روهاى شان مي‏ماليدند، ابوسفيان گفت: اى ابوالفضل، پادشاهى برادرزاده ات بزرگ شده است، عباس (رض) گفت: پادشاهى نيست بلكه نبوت است و به خاطر نبوت است كه به وى اين قدر دلباخته‏اند. هيثمى (164/6) مي‏گويد: در اين يحيى بن سليمان بن نضله آمده و وى ضعيف مي‏باشد. و ابن كثير در البدايه (291/4) مي‏گويد: و عروه ذكر نموده كه: ابوسفيان وقتى همان شبى را كه نزد عباس بود صبح نمود، و مردم را ديد كه به نماز روى مي‏آورند و براى طهارت پراكنده مي‏شوند، ترسيد و به عباس گفت: اين‏ها چه مي ‏كنند؟ پاسخ داد: آنان اذان را شنيده‏اند، و براى نماز پراكنده مي‏شوند، و هنگامى كه نماز حاضر گرديد و اينان را ديد كه به ركوع وى ركوع مي ‏كنند و به سجده‏اش سجده مي ‏كنند گفت: اى عباس به هر چه ايشان را امر كند انجام مي‏دهند؟ گفت: آرى، به خدا سوگند، اگر ايشان را به ترك طعام و نوشيدنى امر كند، اطاعتش مي ‏كنند.
 
دستور ابوبكر (رض) به خالد (رض) هنگام فرستادن وى به سوى مرتدين
بيهقى (201/8) از عروه روايت نموده كه: ابوبكر صدّيق (رض) به خالد بن وليد هنگامي كه او را به سوى مرتدين عرب فرستاد، دستور داد، تا آنها را به اسلام دعوت كند، و به آنها آنچه را به سود يا زيانشان در اسلام است بيان نمايد، و به فرمان آنها سعى و تلاش به خرج دهد، و هر كسى كه از مردم، از سرخ و سياه‏شان اين را از وى پذيرفت، بايد اين را از او به‏پذيرد، زيرا تنها بايد با كافران جنگيد تا مسلمان شوند، و وقتى كه دعوت شده به سوى اسلام جواب مثبت داد، و ايمان وى راست بود، ديگر راهى بر وى نيست، و خداوند خود محاسب وى است. و كسى كه از اسلام برگردد و دعوت وى (خالد) را به سوى اسلام قبول نكند، بايد او را به قتل برساند. اين چنين در الكنز (143/3) آمده است.
    
نماز مسلمانان در عقب ابوبكر به امر پيامبر ص
در رغبت و علاقمندى پيامبر ص به نماز در حديث عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) نزد احمد و غير او گذشت كه: بنابراين پيامبر ص نزد ابوبكر (رض) فرستاد تا براى مردم نماز بدهد، و ابوبكر مرد رقيق و نازكى بود، پس گفت: اى عمر، براى مردم نماز بده، پاسخ داد: تو به اين مستحق‏ترى، بنابراين آن روزها را براى مردم نماز داد. و در حديث وى نزد بخارى آمده: فرمود: «ابوبكر را امر كنيد تا براى مردم نماز بدهد»، به او گفته شد: ابوبكر مرديست زود اندوهگين شونده و نازل دل، وقتى در مقام تو بايستد، نمى‏تواند براى مردم نماز بدهد، باز حرفش را تكرار نمود، و آن را برايش تكرار كردند، بار سوم سخنش را تكرار نموده گفت: «شما چون صاحبان يوسف هستيد!!  ابوبكر را امر كنيد تا براى مردم نماز بدهد».
و احمد از عبداللَّه بن زمعه (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه بيمارى رسول خدا ص سخت و شديد گرديد، من با تنى چند از مسلمانان نزدش بودم، بلال (رض) براى نماز فراخواند، پيامبر ص فرمود: «كسى را امر كنيد كه نماز بدهد»، مي‏گويد: آن گاه بيرون رفتم و با عمر (رض) در  ميان مردم روبرو گرديدم، و ابوبكر (رض) غايب بود، گفتم: اى عمر برخيز و براى مردم نماز بده، مي‏گويد: وى برخاست، و هنگامى عمر تكبير گفت، پيامبر خدا ص صدايش را شنيد - عمر مردى بود داراى آواز بلند - ، رسول خدا ص گفت: «ابوبكر كجاست؟ خدا  و مسلمانان از اين ابا دارند!! خدا و مسلمانان از اين ابا دارند!!» مي‏گويد: بعد دنبال ابوبكر فرستاد و او آمد، البته بعد از اين كه عمر آن نماز را براى مردم امامت نموده بود، وى براى مردم نماز داد، عبداللَّه بن زمعه مي‏گويد: عمر به من گفت: واى بر تو!! اى ابن زمعه چه كردى؟ به خدا سوگند، وقتى مرا امر نمودى چنان پنداشتم كه رسول خدا ص بدان امرم نموده است! اگر چنان نمى‏بود نماز نمى‏دادم، مي‏گويد: پاسخ دادم: به خدا سوگند، رسول خدا ص امرم ننموده بود، ولى وقتى ابوبكر را نديدم، تو را مستحق‏ترين كسانى ديدم كه به نماز حاضر شده بودند. اين چنين اين را ابوداود، چنانكه در البدايه (232/5) آمده، روايت كرده است. مي‏گويم: اين چنين اين را حاكم (641/3) روايت نموده، و گفته: اين حديث به شرط مسلم صحيح است، ولى بخارى و مسلم اين را روايت ننموده ‏اند. و نزد ابوداود، چنانكه در البدايه (232/5) آمده، در اين حديث چنين آمده كه گفت: وقتى پيامبر ص صداى عمر را شنيد، ابن زمعه مي‏گويد: پيامبر ص بيرون شد، تا اينكه سرش را از حجره‏ا