 شهادت خزيمه را شهادت دو مرد گردانيد. ابوداود (508) اين را از عماره بن خزيمه از عمويش مانند آن روايت نموده است. و نزد ابن سعد (379/4) هم چنين از محمدبن عماره بن خزيمه روايت است كه گفت: رسول خدا ص فرمود: «اى خزيمه به چه شهادت مي‏دهى، در حالى كه با ما نبودى؟» گفت: اى رسول خدا، من تو را در خبر آسمان تصديق مي‏كنم، و به آنچه مي‏گويى تصديق نكنم؟! آن گاه پيامبر خدا ص شهادت وى را شهادت دو مرد گردانيد. و در روايت ديگرى نزد وى آمده كه گفت: مي‏دانم كه تو جز حق نمى‏گويى، ما تو را بر بهتر از آن ا مين دانسته‏ايم، بر دين ما، بنابر اين شهادت وى را اجازه داد و مجاز دانست.
 
تصديق پيامبر ص از سوى ابوبكر(رض) در قصه اسراء
بيهقى از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه رسول خدا ص به مسجد اقصى برده شد، وقتى صبح نمود از آن براى مردم حكايت نمود. در اين موضوع گروهى از كسانى كه به او ايمان آورده بودند، و تصديقش نموده بودند مرتد شدند، و با آن خبر به سرعت نزد ابوبكر (رض) رفتند و گفتند: آيا از رفيقت خبر دارى، او مي‏پندارد كه امشب به بيت المقدس برده شده است؟ گفت: آيا او اين را گفته است؟ گفتند: آرى، گفت: اگر آن را گفته باشد راست گفته است. گفتند: تو او را تصديق مي‏كنى كه امشب به بيت المقدس رفته، و قبل از صبح آمده است؟ گفت: آرى، من او را در چيزى كه از آن دورتر است تصديق مي‏كنم، او را در خبر آسمان و صبحگاه و شامگاه تصديق مي‏نمايم، و به اين اساس ابوبكر(رض) "صديق" نا ميده شد. اين چنين در تفسير ابن كثير (21/3) آمده است. ابونعيم اين را از عايشه(رضى‏ اللَّه ‏عنها) همانند آن روايت كرده است، و در روايت وى آمده: تعدادى از كسانى كه به وى ايمان آورده بودند مرتد شدند، و تعدادى تصديق نمودند و در فتنه و آزمايش قرار گرفتند. ابونعيم مي‏گويد: در اين محمدبن كثير المصيصى آمده، و احمد او را خيلى ضعيف دانسته، و ابن معين گفته: راستگوست، و نسائى و غير وى گفته‏اند: قوى نيست، چنانكه در المنتخب (353/4) آمده است. و ابن ابى حاتم از حديث انس (رض) قصه شب اسراء را به طول آن ذكر نموده، و در آن آمده: هنگامى كه مشركين قول وى را شنيدند، نزد ابوبكر(رض) آمده گفتند: آيا از صاحبت خبر دارى، خبر مي‏دهد كه وى در ه مين شبش مسير يك ماه را طى نموده و در ه مين شبش برگشته است؟ ابوبكر (رض) گفت:... و مانند آن را متذكر شده، چنانكه در تفسير ابن كثير (7/3) آمده است.
 
تصديق پيامبرص از سوى عمر(رض)  درباره خبر وى در مورد هلاك امت‏ها 
حافظ ابويعلى از جابر بن عبداللَّه (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: در يكى از سال هايى كه عمر (رض) عهده دار امر مسلمانان بود ملخ كم شد، درباره‏اش پرسيد ولى به او خبرى داده نشد، بنابراين اندوهگين شد و سوارى به فلان مكان فرستاد، ديگرى را به شام روانه ساخت و يك تن ديگر را به عراق اعزام داشت، و مي‏پرسيد كه آيا از ملخ چيزى ديده شده يا خير؟ مي‏گويد: قاصدى كه به سوى يمن فرستاده شده بود آمد و يك قبضه ملخ را با خود آورده در پيش روى وى انداخت، هنگامى كه آن را ديد سه بار تكبير گفت، بعد از آن فرمود: از رسول خداص شنيدم كه مي‏گويد: «خداوند عزوجل هزار امت آفريده است، ششصد آن در دريا و چهار صد در خشكى است، نخستين چيزى كه از اين امت‏ها هلاك مي‏شود ملخ است، و وقتى كه هلاك شد، بقيه آن، چون گردن بندى كه رشته‏اش قطع شود، وى را دنبال مي ‏كنند». اين چنين در تفسير ابن كثير (131/2) آمده است.
 
يقين على(رض) در مورد خبر پيامبر ص درباره كشته شدنش
ابن احمد در زوائد خود، ابن ابى شيبه، بزار، حارث، ابونعيم، بيهقى در الدلائل و ابن عساكر از فضاله بن ابى فضاله انصارى روايت نموده ‏اند كه گفت: همراه پدرم جهت عيادت على بن ابى طالب (رض) به سوى ينبع رفتم، وى در آنجا مريض بود و مريضى‏اش سنگين شده بود. پدرم به او گفت: چه تو را در اين منزل مقيم مي‏سازد؟ اگر ب ميرى جز اعراب جهينه به سراغت نمى‏آيند؟! كوچ كن تا به مدينه بيايى، اگر اجلت فرارسيد يارانت به سراغت بيايند و بر تو نماز گزارند - و ابوفضاله (رض) از اصحاب بدر بود - على (رض) پاسخ داد: من از اين مريضى‏ام نمى‏ ميرم، رسول خدا ص به من قول داده است كه تا ا مير مقرر نشوم نمى‏ ميرم، و بعد از آن اين - يعنى ريشش - از خون اين - يعنى سرش - رنگين مي‏شود. اين چنين در منتخب الكنز (59/5) آمده، و گفته: رجال آن ثقه‏ اند. ح ميدى، بزار، ابويعلى، ابن حبان، حاكم و غير ايشان از على (رض) روايت نموده ‏اند، كه گفت: عبداللَّه بن سلام(رض) در حالى نزدم آمد كه پايم را در ركاب  داخل نموده بودم، به من گفت: كجا مي‏خواهى بروى؟ پاسخ دادم: عراق، گفت: اگر تو آنجا بروى لبه شمشير به تو خواهد رسيد. على گفت: سوگند به خدا، از پيامبر ص قبل از اين شنيدم كه آن را مي‏گفت. اين چنين در المنتخب (59/5) آمده است.
ابن عدى و ابن عساكر از معاويه بن جرير حضرمى روايت نموده ‏اند كه گفت: على (رض) از اسب سواران ديدن نمود، در اين هنگام ابن ملجم از مقابلش عبور نمود. على (رض) او را از اسمش - يا گفت از نسبش - پرسيد، و او خود را به غير پدرش نسبت داد. على (رض) به او گفت: دروغ گفتى، تا اين كه خود را به پدرش نسبت داد. آن گاه گفت: راست گفتى، رسول خدا ص به من خبر داده كه قاتلم شبيه يهود و يهوديست برو. اين چنين در المنتخب (62/5) آمده است. و نزد عبدالرزاق، ابن سعد، و كيع در الغرر از عبيده روايت است كه گفت: على (رض) وقتى ابن ملجم را ديد مي‏گفت :
اريد حباءه  و يريد قتلى
عذيرك من خليلك من مراد
اين چنين در المنتخب (61/5) آمده، و نزد ابن سعد و ابونعيم از ابوالطفيل روايت است كه گفت: نزد على بن ابى طالب(رض) بودم كه عبدالرحمن بن ملجم نزدش آمد، بعد از آن معاش وى را برايش امر نمود و گفت: بدبخت و شقى قبيله را چه منع مي‏سازد از اين كه اين را از بالايش خون آلود و سرخ رنگ سازد، اين را از اين سرخ رنگ مي ‏كند - و به سوى ريشش اشاره نمود - بعد از آن گفت: 
اشدد حيازيمك للموت
فان الموت آتيكا
ولا تجزع من القتل
اذا حل بواديكا
اين چنين در المنتخب (59/5) آمده است.

يقين عمار(رض) در مورد خبر پيامبر ص درباره كشته شدنش 
ابن عساكر از ام عمار - كه عمار را بزرگ كرده است - (رض) روايت نموده، كه گفت: عمار(رض) مريض شد، و گفت: من در اين مريضى ام نمى‏ ميرم، دوستم رسول خدا ص به من فرموده است كه: من  ميان دو گروه مؤمن به قتل مي‏رسم. اين چنين در المنتخب (247/5) آمده است. و در بخش علاقمندى و رغبت اصحاب در كشته شدن در راه خدا قول عمار(رض) گذشت: رسول خدا ص برايم عهد و پيمان گذاشته است كه آخرين توشه ات از دنيا شير آب دار است. و آمدنش در روز صفين نزد على(رض) وقتى كه مي‏جنگيد و كشته نمى‏شد، و اين قولش نيز گذشت كه: اى ا ميرالمؤمنين روز فلان و فلان امروز است - اين را سه بار گفت - ، بعد از آن شيرى برايش آورده شد و او نوشيدش، بعد گفت: رسول خدا ص گفته است: اين آخرين نوشيدنى است كه آن را از دنيا مي‏نوشم، بعد برخاست و جنگيد تا اينكه كشته شد. و ابويعلى و ابن عساكر از خالد بن ول