لنا، «خداوند براى ما كافى است و او نيك محافظ و نگهبان است، بر خداوند توكل نموديم». اين چنين در الكنز (270/7) آمده، و گفته: حسن است، اين را باوردى از ارقم بن ابى الارقم همانند آن روايت نموده و در روايتى آمده: هنگامى كه ياران پيامبر خدا ص آن را شنيدند، براى شان گران تمام شد و گفتند: اى رسول خدا، چه بكنيم؟ فرمود: «بگوييد: حسبنااللَّه و نعم الوكيل».
 
اسلام آوردن طفيل بن عمرو
وى مي‏گويد: قبل از ظهر به مسجد رفتم، ديدم كه رسول خدا ص ايستاده است و در كعبه نماز مي‏خواند. طفيل مي‏گويد: نزديك وى رفته و خداوند (جل جلاله) خواست تا بعضى سخنان وى را برايم بيان كند، طفيل مي‏گويد: كلام نيكويى را شنيدم، اومي افزايد: با خود گفتم: مادرم مرا از دست دهد، من مردى خردمند وشاعر هستم، و خوب از بد برايم پوشيده نمي‏ماند، پس مرا چه باز مي‏دارد كه گفته‏هاى اين مرد را بشنوم؟! اگر گفته هايش نيكو باشد آن را قبول مي‏كنم و اگر بد بود آن را ترك نموده و كنار مي‏گذارم.
بنابراين توقف نمودم تا اين كه رسول خدا ص به طرف خانه خود برگشت، من او را تعقيب نمودم تا اين كه داخل خانه‏اش شد، من نيز نزدش وارد گرديده گفتم: اى محمد، قومت به من چنين و چنان گفتند - چيزهايى را كه به من گفته بودند - آنها به خدا سوگند، مرا تا اين حد ترسانيدند كه به خاطر نشنيدن قولت در گوشهايم پنبه گذاشتم بعد از آن خداوند خواست تا آن را به من بشنواند، و قول نيكويى را شنيدم، تو آنچه را با خود دارى، به من عرضه كن. او اسلام را به من عرضه داشت و قرآن را برايم تلاوت نمود. طفيل مي‏گويد: به خدا سوگند، قولى را هرگز بهتر از آن نشنيده بودم، ونه هم امرى را عادل‏تر از آن. طفيل مي‏گويد: در همانجا اسلام آوردم و به شهادت حق گواهى دادم، وعرض كردم: اى نبى خدا، من مردى هستم كه قومم از من اطاعت مي‏كنند، ومن به طرف آنها برگشتنى هستم. آنها را به سوى اسلام دعوت مي‏نمايم، پس خداوند را دعا كن، تا نشانه‏اى به من بنماياند كه مددى برايم در دعوت آنها باشد. طفيل مي‏گويد: پيامبر فرمود: «بار خدايا برايش نشانه و آيه‏اى بگردان».
    
خوف سوده يمانى(رضى‏ اللَّه ‏عنها) از بيرون شدن دجال
در معاشره زنان قول حفصه براى سوده (رضى‏ اللَّه  عنهما) گذشت: اى سوده اعور بيرون شده است، گفت: آرى، و به شدت ترسيد و به جنيدن و اضطراب پرداخت، و گفت: كجا پنهان شوم؟ حفصه گفت: خود را به خيمه برسان - خيمه‏اى كه مربوط آن‏ها بود و از شاخه‏هاى درخت خرما درست شده بود و در آن پنهان مي‏شدند - ، آن گاه وى رفت و در آن مخفى گرديد، و در آن خيمه كثافات و تارهاى عنكبوت وجود داشت، و حديث را ذكر نموده و در آن آمده: پيامبر ص رفت و متوجه شد كه سوده مي‏لرزد، به او گفت: «اى سوده، تو را چه شده است؟» پاسخ داد: اى رسول خدا اعور بيرون شده است! فرمود: «بيرون نشده است، و بيرون خواهد شد، بيرون نشده است، و بيرون خواهد شد»، ووى را بيرون نمود، و غبار تارهاى عنكبوت را از وى مي‏تكانيد. اين را ابويعلى و طبرانى از رزينه كنيز رسول خدا ص روايت نموده ‏اند. 
 
قول ابوبكر صديق و ابن عباس (رضى‏ اللَّه ‏عنهما) درباره دجال
ابن ابى شيبه از سعيدبن مسيب روايت نموده، كه گفت: ابوبكر (رض) فرمود: آيا در عراق ز مينى هست كه به آن خراسان گفته مي‏شود؟ گفتند: بلى، فرمود: دجال از همانجا بيرون مي‏آيد. و نزد نعيم بن حماد در الفتن از ابوبكر صديق(رض) روايت است كه گفت: دجال از يهوديه مرو  بيرون مي‏آيد. اين چنين در الكنز (263/7) آمده است. و ابن جرير از عبداللَّه بن ابى مليكه روايت نموده، كه گفت: روزى صبحگاهان نزد ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) رفتم، گفت: امشب تا صبح خواب نرفتم، پرسيدم: چرا؟ گفت: گفتند: ستاره دنباله دار آشكار شده است،آن گاه ترسيدم كه دود آمده باشد،  لذا تا صبح خواب نرفتم. اين چنين اين را ابن ابى حاتم از عبداللَّه بن ابى مليكه از ابن عباس روايت نموده، و اين اسناد تا ابن عباس صحيح است. اين چنين در تفسير ابن كثير (139/4) آمده است. و حاكم (459/4) اين را از ابن ابى مليكه همانند آن روايت كرده، مگر اين كه در روايت وى آمده: آن گاه ترسيدم كه دجال آمده باشد. حاكم مي‏گويد: اين حديث به شرط بخارى و مسلم صحيح است، ولى آن دو اين را روايت ننموده ‏اند، و ذهبى هم با وى موافقت نموده است.
 
ايمان به آنچه در قبر و برزخ مي‏باشد  
سخن ابوبكر صديق(رض)  در حالى كه در بستر مرگ قرار داشت
احمد در الزهد از عباده بن نسى روايت نموده، كه گفت: وقتى كه مرگ ابوبكر صديق (رض) فرارسيد، به عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفت: اين دو جامه‏ام را بشوى و مرا در آن‏ها كفن كن، چون پدرت يكى از اين دو مرد مي‏باشد: يا بهترين لباس برايش پوشانيده مي‏شود يا به بدترين حالت از تنش بيرون كرده مي‏شود. اين چنين در المنتخب (363/4) آمده، و هم چنين نزد وى و ابن سعد و دغولى از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت است كه گفت: هنگامى كه مرگ ابوبكر فرارسيد گفتم:
لعمرك ما يغنى الثراء عن الفتى 
اذا حشرجت يوما وضاق بهاالصدر
ترجمه: «به عمرت سوگند، وقتى كه نفس شخص نزديك به برآمدن شود، و توسط آن سينه‏اش تنگ گردد، آن وقت دارائى و مال به او نفعى نمى‏رساند».
ابوبكر(رض) گفت: اى دختركم اينطور مگو، ولى بگو:
[و جاءت سكرةالموت بالحق، ذلك ما كنت منه تحيد]. (ق:19)
ترجمه: «و سكرات مرگ به درستى فرا رسيد، اين است آنچه از آن فرار مي‏كردى و كناره مي‏گرفتى».
و افزود: اين دو جامه‏ام را ببينيد و هر دو شان را بشوييد بعد مرا در آن‏ها كفن كنيد، چون زنده به جديد از مرده نيازمندتر است و اين فقط براى پوسيده شدن است. و نزد ابويعلى، ابونعيم، دغولى و بيهقى از عايشه (رضى‏ اللَّه ‏عنها) روايت است كه گفت: هنگامى كه بيمارى ابوبكر شديد گرديد گريه نمودم، و وقتى بيهوش شد گفتم: 
من لايزال دمعه مقنعا
فانه من دمعه مدفوق
آن گاه وى به هوش آمد و گفت: اى دختركم، اين طور نيست كه تو گفتى، ولى: [و جاءت سكرةالموت بالحق، ذلك ما كنت منه تحيد]. بعد از آن افزود: رسول خدا ص در كدام روز وفات نمود؟ گفتم: روز دوشنبه، پرسيد: اين چه روز است؟ گفتم: روز دوشنبه، فرمود: بنابراين من از خداوند آرزومندم كه تا فرارسيدن شب وفات نمايم، و در شب سه شنبه وفات نمود. وى گفت: پيامبر خدا ص در چند [جامه ] كفن شد؟ گفتم: او را در سه جامه سحولى  كفن نموديم، كه سفيد و جديد بودند، و در آن پيراهن و دستار نبود، گفت: اين جامه‏ام را بشوييد، چون لكه‏اى از زعفران دارد، و همراهش دو جامه جديد اضافه كنيد، گفتم: اين كهنه است، فرمود: زنده از مرده به جديد نيازمندتر است، و اين براى پوسيده شدن است. اين چنين در المنتخب (362/4) آمده است. و در سياق ابن سعد (197/3) آمده: اين به سوى نابود شدن و فرسوده شدن مي‏رود.
 
سخن عمر(رض) در حالى كه بر بستر مرگ قرار داشت 
ابن سعد (358/3) از يحيى بن ابى راشد نصرى  روايت نموده است، هنگامى كه مرگ عمربن خطاب (رض) فرارسيد، به پسرش گفت: اى پسرم، وقتى مرگم فرارسيد مرا به پهلو بخوابان، و زانوهايت را بر پشتم ب