تثناى روز عاد، چون براى باد بدون خزانه دار اجازه داده شد، و بيرون گرديد، و اين همان قول خداوند است:
[بريح صرصر عاتية].(الحاقة:6)
ترجمه: «... به وسيله تندبادى طغيانگر و سرد و پرصدا».
و بر خزانه دار طغيان نمود. اين چنين در الكنز (273/1) آمده است.

سخن سلمان(رض) هنگام مرگ: من زيارت كنندگانى دارم كه به نزدم مي‏آيند
ابن سعد (92/4) از شعبى از جزل از همسر سلمان (رض) بقيره روايت نموده است: وقتى كه مرگ سلمان فرا رسيد، مرا در حالى كه در بالاخانه‏اى بود كه چهار دروازه داشت فراخواند و گفت: اى بقيره اين دروازه‏ها را بگشاى، چون من امروز زيارت كنندگانى دارم، كه نمى‏ دانم از كدام يك از اين دروازه‏ها وارد مي‏شوند. بعد از آن مشكى را كه داشت طلب نمود و گفت: اين را در تنور با آب‏تر و مخلوط كن، و من چنان نمودم، بعد گفت: آن را در اطراف بسترم بپاش و بعد از آن پايين برو و اندكى درنگ نما، بعد به زودى بالا بيا و بسترم را ببين. آن گاه بلند شدم و ديدم كه روحش گرفته شده است، و انگار كه او بر بسترش خواب است، يا مانند آن. و نزد وى همچنان (92/4) از شعبى روايت است كه گفت: هنگامى كه مرگ سلمان فرارسيد، براى صاحب  منزلش گفت: همان چيز پنهان كرده است را كه به تو داده بودم پنهان نمايى بياور، مي‏گويد: كيسه‏اى از مشك را برايش آوردم. مي‏گويد: سلمان گفت: جامى آب برايم بياور، و مشك را در آن پاشيد، بعد آن را با دستش حل نمود و گفت: اين را در اطرافم بپاش، چون خلقى از خلق خدا نزدم حاضر مي‏شوند، بوى را استشمام مي ‏كنند و طعام را نمى‏خورند، بعد از آن دروازه را بر من ببند و پايين برو.  ميگويد: من همان طور نمودم، اندكى نشستم و صداى آهسته‏اى را شنيدم، مي‏گويد: آن گاه بلند شدم و او را ديدم كه مرده است. ونزد وى هم چنين از عطاء بن سائب روايت است، و اين را به اختصار ذكر نموده، و در آن آمده است: چون امشب ملائك نزدم حاضر مي‏شوند، بوى را استشمام مي ‏كنند و طعام را نمى‏خورند. و بعضى قصه‏هاى اين باب در باب تاييدات غيبى در كمك توسط ملائك خواهد آمد.
 
دعوت نمودن طفيل بن  عمرو دوسى (رضي‏ الله  عنه) در ميان قومش     
آمدن طفيل بن عمرو به مكه و گفتگويش با قريش
ابونعيم در الدلائل (ص78) از محمّد بن اسحاق روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص على رغم اذيت و اعراضى كه از قوم خود ميديد، آنان را نصيحت مي‏كرد، و آنها را به سوى نجات از آنچه در آن قرار داشتند فرا مي‏خواند، و قريش هنگامي كه خداوند دست شان را از پيامبر ص بازداشته بود،مردم را، حتى كسانى را كه از عرب‏ها به آنجا مي‏آمدند، از ملاقات با وى برحذر مي‏داشتند. طفيل بن عمرو دوسى مي‏گفت، وى به مكه آمد و پيامبر خدا ص در آنجا سكونت داشت، مردانى از قريش نزد وى آمده به او گفتند: اى طفيل - طفيل مرد شريف، شاعر و خردمندى بود - تو به شهر ما آمده‏اى ،و اين مردى كه در ميان ماست، ما را به دشواريها كشانيده، جماعت ما را پراكنده ساخته و گفتارش مانند جادوست، كه توسط آن در ميان انسان و پدرش، بين يك مرد و برادراش، و بين مرد و همسرش جدايى مي‏افكند، و ما از اين مي‏ترسيم كه بر تو و قومت آنچه بر ما داخل شده پيش آيد، به اين لحاظ نه با وى حرف بزن و نه هم از او بشنو. طفيل مي‏گويد: بر من آن قدر اصرار نمودند كه تصميم گرفتم نه از وى چيزى بشنوم ونه هم با او حرف بزنم، حتى در گوشهايم هنگامي كه به مسجد رفتم، پنبه نهادم، از ترس اين كه مبادا از سخنان وى چيزى به من برسد، كه من خواهان شنيدن آن نيستم.
    
ايمان به قدر  
قول پيامبرص براى عايشه(رضى‏ اللَّه ‏عنها) هنگامى كه در جنازه طفلى از انصار حاضر گرديد
مسلم از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص به جنازه طفلى از انصار دعوت گرديد، گفتم: اى رسول خدا، خوشا به حالش، گنجشكى از گنجشك‏هاى جنّت است!! نه كار بدى انجام داده و نه آن را درك نموده!! پيامبر خدا ص فرمود: «اى عايشه، آيا غير از اين حرفى دارى، خداوند جنت را آفريده است، و اهلى را براى آن فريده كه آنان در پشت‏هاى پدران خويش اند، و دوزخ را آفريده و براى آن اهلى را آفريده كه آنان در پشت‏هاى پدران خويش اند».  اين چنين در تفسير ابن كثير (268/2) آمده است.
 
وصيت عباده بن صامت(رض) به پسرش  در مورد ايمان به اندازه خير و شر از طرف خداوند
امام احمد از وليد بن عباده روايت نموده، كه گفت: نزد عباده (رض) در حالى رفتم كه مريض بود، و مرگش را تصور مي‏نمودم، بنابراين گفتم: اى پدرم، برايم وصيتى كن و در نصيحت برايم بكوش، گفت: مرا بنشانيد، هنگامى كه وى را نشانيدند، گفت: اى پسرم، تا زمانى كه به تقدير خير و شر ايمان نياورى، طعم ايمان را نمى‏چشى و به حق، حقيقت علم به خداوند را درك نمى‏نمايى، گفتم: اى پدرم، چگونه مي‏توانم بدانم كه تقدير خير و شر چيست؟ گفت: اينكه بدانى آنچه از تو رد شده به تو نمى‏رسيده، و آنچه به تو رسيده از تو رد نمى‏شده. اى پسرم، من از رسول خدا ص شنيدم كه مي‏گفت: «نخستين چيزى كه خداوند آفريد قلم بود، بعد از آن به او گفت: بنويس، و قلم در آن ساعت هر چيزى را كه تا روز قيامت مي‏باشد نوشت». اى پسرم، اگر بميرى، و به اين معتقد نباشى داخل آتش مي‏شوى. ترمذى اين را از وليد بن عباده از پدرش روايت نموده، و گفته: حسن، صحيح و غريب است، چنانكه در تفسير ابن كثير (268/4) آمده است.
 
گريه يكى از اصحاب در حال مرگش  به سبب اين كه نمى‏ دانست خداوند برايش چه مقدر نموده است 
احمد از ابونضره روايت نموده كه: مردى از اصحاب پيامبر ص كه به او ابوعبداللَّه (رض) گفته مي‏شد، يارانش جهت عيادت وى نزدش آمدند در حالى كه وى گريه مي‏نمود، به او گفتند: چه تو را مي‏گرياند؟ آيا رسول خدا ص برايت نگفته است كه: «بروتت را بگير و بعد بر آن مداومت نما تا اينكه با من روبرو شوى»، گفت: بلى، ولى از رسول خدا ص شنيدم كه مي‏گفت: «خداوند عزوجل قبضه‏اى را با دست راستش گرفت و گفت: اين براى اين  و پرواندارم، و قبضه ديگرى را - با دست ديگرش - گرفت و گفت: اين براى اين  و پروا ندارم»، و من نمى‏دانم كه در كدام يكى از آن دو قبضه هستم. هيثمى (186/7) مي‏گويد: رجال آن رجال صحيح‏اند.
 
گريه معاذ(رض) هنگامى كه مرگش فرا رسيد  چون نمى‏دانست كه خداوند برايش چه مقدر نموده است 
طبرانى از معاذ بن جبل (رض) روايت نموده است، كه گفت: هنگامى كه مرگش فرا رسيد، گريه نمود، به او گفت:  چه تو را مي‏گرياند؟ گفت: به خدا سوگند، من از هراس مرگ و بر دنيايى كه از خود باقى مي‏گذارم گريه نمى‏كنم، ولى از رسول خدا ص شنيدم كه مي‏گفت: «آنان دو قبضه‏اند: قبضه‏اى در آتش، و قبضه‏اى در جنت»، و من نمى‏دانم كه در كدام قبضه‏ها مي‏باشم. هيثمى (187/7) مي‏گويد: در اين براء بن عبداللَّه الغنوى آمده و ضعيف مي‏باشد، و حسن معاذ را درك ننموده است.
 
قول ابن عباس (رضى‏ اللَّه ‏عنهما) درباره كسى كه در قدر صحبت نموده بود
احمد از محمدبن عبيدالملكى از عبداللَّه بن عباس (رض) روايت نموده است، كه گفت: براى ابن عباس گفته شد مردى نزد ما آمده و قدر ر