ده بر ما - به جاى ترك خوشى بر مصيبت نازل شده بر دشمنان.
 پيش از اين در بخش دعوت نمودن پيامبر ص مردى را كه از وى نام برده نشده است در (ص127) در حديث مردى از بَلْعَدَوِيَّه از جدش گذشت... و حديث را متذكر شده و در آن آمده: آن مرد از پيامبر خدا ص پرسيد: تو به طرف چه دعوت مي‏كنى؟ پيامبر ص گفت: «من بندگان خداوند را به سوى خداوند فرا مي‏خوانم». مي‏گويد: گفتم: چه مي‏گويى؟ پيمبر خدا ص فرمود: «گواهى بده كه معبود بر حقى جز يك خدا وجود ندارد، و من محمّد پيامبر خدا هستم و به آن چه بر من نازل فرموده است ايمان بياور، و به لات و عُزّى كافر شو و نماز را بر پا نما و زكات را بپرداز.»
زهد و پاراسى عمربن الخطاب  
علاقمندى بعضى از اصحاب در زياد نمودن معاش عمر (رض) و قبول ننمودن او
طبرى (164/4) از سالم بن عبد اللَّه  روايت نموده، كه گفت: هنگامي  كه عمر (رض) به خلافت برگزيده شد، به همان معاشى كه براى ابوبكر (رض) تعيين نموده بودند اكتفا نمود، و به همان حال بود تا اين كه نيازمنديش شديد شد، آن گاه عدّه‏اى از مهاجرين كه از جمله: عثمان، على، طلحه و زبير ن بودند، جمع شدند. زبير گفت: اگر عمر (رض) را از افزايشى كه در معاش وى مي ‏آوريم، خبر كنيم بهتر است، على (رض) گفت: دوست داريم كه وى اين را قبول نمايد، بياييد حركت كنيم. عثمان (رض) گفت: او عمر است! بياييد تا در اين باره توسط شخص ديگرى با وى مشورت كنيم، نزد حفصه (رضي الله عنها) مي ‏رويم، و از وى مي ‏خواهيم و تقاضا مي ‏كنيم كه قضيه را پنهان نگه دارد. بعد نزد وى داخل شدند، و او را هدايت دادند، كه قضيه را از طرف چندين نفر خبر بدهد، و از هيچ كسى براى وى تا اين كه قبول نكند، نام نبرد، و از نزد وى خارج شدند.
حفصه (رضي الله عنها) در اين باره با عمر (رض) ملاقات نمود، و خشم را در چهره وى ديد، وى گفت: آنان [كه اين پيشنهاد را نموده‏ اند]  كيستند؟ حفصه پاسخ داد: راهى براى دانستن آنان تا نظرت را ندانم وجود ندارد، عمر گفت: اگر مي ‏دانستم كه آنان كيستند، روى‏هاى‏شان را سياه مي ‏كردم ، تو در ميان من و آنان [ميانجى] هستى، تو را به خدا سوگند مي ‏دهم، بهترين لباسى كه پيامبر خدا ص در خانه تو داشت چه بود؟ گفت: دو جامه رنگ شده با رنگ سرخ، كه آنها را هنگام آمدن وفد مي ‏پوشيد، و در آن‏ها در جمعه صحبت مي ‏نمود. گفت: بهترين طعامي  كه نزد تو خورده است، چه بود؟ گفت: نان جوينى پخته نموديم، و در حالى كه گرم بود بر آن از مشكى كه داشتيم روغن ريختيم، و آن را نرم و شيرين گردانيديم، بعداً از آن خورد و آن را خيلى پسنديد، عمر گفت: و نرم‏ترين بسترى كه در آن نزدت استراحت مي ‏نمود، كدام بود؟ گفت: جامه‏اى داشتيم، ستبر و سخت كه آن را در تابستان چهارلا همواره مي ‏نموديم، و زير پاى مان مي ‏كرديمش، و چون زمستان مي ‏رسيد، نصف آن را زير پاى مان همواره مي ‏نموديم، و نصف ديگر آن را بر سر خود مي ‏گرفتيم. عمر گفت: اى حفصه از طرف من براى‏شان برسان كه پيامبر خدا ص اندازه نمود و زيادت را در جايش گذاشت، و به آن اكتفا نمود، و من نيز اندازه نمودم، و به خدا سوگند، اضافه را در جايش خواهم گذاشت، و به اين اكتفا خواهم نمود، مثال من و مثال دو رفيقم مانند سه تن است، كه يك راه را در پيش گرفتند، اولى رفت و توشه‏اى را برداشت كه توسط آن [به هدف]  رسيد، باز دومي  وى را متابعت نمود، و راه او را در پيش گرفت و به او رسيد، بعد از آن سومي  او را متابعت نمود، كه اگر راه آنان را بر خود لازم سازد، و به توشه آنان رضايت دهد، به آنها مي ‏رسد، و با آنها مي ‏باشد، و اگر غير از راه ايشان را در پيش گيرد، با آن‏ها يكجاى نخواهد شد. اين را همچنين ابن عساكر از سالم بن عبد اللَّه  روايت نموده، و مانند آن را، چنان كه در منتخب الكنز (408/4) آمده، متذكر شده است.
 
حديث حسن بصرى درباره تذكّر زهد عمر (رض) در [مسجد]  جامع بصره
ابن عساكر از حسن بصرى (رض) روايت نموده، كه گفت: در جامع بصره وارد مجلسى شدم، ناگهان با تنى چند از اصحاب پيامبر خدا ص برخوردم، كه از زهد ابوبكر و عمر (رضي الله عنهما) و آنچه خداوند از اسلام براى شان گشوده بود، و سيرت نيكوى آنان ياد مي ‏نمودند، من به آنان نزديك شدم، و ديدم كه در جمله آنان احنف بن قيس تميمي  (رض) نشسته است، و از وى شنيدم كه مي ‏گفت: عمر (رض) ما را در سريه‏اى به طرف عراق بيرون ساخت، و خداوند  عراق و شهر فارس را براى ما گشود، و در آن از لباس سفيد فارس و خراسان به دست آورديم، و آن را با خود گرفتيم و پوشيديم. هنگامي  كه نزد عمر آمديم، روى خود را از ما گردانيد، و با ما صحبت ننمود، اين كار با اصحاب پيامبر خدا ص گران تمام شد، آن گاه نزد پسرش عبد اللَّه  بن عمر (رضي الله عنهما) در حالى كه در مسجد نشسته بود آمديم، و از جفايى كه از اميرالمؤمنين عمربن الخطاب بر ما نازل شده بود، به وى شكايت برديم، عبد اللَّه  گفت: اميرالمؤمنين لباسى را بر تن شما ديد، كه پيامبر خدا ص را نديده بود آن را بپوشد، و نه هم خليفه بعد از وى ابوبكر صدّيق (رض) را، آن گاه به منزل‏هاى خود آمديم، و آنچه را بر تن داشتيم بيرون آورديم، و در همان لباس هايى نزدش آمديم كه ما در آن مي ‏ديد، آن گاه برخاست و به هر يك از ما جداگانه سلام داد، و با هر يك از ما معانقه نمود، طورى كه گويى قبل از ما، ما را نديده باشد، بعد غنيمت‏ها را بر او عرضه داشتيم، و او آن را در ميان ما به طور مساوى تقسيم نمود، و در غنايم سبدهايى از انواع حلواى ، زرد و سرخ برايش عرضه شد، عمر (رض) آن را چشيد و آن را با مزه و بوى خوب يافت، آن گاه روى خود را به طرف ما گردانيد و گفت: به خدا سوگند، اى گروه مهاجرين و انصار بچه پدر، و برادر برادر را بر اين طعام خواهد كشت! بعد درباره آن هدايت داد، و براى اولاد كسانى از مهاجرين و انصار برده شد كه در پيش روى پيامبر خدا ص به شهادت رسيده بودند.
 بعد از آن عمر (رض) برخاست و بازگشت نمود، و ياران پيامبر خدا ص به دنبال وى و در تعقيبش پياده حركت نمودند و گفتند: اى گروه مهاجرين و انصار، درباره زهد و پيرايه و صفت اين مرد چه فكر مي ‏كنيد؟ تاز ابتدايى كه خداوند ديار كسرى و قيصر را، و دو طرف مشرق و مغرب را به دست وى گشوده است، و نمايندگان عرب و عجم نزدش مي ‏آيند، و بر تن وى اين لباس را كه دوازده پيوند زده است مي ‏بينند نفس‏هاى ما براى مان حقير شده است، اى گروه ياران محمّد ص - كه شما بزرگان معركه‏ها و صحنه‏ها با پيامبر خدا ص هستيد، و از سابقين مهاجرين و انصار مي ‏باشيد - اگر درخواست نماييد ، كه اين لباس را با يك لباس نرم كه منظره وى در آن پرشكوه و با هيبت شود تغيير بدهد، و چاشت كاسه بزرگى از طعام برايش آورده شود، و بيگاه هم كاسه بزرگى برايش آورده شود، كه آن را خود و آنانى كه از مهاجرين و انصار نزدش حاضر مي ‏باشند بخورند، بهتر خواهد شد. آن گاه همه قوم به شكل دسته جمعى گفتند: براى اين قول [و رساندن آن]  جز على بن ابى طالب ديگر كسى سزاوار نيست، يا اين كه دخترش حفصه، چون وى خانم پيامبر خدا ص است، و عمر ن