) روايت نموده، كه گفت: عبداللَّه وقتى از كار بر مي‏گشت و به دروازه كه مي‏رسيد، سينه‏اش را صاف مي‏نمود و تفش را مي‏انداخت، البته به خاطر كراهيت اين كه ناگهان بر ما وارد شود، و با موردى روبرو شود كه بدش مي‏آيد، وى افزود: او روزى در حالى آمد و سينه‏اش را صاف نمود، كه پيره زنى نزدم بود و با دعاى خويش تب مرا درمان مي‏كرد؛ آن گاه وى را زير تخت پنهان نمودم، مي‏گويد: وى داخل شد و در پهلويم نشست، و در گردنم رشته‏اى را ديد، گفت: اين رشته چيست؟ مي‏گويد: گفتم: نخى است كه در آن برايم افسون شده است، وى آن را گرفت و پاره كرد و بعد از آن گفت: خانواده‏ى عبداللَّه از شرك بى نيازاند، از رسول خدا ص شنيدم كه مي‏گفت: «افسون مهره حفاظت از زخم چشم، و جادوى ايجاد محبت شرك‏اند»، مي‏گويد: برايش گفتم: چرا اين را مي‏گويى، چشمم مي‏پريد، نزد فلان يهودى رفتم او افسونش كرد، وقتى افسونش مي‏نمود آرام  ميگرديد؟ گفت: آن عمل شيطان بود، كه آن را به دست خود فرو مي‏كرد، و وقتى او افسونش مي‏كرد، از آن دست باز مي‏داشت. در صورتى كه تو را كفايت مي ‏كند، كه مثل گفته پيامبر ص را بگويى: «اذهب الباس رب الناس، اشف و انت الشافى لا شفاء الا شفاؤك، شفاء لا يغادر سقما»، ترجمه: «پروردگار مردم درد را ببر، شفا نصيب گردان كه تو شفا دهنده هستى، و شفايى جز شفاى تو نيست، شفايى كه دردى را باقى نمى‏گذارد». اين چنين در تفسير ابن كثير (494/2) آمده است.
 
قصه عبداللَّه بن رواحه با همسرش
دارقطنى (ص44) از عكرمه روايت نموده، كه گفت: عبداللَّه بن رواحه (رض) پهلوى همسرش خوابيده بود، بعد به سوى يكى از كنيزانش كه در گوشه اتاق خوابيده بود رفت و با وى همبستر گرديد. همسرش ترسيد و او را در بسترش نيافت، آن گاه برخاست و بيرون آمد، او را در كنار كنيزش يافت، دوباره به خانه برگشت و كارد را برداشت و بيرون آمد. عبداللَّه فارغ شد و برخاست و با همسرش در حالى روبرو گرديد، كه كارد را در دست داشت، گفت: چه شده است؟ همسرش پاسخ داد: چه شده است، اگر تو را در همان جايى مي‏يافتم كه ديدمت، با اين كارد به  ميان هر دو شانه ات مي‏زدم! پرسيد: مرا در كجا ديدى؟ پاسخ داد: تو را كناز كنيز ديدم، گفت: مرا نديده‏اى، رسول خدا ص ما را از اين كه قرآن را در حال جنابت بخوانيم نهى نموده است، گفت: پس بخوان، عبداللَّه گفت: 
اتانا رسول‏ اللَّه  يتلو كتابه
كما لاح مشهور من الفجر ساطع
اتى بالهدى بعدالعمى فقلوبنا
به موقنات آن ما قال واقع
يبيت يجافى جنبه عن فراشه
اذا استثقلت بالمشركين المضاجع
همسرش گفت: به خدا ايمان آوردم، و چشم خويش را تكذيب نمودم، بعد از آن صبح عبداللَّه (رض) نزد رسول خدا ص رفت، و به او خبر داد، و پيامبر ص خنديد به اندازه‏اى كه دندانهاى پسينش را ديدم. و همچنين دار قطنى (ص45) اين را از طريق ديگرى از عكرمه از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهم) روايت نموده، كه گفت: عبداللَّه بن رواحه (رض) داخل شد... و مانند آن را متذكر شده، و گفته: رسول خدا ص از اينكه يكى از ما قرآن را در حال جنابت بخواند نهى نموده است. در التعليق المغنى (ص45) مي‏گويد: در اين سلمه بن وهرام آمده، ابن معين و ابوذرعه وى را ثقه دانسته ‏اند، و ابوداود وى را ضعيف دانسته است.
 
آمدن عمرو با كسانى كه از قومش اسلام آوردند نزد پيامبر خدا ص، و نامه پيامبر ص به آنها
بعد از آن عمرو با كسانى كه از قومش اسلام آورده بودند بيرون رفتند، تا اين كه نزد پيامبر خدا ص آمدند، و پيامبر ص آنها را خوش آمد گفته و از ايشان استقبال كرد، و به آنان نامه‏اى نوشت كه اين نسخه آن است:
(بِسمِ‏ الله  الرَّحمنِ الرَّحِيمِ. هَذَا كِتَابُ مِنَ اللَّهِ العَزِيْزِ، عَلَى لِسَانِ رَسُوْلِهِ، بِحَقٍّ صَادِقٍ وَ كِتَابٍ نَاطِقٍ، مَعَ عَمْرِوبنِ مُرَّهالِجُهَيْنَه ابنِ زَيْدٍ: اِنَّ لَكُمْ بُطُوْنَ الاَرْضِ وَ سَهُوُلَهَا، وَ تِلاَعَ الاَوْدِيَه وَ ظُهُورَهَا، عَلَى اَنْ تَرْعَوا نَبَاتَهَا وَ تَشْرَبُوا مَاءَهَا، عَلَى اَنْ تُؤَدُّو الخُمُسَ، وَ تُصَلُّوا الخَمْسَ، وَ فِى الغُنَيْمَه وَ الصُّرَيْمَه شَاتَانِ اِذَا اجْتَمَعَتَا فَاِنْ فُرِّقَتَا فَشَاه شَاه، لَيْسَ عَلَى اَهْلِ المُثِيْرَه صَدَقَه وَ لَا عَلي الوَارِدَه لَبِقَه، وَاللَّهُ شَهِيْدَ عَلَى مَا بَيْنَنَا وَ مَنْ حَضَر مِنَ المُسْلِمِين. كِتَابُ قَيْسِ بنِ شَمَّاسٍ).
ترجمه: «به نام خداوند بخشاينده مهربان. اين نامه‏اى است از جانب خداوند غالب، بر زبان رسولش، كه او را به حق و كتاب ناطق مبعوث نموده، با عمرو بن مره براى جهينه بن زيد: كه براى شما بطون زمين و جاهاى هموار آنست، و همچنين قله وادى‏ها و پشت آنها، بر اين كه گياهان آن را بچرانيد و از آبهايش بنوشيد، در مقابل اين كه خمس را ادا كنيد، و نمازهاى پنجگانه را برپا داريد. در صورت تجمع بزها و گوسفندان، دو گوسفند است (در حالى كه بالغ بر حدنصاب باشد) ولى در صورت جدايى آنها يك گوسفند يك گوسفند است. بر گاوهايى كه قلبه  مي‏كنند صدقه نيست، و همچنين بر شترهاى آبكش، خداوند و مسلمانان حاضر، بر اين پيمان ما شاهد اند. كتاب قيس بن شماس».( قلبه مي‏كنند: شخم مي‏زنند.)
اين چنين در كنزالعمال (64/7) آمده، و همچنين ابونعيم اين را به درازيش، چنان كه در البدايه (351/2) آمده، روايت نموده است، و طبرانى آن را به طولش، چنان كه در المجمع (244/8) آمده، روايت كرده است.
    
قصه عمر (رض) با پيامبرص در روز حديبيه
بخارى در التفسير از حبيب بن ابى ثابت روايت نموده، كه گفت: نزد ابووائل آمدم تا در مورد (خوارج) از وى سئوال كنم. گفت: ما در صفّين بوديم، و مردى گفت: آيا آنانى را كه به سوى كتاب خدا فرا خوانده مي‏شوند نمى‏بينى؟ على بن ابى طالب (رض) گفت: بلی،  سهل بن حنيف (رض) گفت: خويشتن را متهم كنيد! ما خود را در روز حديبيه - صلحى كه  ميان پيامبر ص و مشركين صورت گرفت - در حالى دريافتيم، كه اگر مجالى براى جنگ مي‏ديديم مي‏جنگيديم، و عمر (رض) آمد و گفت: آيا ما بر حق و آنان بر باطل نيستند؟ آيا كشته‏هاى ما در جنت و كشته‏هاى آنان در آتش نيستند؟ گفت: «بلى»، حضرت عمر افزود: پس چرا ذلت را در دين مان قبول مي‏كنيم، در صورتى كه خداوند در  ميان ما فيصله ننموده است بر مي‏گرديم؟! پيامبر ص فرمود: «اى ابن الخطاب من رسول خدا هستم، و خداوند ابداً مرا ضايع نخواهد ساخت»، آن گاه خشمناك برگشت، و با بى صبرى نزد ابوبكر (رض) آمد و گفت: اى ابوبكر آيا ما بر حق و آنان بر باطل نيستند؟ گفت: اى ابن خطاب، وى پيامبر خداست، و خداوند هرگز و ابداً او را ضايع نخواهد ساخت، و ه مين بود كه سوره فتح نازل گرديد. اين را بخارى در جاهاى ديگرى هم روايت نموده، و مسلم و نسايى آن را از طرق ديگرى از سهل بن حنيف روايت كرده‏ اند، و در بعضى الفاظ آن آمده: اى مردم، نظر و رأى خويش را متهم كنيد، و من خود را در روز ابوجندل در حالى ديدم كه اگر قدرت مي‏داشتم امر رسول خدا ص  را نمى‏پذيرفتم، بلكه آن را به طور حتم رد مي‏ن