ً در اين مجلس ديگر بار نمى‏نشينم، بعد برايش امر اعطاى سه جامه را داد و گفت: اين را در بدل آنچه به تو انجام دادم بگير، و زنهار كه ديگر از اين شيخ شكايت نمايى. افزود: گويى من به سويش نگاه مي ‏كنم كه با لباس‏ها برخاست، آن گاه عمر (رض) به طرف شوهرش روى گردانيده گفت: آنچه مرا ديدى كه در مقابلش انجام دادم تو را به آن واندارد كه برايش بدى برسانى، گفت: اين كار را نمى‏كنم. مي ‏گويد: بعد هر دو رفتند، و عمر گفت: از رسول خدا ص شنيدم كه  مي ‏گويد: «امتم همان قرنى است كه من از آن‏ها هستم، باز دوم و سوم، سپس قومى پيدا مي ‏شود كه سوگندهاى شان قبل از شهادت‏هاى شان مي ‏باشد، و بدون اينكه از آنان گواهى خواسته شود گواهى مي ‏دهند، و در بازارهاى شان آوازها و بانگ هايى دارند». 
 
قصه زن ديگرى و شوهرش با عمر
ابن سعد از شعبى روايت نموده، كه گفت: زنى نزد عمربن خطاب آمد و گفت: از بهترين اهل دنيا نزدت شكايت مي ‏كنم، مگر مردى كه از وى به عملى سبقت جسته باشد يا مثل عمل وى عمل كرده باشد، شب تا صبح قيام مي ‏نمايد، و روز تا غروب روزه مي ‏گيرد، بعد از آن حيا بر وى غالب شد و گفت: اى ا ميرالمؤمنين معافم كن، گفت: خداوند به تو پاداش نيكو دهد، نيك ستودى، تو را معاف نمودم، هنگامى كه برگشت، كعب بن سور گفت: اى ا ميرالمؤمنين، او در شكايت براى تو به آخرين مرحله رسيد، پرسيد: چه شكايت نمود؟ پاسخ داد: از شوهرش، فرمود: زن را نزدم حاضر كنيد، (و كسى را دنبال شوهرش فرستاد و او آمد)،  پس براى كعب گفت: در  ميان شان قضاوت كن، گفت: تو حاضر باشى و من قضاوت كنم! گفت: تو به چيزى پى بردى كه من بدان پى نبردم، گفت: خداوند متعال مي ‏گويد: 
[فانكحوا ماطاب لكم من النساء مثنى و ثلاث و رباع]. 
ترجمه: «بنابراين زنانى را كه خوش تان آيد، دو زن، سه زن و چهار زن نكاح كنيد».
سه روز روزه بگير، و يك روز را نزد وى افطار نما، سه شب قيام كن و شبى نزد وى بخواب. عمر گفت: اين نسبت به اول برايم شگفت آورتر و مقبول‏تر است،  و او را به عنوان قاضى براى مردم بصره فرستاد. يشكرى اين را از شعبى به معناى آن و طولانى‏تر از آن روايت كرده است، و در آن آمده: عمر به او گفت: به من راست بگو، در حق باكى نيست، آن زن گفت: اى ا ميرالمؤمنين، من زن هستم، و آنچه را زنان اشتها مي ‏كنند، من نيز اشتهاء مي ‏نمايم. و نزد عبدالرزاق از قتاده روايت است كه گفت: زنى نزد عمر آمد و گفت: شوهرم شب قيام مي ‏كند و روز روزه مي ‏گيرد، گفت: آيا مرا امر مي ‏كنى، تا او را از قيام شب و روزه روز بازدارم؟ آن گاه آن زن حركت نمود، و بازگشت و براى عمر مثل آن را گفت، و عمر چون قول نخستش به وى پاسخ داد، آن گاه كعب بن سور به او گفت: اى ا ميرالمومنين، براى وى  حقى است، پرسيد: حقش چيست؟ گفت: خداوند چهار زن را براى وى حلال گردانيده است، بنابراين او را يكى از آن چهار بگردان،  براى وى در هر چهارشب يك شب حق است، و از هر چهار روز يك روز، آن گاه عمر شوهرش را طلب نمود، و دستورش داد كه از هر چهارشب يك شب با وى بخوابد، و از هر چهار روز يك روز را بخورد. 
 
قصه ابوغرزه و همسرش نزد عمر
ابن جرير از ابو غرزه (رض) روايت نموده كه: وى دست ابن ارقم (رض) را گرفت، و او را نزد همسرش برد و گفت:  آيا مرا بد مي ‏بينى؟ پاسخ داد: بلى، ابن ارقم براى ابوغرزه گفت: چه تو را به اين عملت واداشت؟ گفت: سخن مردم برايم زياد شده است، بعد ابن ارقم نزد عمربن خطاب (رض) آمد و به او خبر داد، آن گاه او كسى را نزد ابوغرزه فرستاد و به او گفت: چه تو را به آن عملت واداشت؟ پاسخ داد: سخن مردم بر سرم زياد شده است، آن گاه كسى را دنبال همسرش فرستاد و او نيز نزد عمر آمد، عمه‏اش هم با او بود، كه كسى وى را نمى‏شناخت، وى به همسر ابوغرزه گفت: اگر تو را عمر پرسيد: بگو: او مرا سوگند داد، بنابراين بد ديدم كه دروغ بگويم، عمر به وى گفت: تو را به آنچه گفتى چه واداشت؟ گفت: وى مرا سوگند داد، بنابراين ناپسند ديدم كه دروغ بگويم، عمر گفت: آرى، بايد يكى از شما دروغ بگويد، و خوش خلقى نمايد، چون همه خانه‏ها بر محبت استوار نمى‏باشند، ولى بر اساس شرافت‏ها و اسلام بايد معاشرت داشت. 
 
قصه عاتكه دختر زيدبن عمرو
وكيع از ابوسلمه بن عبدالرحمن بن عوف روايت نموده، كه گفت: عاتكه دختر زيدبن عمروبن نفيل (رضى‏ اللَّه  عنها) در دست عبد اللَّه  پسر ابوبكر صديق (رضى‏ اللَّه  عنهما) بود، و عبد اللَّه  وى را خيلى زياد دوست مي ‏داشت، و به اين سبب باغچه‏اى را به او داد البته مشروط به اين كه پس از وى ازدواج نكند، بعد عبد اللَّه  در روز طائف مورد هدف تيرى قرار گرفت، و چهل شب بعد از وفات رسول خدا ص زخمش پاره شد و درگذشت، آن گاه عاتكه درباره وى چنين مرثيه گفت:
و آليت لاتنفك عينى سخينة
عليك و لاينفك جلدى أغيرا
مدى الدهر ماغنت حمامة أيكةٍ
و ما طردالليل‏ذ الصباح المنوَّرا
ترجمه: «سوگند ياد نموده‏ام، كه چشمم بر فراق تو ه مي شه گرم باشد، و پوستم ه مي شه غبارآلود باشد، البته در طول زمان، و تا وقتى كه كبوترى كه بخواند، وتا وقتى كه شب صبح روشن را طرد نمايد».
بعد عمربن خطاب (رض) وى را خواستگارى نمود، عاتكه گفت: عبد اللَّه  به من باغچه‏اى داده است (تا) ازدواج نكنم، عمر گفت: فتوا بخواه، بنابراين او از على بن ابى طالب (رض) فتوا خواست، على گفت: باغچه را به فا ميلش برگردان، و ازدواج نما، آن گاه عمر با وى ازدواج نمود، و تعدادى از اصحاب رسول خدا ص را در مجلس عروسى‏اش خبر نمود، كه در جمله آن‏ها على بن ابى طالب نيز حاضر بود، و او از جمله اصحاب پيامبر ص از دوستان خاص عبد اللَّه  بى ابى بكر (رضى اله عنهم) به حساب مي ‏رفت، على به عمر گفت: به من اجازه بده، تا با او صحبت كنم، گفت: با او صحبت كن. على گفت: اى عاتكه:
و آليتُ لاتنفك عينى سخينة
عليك و لاينفك جلدى أغبرا
(آن گاه وى گريست)، عمر گفت: خدا تو را ببخشد، اهلم را با من ناسازگار مگردان. 
 
قصه ابن عباس و همسرش و قول خاله‏ اش  مي مونه در اين باره
عبدالرزاق از ندبه  كنيز  مي مونه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: مرا  مي مونه فرستاده بود و نزد ابن عباس (رض) داخل شدم، ديدم كه در خانه‏اش دو بستر پهن بود، آن گاه نزد  مي مونه برگشتم و گفتم: گمان مي ‏كنم ابن عباس همسرش را ترك گفته و با وى قهر است، بعد  مي مونه كسى را نزد دختر سرج كندى همسر ابن عباس فرستاد و از وى جوياى مسئله شد، وى گفت: در  ميان من و او جدايى و قهر نيست، ولى من در حال حيض هستم، آن گاه  مي مونه نزد ابن عباس فرستاد كه آيا از سنت رسول خدا ص اعراض مي ‏كنى؟! رسول خدا ص با يكى از زنانش كه در حالى حيض مي ‏بود در حالى نزديك مي ‏شد، كه پارچه‏اى تا زانو و نصف رانش بر تن مي ‏داشت . 
 
قصه ابن عباس و يكى از پسرعموهايش با كنيزى
بخارى  از عكرمه روايت نموده، كه گفت: نمى‏دانم كدام يكى شان براى ديگرى طعام ساخته بود، ابن عباس يا پسر عمويش؟ و در حالى كه كنيز در پيش روى شان كار مي ‏نمود، ناگهان يكى از آنان براى وى گفت: اى زناكار! دومى گفت: باز ايست، 