 است. ابوهريره مي‏افزايد: من به طرف پيامبر خدا برگشتم و او را از قضيه باخبر ساختم، حمد خدا را به جاى آورده و خير گفت. احمد نيز مانند اين را روايت نموده. اين چنين در الاصابه (241/4) آمده است.
ابن سعد (328/4) اين را از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه فرمود: به خدا هيچ مؤمن و مؤمنه‏اى از من نمي‏شنود مگر اين كه مرا در حال دوست مي‏دارد. راوى مي‏گويد: پرسيدم: تو اين را از چه مي‏دانى؟ راوى مي‏افزايد: ابوهريره گفت: مادرم را دعوت مي‏نمودم... و مانند آن را متذكر شده. و در آخر آن افزوده: با شتاب در حالى نزد پيامبر خدا ص آمدم، كه از خوشى چنان كه از حزن گريه نموده بودم، گريه مي‏كردم. گفتم: مژده باد به تو، اى رسول خدا، كه پرورگار دعايت را قبول نمود، و مادر ابوهريره را به اسلام هدايت فرمود. بعد گفتم: اى رسول خدا، دعا كن تا خداوند مرا و مادرم را براى همه مؤمنين و مؤمنات ،و براى هر مؤمن و مؤمنه محبوب بگرداند، پيامبر ص فرمود: «بار خدايا، اين بنده‏ات را، و مادرش را براى هر مؤمن و مؤمنه‏اى محبوب بگردان». به اين لحاظ هيچ مؤمن و مؤمنه‏اى از من نمي‏شنود، مگر اين كه مرا دوست مي‏دارد.
    
ازدواج سلمان فارسى (رض)
ابونعيم  از ابوعبدالرحمن سلمى از سلمان (رض) روايت نموده كه: وى با زنى از كنده ازدواج نمود، و با وى در خانه‏ اش  عروسى نمود، هنگامى كه شب زفاف فرارسيد، يارانش به وى رفتند تا اينكه به خانه زنش رسيد، هنگامى به خانه رسيد گفت: برگرديد، خداوند به شما پاداش دهد و آن‏ها را نزد همسرش داخل ننمود، چنان كه بى‏خردان نموده‏اند، وقتى كه به خانه نگاه نمود، و خانه مزين شده بود، گفت: آيا خانه تان تب دارد  يا كعبه در كنده تغيير مكان نموده است؟ گفتند: نه خانه ما تب دارد، و نه كعبه به كنده تغيير مكان نموده است، وى تا اين اينكه همه پرده‏هاى خانه، به جز پرده دروازه، كشيده نشد داخل خانه نگرديد، و هنگامى كه داخل شد متاع و مال زيادى را ديد، گفت: اين از آن كيست؟ گفتند: متاع تو و متاع همسرت است، گفتم: خليلم ص مرا به اين توصيه ننموده است!! خليلم مرا توصيه نموده است، كه متاعم از دنيا فقط به اندازه توشه يك سواركار باشد. و خدمتكارانى را ديد، گفت: اين خدمتكاران از كيست؟ گفتند: خدمه تو و خدمه همسرت، گفت: دوستم ص مرا به اين توصيه ننموده است! دوستم ص مرا توصيه نموده است، كه جز آن هايى را كه همراه شان همبسترى مي ‏كنم يا براى ديگران به نكاح مي ‏دهم ديگرى را نگاه نكنم، اگر اين كار را بكنم، و آن‏ها زنا نمايند، گناهان آن‏ها بدون اينكه از گناهان شان چيزى كاسته شود بر من مي ‏باشد، بعد از آن براى زنانى كه نزد همسرش بودند گفت: آيا شما از نزد من بيرون مي ‏شويد، و مرا با همسرم تنها مي ‏گذاريد؟ گفتند: آرى، آن گاه آن‏ها بيرون رفتند، و سلمان رفت و در را بست و پرده را پايين انداخت، بعد از آن آمد و نزد همسرش نشست، و به پيشانى وى دست كشيد و به بركت دعا كرد، و به او گفت: آيا در چيزى كه تو را به آن امر مي ‏كنم از من اطاعت مي ‏نمايى؟ گفت: در مجلس كسى نشسته‏ام كه از وى اطاعت كرده مي ‏شود، سلمان گفت: دوستم ص مرا توصيه نموده است كه وقتى با اهلم يكجاى شدم، به طاعت خداوند عزوجل يكجاى شوم، بنابراين هر دو به سوى مسجد برخاستند و آن قدر كه هر دو خواستند نماز گزاردند، بعد از آن بيرون شدند، و او كارى را كه يك مرد با همسرش انجام مي ‏دهد انجام داد، هنگامى كه صبح نمود، يارانش نزدش آمدند و گفتند: اهلت را چگونه يافتى؟ و او از آن‏ها روى گردانيد، باز آن حرف را تكرار نمودند، و او از ايشان روى گردانيد، باز آن را اعاده نمودند و او اعراض نمود، بعداز آن گفت: خداوند تعالى پرده‏ها، چادرها و دروازه‏ها را به خاطرى خلق نموده، كه آنچه در پشت آن‏هاست پنهان بماند. براى هر فرد شما ه مي نقدر كافيست كه از آنچه برايش ظاهر و آشكار شده است سئوال نمايد و از آنچه از وى پنهان شده، نبايد بپرسد. از رسول خدا ص شنيدم كه  مي ‏گويد: «صحبت كننده از آن  مانند دو خر است كه در راه جماع مي ‏كنند». و نزد وى همچنان از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه گفت: سلمان پس از يك مدت غيبت آمد، و عمر (رض) از وى استقبال نمود و گفت: از بندگى‏ات به خداوند راضى هستم، گفت: پس به من زن بده، مي ‏گويد: عمر در مقابل وى خاموش ماند، سلمان گفت: بندگى مرا براى خداوند رضايت بخش مي ‏دانى، و براى خودت پسندم نمى‏كنى؟ هنگامى كه صبح نمود، قوم عمر نزدش آمدند، گفت: كارى داريد؟ گفتند: بلى، سلمان گفت: چه كار داريد، اجرا مي ‏شود، گفتند: از اين كار منصرف شو - هدفشان خواستگارى وى از عمر بود - ، گفت: به خدا سوگند، مرا به اين اقدام امارت و سلطان وى وانداشته است، ولى گفتم: مرد صالحى است، ممكن است خداوند از من و او نسل صالحى بيرون نمايد، مي ‏گويد: بعد از آن در كنده ازدواج نمود، و حديث را به مثل آن متذكر شده. 
 
ازدواج ابودرداء (رض)
ابونعيم  از ثابت بن بنانى روايت نموده است كه: ابودرداء (رض) همراه سلمان (رض) رفت تا زنى را از بنى ليث برايش خواستگارى نمايد، وقتى داخل شد فضيلت سلمان و سابقه‏دارى وى را در اسلام يادآور شد، و يادآور گرديد كه فلان دخترشان را از آن‏ها خواستگارى مي ‏كند، گفتند: به سلمان زن نمى‏دهيم، ولى به تو زن مي ‏دهيم، آن گاه او با وى ازدواج نمود، و بعد از آن بيرون گرديد و گفت: چيزى اتفاق افتاد، كه من از ذكر آن برايت حيا مي ‏كنم، پرسيد: چه اتفاق افتاد؟ ابودرداء قضيه را به او خبر داد، سلمان گفت: من مستحق ترم كه از تو حيا نمايم، زيرا در حالى كه خداوند تعالى او را براى تو فيصله نموده بود من خواستگاريش نمودم. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1733.txt">ابودرداء و شوهر دادن دخترش درداء به مردى از ضعفاى مسلمانان</a><a class="text" href="w:text:1734.txt">على بن ابى طالب و شوهر دادن دخترش ام كلثوم به عمربن الخطاب (رضى‏ اللَّه  عنهم)</a><a class="text" href="w:text:1735.txt">عدى بن حاتم و شوهر دادن دخترش به عمروبن حريث (رضى‏ اللَّه  عنهم)</a><a class="text" href="w:text:1736.txt">ازدواج بلال و برادرش (رضى‏ اللَّه  عنهما)</a><a class="text" href="w:text:1737.txt">برخورد با بر كسى كه در نكاح با كفار مشابهت نمايد</a><a class="text" href="w:text:1738.txt">مهر رسول ص</a><a class="text" href="w:text:1739.txt">نهى عمر از زيادت در مهرها و اعتراض زنى بر وى در اين باره</a><a class="text" href="w:text:1740.txt">عملكرد عمر، عثمان، ابن عمر و حسن بن على درمورد مهر</a><a class="text" href="w:text:1741.txt">معاشرت زنان و مردان و اطفال  </a><a class="text" href="w:text:1742.txt">معاشرت عايشه و حفصه با سوده يمانيه</a></body></html>ابودرداء و شوهر دادن دخترش درداء به مردى از ضعفاى مسلمانان
ابونعيم  از ثابت بنانى روايت نموده، كه گفت: يزيد بن معاويه از ابودرداء (رض)  دخترش درداء را خواستگارى نمود، ولى او آن را رد نمود، آن گاه مردى از همنشينان يزيد گفت: خداوند اصلاحت كند، به من اجازه مي ‏دهى تا با وى ازدواج كنم؟ يزيد گفت: دور شو واى بر تو! گفت: به من اجازه بده، خداوند اصلاحت كند، گفت: بلى [به تو ا