 ازدواج خورده شود، بنابراين طعامى را طلب نمود و آن‏ها خوردند و بعد از آن پراكنده شدند. 
و حاكم  اين را از اسماعيل بن عمروبن سعيدبن عاص روايت نموده كه گفت: ام حبيبه فرمود: در خواب ديدم كه شوهرم عبيد اللَّه  بن جحش در بدترين و قبيح‏ترين صورت قرار دارد، آن گاه ترسيدم و گفتم: به خدا سوگند، حال وى دگرگون شده است، ناگهان وى وقتى كه صبح نمود گفت: اى ام‏حبيبه، من درباره دين فكر نمودم، و هيچ دينى را بهتر از نصرانيت نديدم، در ماقبل به آن گرويده بودم،  و بعد از آن در دين محمد داخل شدم، و حالا باز به نصرانيت برگشته‏ام، گفتم: به خدا سوگند برايت بهتر نيست!  و او را از خوابى كه برايش ديده بودم خبر دادم ولى به آن توجه و پروايى نكرد، و به شراب روى آورد، تا اينكه درگذشت، و من در خواب ديدم كه كسى مي ‏آيد و به من مي ‏گويد: اى ام المؤمنين، ترسيدم و آن را چنين تأويل نمودم كه رسول خدا ص با من ازدواج مي ‏كند، مي ‏افزايد: و جز اندكى نگذشته بود كه زمان عده‏ام سپرى شد، و ناگاه فرستاده نجاشى آمد... و حديث را به مانند آن متذكر شده است، و در آخر آن بعد از اين قولش و آن‏ها خوردند و پراكنده شدند، افزود: ام حبيبه گفت: هنگامى كه مال به دستم رسيد، نزد ابرهه كه به من بشارت داده بود فرستادم به او گفتم: من درآن روز به تو همان چيزها را دادم، و مالى در دستم نبود، حالا اين پنجاه مثقال  را بگير و از آن استفاده كن، وى عطردانى را به من داد، و در آن همه آنچه بود كه من به به او داده بودم، و آن را برايم مسترد نمود و گفت: پادشاه به من دستور داده است، كه هيچ چيزى را از تو كم نكنم، و من كسى هستم كه به لباس و روغن وى مشغول، و دين رسول خدا ص را پيروى نموده‏ام، و به خدا ايمان آورده‏ام، و پادشاه زنان خود را دستور داده است، كه همه عطرى را كه نزدشان هست براى تو بفرستند. هنگامى كه فردا شد، وى برايم عود، ورس، عنبر و زباد  زيادى آورد، و با همه آن نزد رسول خدا ص آمدم، وى آن را بر من و نزدم مي ‏ديد، ولى بد نمى‏ديد و انكار نمى‏نمود، بعد از آن ابرهه گفت: كار و نياز من به تو اينست كه رسول خدا ص را از طرف من سلام بگويى، و به او بگويى كه من از دين وى پيروى نموده‏ ام، مي ‏افزايد: بعد از آن به من توجه نمود، و او همان كسى بود كه مرا آماده ساخت، و هر وقتى كه نزدم داخل مي ‏شد  مي ‏گفت: كارم را به خودت فراموش نكنى. ام حبيبه مي ‏افزايد: هنگامى كه نزد رسول خدا ص آمديم، به او خبر دادم كه خواستگارى چگونه بود، و ابرهه با من چه كرد، رسول خدا ص تبسم نمود، و سلام ابرهه را به او رسانيدم، فرمود: (وعليهاالسلام و رحمه  اللَّه  و بركاته). 
 
ازدواج پيامبر ص با زينب بنت جحش (رضى‏ اللَّه  عنها)
احمد از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه عده زينب (رض) سپرى شد، پيامبر ص به زيد (رض) گفت: «برو وى را براى من خواستگارى كن»، وى به راه افتاد، و در حالى نزدش آمد، كه خ مي رش را آماده مي ‏كرد، مي ‏گويد: هنگامى كه وى را ديدم، در سينه‏ام بزرگ جلوه نمود، حتى نمى‏توانستم به سويش نگاه كنم، به خاطرى كه رسول خدا ص وى را ياد نموده بود بنابراين پشت خود را به سوى وى گردانيدم، و عقب رفتم وگفتم: اى زينب بشارت بادا برايت، مرا رسول خدا ص فرستاده است، و تو را خواستگارى مي ‏كند، زينب گفت: من تا اين كه با پروردگارم عزوجل مشورت نكنم كارى را نمى‏كنم، بعد از آن به سوى مسجد خود برخاست، و قرآن نازل گرديد، و رسول خدا ص آمد و بدون اجازه نزد وى داخل شد، انس مي ‏گويد: و ما خود را در حالى يافتيم، كه وقتى رسول خدا ص نزد وى داخل گرديد، براى مان نان و گوشت داد، و مردم بيرون شدند و مردانى باقى ماندند كه در خانه بعد از طعام صحبت  مي ‏نمودند، بعد رسول خدا ص بيرون شد، و من دنبالش نمودم، وى به حجره‏هاى همسرانش يكى بعد از ديگرى مي ‏آمد، و بر آن‏ها سلام مي ‏داد، و آنان  مي ‏گفتند: اى رسول خدا، اهلت را چگونه يافتى؟ نمى‏دانم كه من به او خبر دادم - كه قوم بيرون شده‏اند - يا اين كه خبر داده شد، مي ‏گويد: آن گاه به راه افتاد، و داخل خانه شد، و من رفتم كه با او داخل شوم، ولى پرده را در  ميان من و خودش انداخت، و حكم حجاب نازل گرديد، و قوم به آن پند داده شدند:
[لاَتَدْخُلُوا بُيُوتَ الَنِبيِّ إلاّ أن يؤُّذَنَ لَكُم] الآيه. 
ترجمه: «به خانه‏هاى پيامبر داخل نشويد، مگر آن كه براى تان اجازه داده شود». 
و نزد بخارى از انس (رض) روايت است كه: در ازدواج پيامبر ص با زينب بنت جحش نان و گوشت داده شد، و من براى دعوت مردم به طعام فرستاده شدم، قومى مي ‏آمدند و مي ‏خوردند و بيرون مي ‏شدند، و باز قومى مي ‏آمدند و مي ‏خوردند و بيرون مي ‏شدند، و من دعوت نمودم، تا اينكه كسى را نيافتم كه دعوتش نمايم، آن گاه گفتم: اى نبى خدا، هيچكس را ن مي ابم كه فراخوانمش، گفت: «طعام تان را جمع كنيد»، و سه نفر كه در خانه با هم صحبت  مي ‏نمودند باقى ماندند، آن گاه پيامبر ص بيرون شد و به سوى حجره عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) به راه افتاد و گفت: (السلام عليكم أهل البيت و رحمه  اللَّه  و بركاته)، عايشه گفت: (و عليك السلام و رحمه  اللَّه  و بركاته)، اهلت را چگونه يافتى؟ خداوند به تو بركت بدهد، بعد از آن پيامبر ص حجره‏هاى همه همسرانش را يكى بعد از ديگرى دنبال نمود، و به آنان چنان  مي ‏گفت كه به عايشه گفته بود، و آنان نيز به وى چنان  مي ‏گفتند، كه عايشه گفته بود، بعد از پيامبر ص برگشت، [و ديد] كه سه نفر در خانه با هم صحبت مي ‏كنند - و پيامبر ص خيلى باحيا بود - به طرف حجره عايشه بيرون گرديد، نمى‏دانم كه من به او خبر دادم، يا به او خبر داده شد كه قوم بيرون شده‏اند، آن گاه برگشت، و وقتى پايش را از چهارچوب به (در داخل) گذاشته بود، و [پاى] ديگرش بيرون بود، پرده را در  ميان من و خودش فروهشت و آيه حجاب نازل گرديد.
و نزد ابن ابى حاتم از انس (رض) روايت است كه گفت: رسول خدا ص با يكى از زنانش ازدواج و عروسى نمود،  و ام سليم (رضى‏ اللَّه  عنها) برايش حيس  ساخت و بعد آن را در ظرف كوچكى انداخت و گفت: نزد رسول خدا ص برو، و به او بگو كه اين از طرف ما برايش يك تحفه ناچيز است - انس مي ‏گويد: مردم در آن روز در سختى قرار داشتند - ، من آن را آوردم و گفتم: اى رسول خدا، اين را ام سليم برايت فرستاده است، وى برايت سلام تقديم نموده مي ‏گويد: اين از طرف ما برايش يك تحفه ناچيز است، پيامبر ص به سوى آن نگاه نمود و گفت: «آن را در گوشه خانه بگذار»، بعد از آن گفت: «برو، فلان و فلان را برايم فراخوان»، و مردان زيادى را نام گرفت و گفت: «و هر كسى را از مسلمانان كه با او روبرو شدى [فراخوان]»، آن گاه كسانى را كه برايم گفته بود، و كسى را از مسلمانان كه با او روبرو شدم دعوت نمودم، بعد آمدم كه خانه و صفه و حجره از مردم پر شده‏اند - [راوى گويد] پرسيدم: اى ابوعثمان: چه تعداد بودند؟ گفت: در حدود سيصد تن - . انس مي ‏گويد: رسول خدا ص به من گفت: «ظرف طعام را بياور»، و من آن را برايش آوردم، وى دست خود را روى آن گذاشت و دعا 