ود، و بعد از آن عهده دار امر امت محمد ص شدم، سپس براى تمثيل چنين گفت:
لاشي‏ء فيماترى الا بشاشته
يبقى الإله و يودى المال والولد
ترجمه: «در چيزى كه  مي ‏بينى جز شادمانيش چيزى نيست، اللَّه  باقى مي ‏ماند و مال و فرزند هلاك مي ‏شوند». 
بعد از آن به شتر خود گفت: حوب. 
و ابن عساكر از عمر (رض) روايت نموده، كه گفت: اگر دومركب به من داده شوند: مركب شكر و مركب صبر، باكى ندارم كه كدام شان را سوار شوم. 

قول عمر درباره مرد مبتلا [به امراض] و در مورد مرد ديگر در اين مورد
عبدبن ح مي د از عكرمه (رض) روايت نموده، كه گفت: عمربن خطاب (رض) از پهلوى مرد مبتلا به جذام، كور، كر و گنگ عبور نمود، و به كسانى كه با وى همراه بودند گفت: آيا از نعمت‏هاى خداوند در اين مرد چيزى را مي ‏بينيد؟ گفتند: نه، گفت: آيا نمى‏بينيد كه پيشاب مي ‏كند، و بند نمى‏شود، نمى‏پيچد، بلكه پيشابش به آسانى از وى  بيرون مي ‏شود، اين نعمتى از خداست.  و ابونعيم در الحليه از ابراهيم روايت نموده، كه گفت: عمر (رض)از مردى شنيد كه  مي ‏گفت: بار خدايا، من مال و نفس خود را در راه تو انفاق مي ‏كنم، عمر گفت: چرا يكى از شما سكوت اختيار نمى‏كند، اگر آزمايش شد صبر كند، و اگر عافيت داده شد شكرگزارى نمايد. 
 
قول عمر به مردى كه به او سلام داد، و نامه وى براى ابوموسى و گفتارش درباره اهل شكر
مالك، ابن المبارك و بيهقى از انس (رض) روايت نموده‏اند كه: وى از عمربن خطاب (رض) شنيد، كه مردى به او سلام داد، و او سلام وى را پاسخ داد، بعد از آن عمر (رض) از وى پرسيد: تو چطور هستى؟ گفت: خداوند را ستايش مي ‏كنم، عمر گفت: اين همان چيزى است، كه از تو مي ‏خواستم.  و ابن ابى حاتم از حسن بصرى روايت نموده، كه گفت: عمربن خطاب به ابوموسى اشعرى (رضى‏ اللَّه  عنهما) نوشت: به رزقت از دنيا قناعت كن، چون رحمان بعضى بندگانش را بر بعضى ديگر در رزق فضيلت داده است، و اين آزمايشى است كه همه را به آن امتحان مي ‏كند، كسى را كه گشايش داده به گشايش امتحان مي ‏كند، كه شكرگزارى وى چگونه است، و شكرگزارى وى به خداوند اداى همان حقى است كه بر وى در آنچه به او رزق داده و عطا نموده فرض گردانيده است.  و دينورى از عمر (رض) روايت نموده، كه گفت: اهل شكر زيادتى از طرف خداوند دارند، بنابراين آن زيادت را بخواهيد، خداوند مي ‏گويد:
[لَئِنْ شَكَرْتُمْ لأَزِيْدَنَّكُمْ]. 
ترجمه: «اگر شكرگزارى نماييد برایتان مي ‏افزاييم». 

دعوت مُصعَب بن عُمَير (رضي‏ الله  عنه)     

مصعب و دعوت نمودن اُسيد بن حُضير و اسلام آوردن وى
ابن اسحاق از عبداللَّه بن ابى بكر بن محمّد بن عمروبن حزم و غير وى روايت نموده كه: اسعد بن زراره با مصعب بن عمير جهت رفتن به محله بنى عبدالاشهل و محله بنى ظفر بيرون رفت - و سعدبن معاذ پسر خاله اسعد بن زراره بود - اسعد بن زراره كه مصعب را با خود همراه داشت به يكى از باغهاى بنى ظفر بر سر چاهى كه به آن چاه مرق گفته مي‏شود داخل گرديد. اين دو تن در همين باغ نشستند، و مردانى كه اسلام آورده بودند نزد اينها جمع شدند - سعد بن معاذ و اسيدبن حضير در آن روز رئيس و سردار قوم‏هاى خود در بنى عبدالاشهل بودند، وهر دوى آنها مشرك و بر دين قوم خود قرار داشتند - هنگامي كه اين دو از آمدن آنها به آن باغ اطلاع حاصل نمودند، سعد به اسيد گفت: اى بى پدر، نزد اين دو مرد كه به جاى ما آمده‏اند، تا ضعفاى ما را بيراه كنند، برو و آنها را با تندى از اينجا بران و از آمدن به جاى ما منع شان كن. اگر اسعدبن زراره با من نزديكيى، كه خودت آن را مي‏دانى مي‏داشت من خودم اين كار را به عوض تو انجام مي‏دادم، او پسر خاله من است، بنابراين من نمي‏توانم نزدش بروم.
راوى مي‏گويد: اسيد بن حضير نيزه خود را برداشت و به طرف آنها  حركت كرد. هنگامي كه اسعدبن زراره او را ديد به مصعب گفت: اين سردار قوم خود است ونزد تو آمده، پس حق خدا را در وى به جا آور. مصعب گفت: اگر بنشيند همراهش صحبت خواهم نمود. راوى مي‏افزايد: او با پرخاش گرى و ترشرويى بر خورد نموده، گفت: براى چه به اينجا آمده‏ايد، براى اين كه ضعفاى ما را از راه بيرون كنيد؟ اگر جان خود را دوست داريد از اينجا دور شويد. مصعب در جواب به وى گفت: آيا بهتر آن نيست كه بنشينى و بشنوى، اگر كار ما پسندت آمد آن را بپذير، و اگر پسندت نيامد آنچه خوشت نمي‏آيد از تو دور خواهد شد. اسيد گفت: از روى انصاف سخن گفتى، بعد از آن نوك سرنيزه خود را بر زمين فرو برد، ونزد آن دو نشست، مصعب با وى درباره اسلام صحبت نمود، و قرآن را برايش تلاوت كرد. در آن چه از اسعد ومصعب روايت مي‏شود، آنها گفتند: به خدا، ما اسلام را از چهره وى قبل از اين كه حرف بزند، در نورانيت و بشاشتش دانستيم، بعد از شنيدن حرفهاى مصعب اسيد گفت: چه قدر سخن زيبا و نيكوى است. وقتى كه بخواهيد به اين دين داخل شويد چه مي‏كنيد؟ آن دو گفتند غسل نموده خود را پاك كن لباست را نيز پاك و تميز نما، و بعد از آن شهادت حق را بر زبان آورده و نماز به جاى آور. اسيد برخاست غسل نمود، لباسش را پاك كرده و به حق شهادت داد، سپس دو ركعت نماز به جاى آورد، و به آنها فرمود: به دنبالم مردى است كه اگر از شما پيروى كند، هيچ يك از قومش با او مخالفت نخواهند كرد، و من همين حالا او را به سوى شما خواهم فرستاد و او سعدبن معاذ است.
    
شكرگزارى عثمان در روبرو  نشدن با قومى كه كار زشتى  مي ‏نمودند
ابونعيم  از سليمان بن موسى روايت نموده كه: عثمان بن عفان (رض) به سوى قومى كه بر امر زشت و بدى مشغول بودند فراخوانده شد، وى به طرف آن‏ها بيرون گرديد، و دريافت كه متفرق شده‏اند و اثر زشتى را ديد، و از اينكه با آنها روبرو نگرديده بود خدا را ستود، و غلام، يا كنيزى را رها ساخت.
 
قول على درباره نعمت و شكر
بيهقى از على (رض) روايت نموده، كه گفت: نعمت پيوسته به شكر است، و شكر وابسته به زيادت است، و هر دوى آنها در ريسمانى با هم بسته‏اند، و تا اينكه شكر از بنده قطع نگردد، افزونى و زيادت از خداوند هرگز قطع نمى‏شود. ونزد ابن ماجه و عسكرى از محمدبن كعب قرظى روايت است كه گفت: على بن ابى طالب (رض) فرمود: خداوند چنان نيست كه در شكر بگشايد، و در زيادت و فزونى را ببندد، و خداوند چنان نيست كه در دعا را بگشايد، و در اجابت را ببندد، و خداوند چنان نيست كه در توبه را بگشايد و در مغفرت و بخشش را ببنددو از كتاب خداوند تعالى براى تان مي ‏خوانم. خداوند گفته است:
[اُدْعونِى اَسْتُجِبْ لَكُمْ]. 
ترجمه: «مرا فراخوانيد خواست شما را قبول مي ‏كنم».
و گفته است:
[لَئِنْ شَكَرْتُمْ لأزْيدَنَّكُمْ]. 
ترجمه: «اگر شكرگزارى نماييد براى تان مي ‏افزايم»
و گفته است،
[اذْكُرُونِى اُذْكُرْكُمْ]. 
ترجمه: «مرا ياد كنيد شما را ياد مي ‏كنم».
و فرموده است:
[وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوْءاً أوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّه  يَجِدِ اللَّه  غَفُوْراً رَحِيْماً]. 
ترجمه: «و هر كه گناه كند يا بر خود ستم نمايد، از خدا آمرزش طلبد، خدا را آمرزگار و مهربان مي